سه تا چيز هست که مي خوام بنويسم. متاسفانه دو تاش خوب طولانيه و خب، کسي نخواد مي تونه نخونه. ديگه اينجا شخصي شده. هر کي ناراحته نياد و نخونه! اما يه دونه اش که از نامه نگاريهاي توي واحده، به نظر خودم خيلي جالبه. اين واحد، همون سازمان دانشجويان جهاد دانشگاهيه ها! واحد ارتش نيست ها!
من همچنان بيشترين مراجعاتم از کسانيه که دنبال عکس سکسي و مواقع سکس و سکس عربي و فلسفه دوستي و دوست يابي و سکس ايراني و سکس تو ايران و سايت سکسي فارسي و هر چيز سکسي ديگه اي که باشه. خدا اجر بده من رو با اين همه هدايتي که تو ملت دارم ايجاد مي کنم. چرا، يکي هم دنبال ذرات بنيادي بوده! خدا رو شکر که اونجا هر چيزي آنتي خودش رو داره و با مثبت و منفي آنتي نمي شن
يک بحث اساسي با استاد معارف داشتم و ايشون فکشون خوابيد و پوزه شون به خاک ماليده شد و مريض شدند.خدا تو قرآن مي گه «فاقم وجهک حنيفا للدين الذي فطرت الله فطرتا للناس ...» يا «روي بياور حق جويانه به سمت دين، ديني که خدا بر اساس فطرت تو بنا کرده و ...»
آخرش اينکه دين تا موقعي قابل استناد است و تا جايي از آن اعتبار دارد که با وجدان و عقل هر فرد در تناقض نباشد. پس دين اجتماعي و حکومت اسلامي و اجراي احکام اسلامي، چي؟ هوتوتو!
اون روزي که شروع کردم به نوشتن، فکر مي کردم خيلي حرف دارم. فکر مي کردم حالا که خيليا از هيچي مي گن و يه «سرم درد مي کنه» يا «حالم خوبه» رو با هزار جور شکلک ياهو مسنجري مخلوط مي کنن و تحويل ملت مي دن و هزار جور هم ابراز نظر مي شه براشون. حالا اگه من چهار تا کلمه چيزي رو که بلدم بنويسم، شايد لااقل به يه دردي بخورن. گذشت و گذشت و گذشت و نوشتم و نوشتم و باز هم نوشتم تا جايي که الان هشت ماه گذشته و هنوز اين قدر کسي نمياد بخونه. خب ايراد از بقيه که نيست، ايراد از منه. اينو مطمئنم.
خيليا اومدن شروع کردن به نوشتن، با مردم دوست شدن، با هم کوه مي رن، سينما مي رن، نمي دونم، هزار و يک جور تفريح دارن. هر کي هم هر جور مي نويسه با چهار نفر دوست و رفيق شده، اما براي من دنياي حقيقي و مجازي فرق۴ي نمي کنه. همه جا (به خاطر اشکال هايي که
دارم) کسي رغبت نمي کنه باهام دوست بشه. من آدم مغرور و بي جنبه و خودخواهي بوده و هستم که فکر مي کنه از دماغ فيل افتاده و هيچکس رو هم جز خودش قبول نداره؛ با همه سر ناسازگاري داره و ... يه روزي بايد سرم مي خورد به سنگ تا به خودم ميومدم. بارها اين اتفاق افتاد و سرم خورد به سنگ و باز هم نفهميدم. بارها و بارها نفهميدم و نخواستم و تنبليم اومد که خودم رو اصلاح کنم و همت رو ياد بگيرم و سعي و رنج اختياري رو براي رسيدن به هدف و آينده بهتر براي خودم بپذيرم. توي دانشگاه دارم با سرعت هر چه تمام تر سقوط مي کنم و آدمي که يه روزي (يه روزي) برگزيده بوده و ... برگزيده بوده و چي؟ تا کي مي خوام خودم رو با گذشته گول بزنم؟ بايد غم امروز رو بخورم که هيچ چيز به درد بخوري براي آينده در چنته ندارم. هزار جور فکر و دلتنگي و اقتصاد و تفکر اجتماعي و فرهنگي و فلان و بيسار، هيچ فايده اي براي پس فرداي اجتماعم نداره. من هم که کسي رو ندارم و هر چه الان ذخيره کنم، و فقط هر کاري که الان ياد بگيرم، مي تونه آينده برام يه ثمري داشته باشه.
دلتنگي زياد داشتم، اما حاضر نيستم کسي بياد بخونه و ناراحت بشه، چون زندگي من و شرايط منه و تو به وجود آوردنشون خودم دخيلم، پس خودم بايد حلشون کنم. همدردي ديگران يا تسکين دادنشون فقط مي تونه مسکني باشه که دردي رو از ياد ببرم که نشانه اشکاله. اشکال تو زندگي، اشکال تو ارتباط، از همه مهمتر ايراد در نداشتن همت. نبايد تا آخر عمر که نه، تا همين چند روزه اي که فرصت دارم و پشتيبان دارم، خودم رو آماده کنم. هيچ فکر و ايده و حرف نظري نيست که گفتن يا نگفتنش، بتونه دردي رو از زندگي آدم دوا کنه يا لقمه نوني رو سر سفره اش بگذاره. اين نوشتن ها هم که دردي رو از من دوا نکرد و کسي هم که رغبت دوستي با من رو نکرد. بعيد مي دونم که کسي هم چيزي رو از من ياد گرفته باشه. البته من خيلي چيزها رو ياد گرفتم، ولي ارزش اين وقت رو نداشت. وقتي که خودم گذاشتم و به خصوص وقتي که سايرين گذاشتند. از همه تشکر مي کنم که با اينجا اومدنشون موجب شدن من چيزهايي رو ياد بگيرم و (شايد که) قلمم هم خوب بشه و توان نوشتن پيدا کنم ولي
ديگه نمي خوام خوشحالي يا ناراحتي يک روزم رو يه کانتر و يه عدد معلوم کنه. هر جور هم نوشتم نتونستم حسم رو بيان کنم.
تشکر مي کنم از سينا مطلبي، به خاطر اينکه اولين وبلاگي بود که خوندمش. از حسين درخشان، به خاطر اون راهنماش و از احسان حسين زاده، به خاطر چيزهاي زيادي که ازش يا با واسطه اون، از بقيه ياد گرفتم. دوستي هم پيدا نکردم که بخوام ازش خداحافظي کنم.
يه چيز رو هم براي اونايي که نمي دونن بگم. اين امضا يک اسم مستعار (nickname) بود که يه K و يه E ازش برداشتم و به نيکنام (Nicnam) رسيدم. هر چند که نه نامي موند و نه نيکي
حيفم اومد اين عکس رو نگذارم. يادگار دوران خوشيه، خوشي
خيلي شنيده ايم که خورشيد، ستاره نزديک به زمين و خداي طبيعت، جزيي کوچک از ميليونها ستاره کهکشان راه شيري است. آيا تا کنون راه شيري را ديده ايد؟ البته در تلويزيون، بارها تصاوير رايانه اي و شبيه سازي شده آن و از فاصله بسيار دور نشالن داده شده اند. اما تاکنون، در آسمان، چيزي به نام راه شيري را نديده ايد! درست است؟
چند ساعت از غروب يک روز طولاني تابستان مي گذشت. نسيمي بهاري، در کوههاي الموت، تابستان را نفي مي کرد و هر رهگذري را به شک مي انداخت که چگونه در اين طبيعت دل انگيز، حسن صباح، فکر کشتار يک مورچه را مي توانسته به مغز خود راه دهد؟ قتل انسانها که بماند! کودکي حدودا ده دوازده ساله بودم. پشت يک کاميون ارتشي قديمي (از اينهايي که نيرو جابجا مي کردند) ايستاده بودم و سقف باز کاميون، ساقي کوههاي البرز را در ميانه تابستان، اجازت مي داد تا هواي بهاري را در جام شش هايم بريزد و مرا سرمست جادوي خود کند. همان گونه که مرکب پر سر و صدايمان، از پيچ و خم هاي کوه بالا مي رفت، به نزديکيهاي قله رسيد. جايي مسطح که از هر سو، افق را مي ديدي و زاويه ديد را هيچ مزاحمتي نبود. به ناگاه هيجان عجيبي را در خودم احساس کردم. چشمانم گشاد شد و نبضم از قلبم پيش افتاد. نفسم بند آمده بود. نمي توانستم آنچه را مي بينم باور کنم.
سرتاسر افق را نوار سفيد و پهني اشغال کرده بود که سياهي در آن نبود و خيل عظيم ستارگاني را که در آن تشخيص مي شد داد، نه از تاريکي پس زمينه، که از روشني روح افزاي خودشان بود. نور اين نوار عظيم و عزيز، وادار مي کرد ماه را تا به تاريکي و خاموشي خود اعتراف کند. ماهي که هر چه به زمين نزديک باشد و خود را بزرگ کند، همان گونه که در روز در برابر درخشش خورشيد، مجال خودنمايي نمي يابد؛ در شب در برابر خيل ميليوني اختران کهکشان، بايستي دم برکشد و لب فرو بندد. سفيدي نور ماه، نه از رنگ آفتاب، که از ترس ستارگان شب تاب است، سرخي خورشيد نيز از شرمش! شرمي که روزي از روزگاران آينده، چنان خورشيد را باد مي کند که يکباره، منفجر شود و کوتوله اي سفيد را پديد آورد.* به هر روي، در زيبايي اين روياي حقيقي، هر چه بگويم کم گفتم و من اگر آفريدگار آفرينش بودم، به آسمان شب قسم مي خوردم نه به خورشيد و ماه. معدود ستارگاني که نور تمدن، اين اجازه را به ما مي دهد تا ببينيم، ستارگاني هستند در ضخامت صفحه نازک اين کهکشان و خيل ستارگان قطر کهکشان را هيچگاه نمي گذارند تا ببينيم، زيرا جادوي اين ستارگان، همه را به فرار از جامعه بشري و رفتن به بلندترين تپه ها و کوهها، و خوابيدن در روز به شوق ديدار روي معشوق در شب، وادار خواهد ساخت و ديگر عشقي بر روي زمين باقي نخواهد ماند و همه به آسمان عشق خواهند ورزيد، آسمان شب!
باري اين تجربه را يک بار و تنها يک بار، براي دقايقي کوتاه، کسب کردم و سالها بود که آن را از خاطر برده بودم. اما با يادآوري ناخودآگاهش در خواب ديشب، يک روز است که در سير و حسرت آسمان فرو رفته ام و شيداي آن شده ام که سر به کوه بگذارم. اميدوارم همه شما، تنها براي يک بار هم که شده، راه شيري را ببينيد که فکر کنم هر که آن را بيند، هم خداپرست شود، هم دل رحم شود، هم عاشق شود، هم بخشنده شود، هم بخشايشگر شود، هم ... که حلاج هم آن را ديد که به مرتبه «انا الحق» رسيد.
با جوانه زدن بشريت و رشد روزافزاي تمدن، خانه در کنار خانه ساخته شد و شهرها پديد آمدند و دورشان ديوار کشيده شد و مشعل ها براي فراري دادن طراران برافروخته شد و بعدها برج ها و حواشي صنعتي، عمق ديد مردمان را محدود ساخت و هر روز، انسانيت در بشريت کمتر شد. نه به دليل تمدن، نه به دليل ارزش هاي اقتصادي، نه به دليل ... که فکر مي کنم به آن دليل بود که آسمان شب، هر روز بيشتر و بيشتر پوشيده و تيره شد و نوري که تمدن برافروخت، نگذاشت تا شب، روياهاي کودکان را تسخير کند و زيبايي و پاکي را به آنها نشان دهد و صورت کک مکي ماه، نماد زيبايي و پاکي شد که چنين نمادي، نبايد جامعه اي به از اين پديد آورد. دنيايي پر از نفرت و خودخواهي و دروغ و آخر سر، خون ريزي و جنگ
تجربه ام چنان زيبا بود که نتوانستم و نمي توانم آن را وصف کنم. اي کاش که روزي روزگاري آن را تجربه کنيد و اي کاشي بزرگتر اين که «از ما که گذشت. اي کاش بيست سي سال ديگر، همه فرزندان ما آن را ديده باشند تا دنيايشان پر از رويا شود، رويا؛ رويا؛ و باز هم رويا؛
بيست ساعت است که فقط مي خندم و مي خندم و مي خندم. تمام آن چه را هم که مي خواستم بنويسم، به Recycle Bin ذهنم فرستاده ام که مبادا، مزاحم اين لحظات شيرين شوند. هر چند که به زودي، اين شعله نيز خاموش مي شود و دوباره از «کنفرانسي که آقاي دکتر را به مقام استادي مي رساند» و «راهکارهايي جهت نيل به آينده بهتر براي محيط زيست، اقتصاد و صنعت خودرو» و «نگاه جنسيت گرايانه در ارتباطات انساني در شرق و غرب» و «از اعراب متنفرم. زيرا...» خواهم نوشت و شما نيز، از من فرار خواهيد کرد.
هر آماني زيباست، جز آسمان خوابگاه که ستاره ندارد. بدخلقي مرا بدين حساب بگذاريد که آن زمان، بر اين نوشته ها نيز خواهم خنديد و همزمان، خواهم گريست
*: ديگه وسط نوشته (مثلا) ادبي، زديم تو خط علم ديگه! چه مي شه کرد؟ اونهايي که نمي دونن، بدونن که حدود ۱۰ ميليون سال ديگه، خورشيد با اتمام سوخت هيدروژنش، شروع مي کنه به بزرگ شدن تا حدي که تا نزديک مدار مشتري هم گسترش پيدا مي کنه (بالتبع زمين هم نابود مي شه) و در اين مرحله غول سرخ ناميده مي شه تا موقعي که ناگهان منفجر مي شه که اين موقع بهش مي گن ابر نو اختر (Super Nova) و بعدش هم به کوتوله سفيد تبديل مي شه، يه چيزي حدوداي زمين. ستارگان خيلي سنگين، در اين مرحله به سياهچاله تبديل مي شن. الهي من قربون اين بچه ام برم با اين همه اطلاعات!
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/30/2003 02:01:00 AM
-----
BODY:
۱-خيلي جالبه. ژان پل سارتر، معنقده که در اشياء ماهيتشون بر وجودشون تقدم داره. يعني يک ميز، اول ميز بوده و بعد به وجود اومده. اول ميز در ذهن نجار شکل گرفته و بعدش به وجود اومده. اول معلوم بوده چيه و قراره چيکار بکنه و بعدا ميز شکل گرفته. اما در مورد انسان، ابتدا وجود پيدا مي کنه و ماهيتش بعدا معلوم مي شه. در آينده و هنگامي که وجود داره معلوم مي شه که چه هدفي رو دنبال مخي کنه و چکار انجام مي ده، اما چاقو هميشه مي بره، گوشت گوسفند رو يا گوش سپند رو! فکر کنم متوجه شديد چي مي گه.اين فلسفه به شدت آزادي رو تاييد مي کنه. در هر حال و هر زمان و هر مکاني شما اجازه انتخاب داريد، حالا در يک طيف گسترده يا بين دو کار
۲-اين حقيقت وجود دارد که انسان، هميشه در حال تحول و تغيير است. اين به خصوص در مورد روح و روان انسان صادق است. از آن مهمتر اينکه، اين امکان تغيير حالت، در وجود انسان هميشه وجود دارد و هيچ کس نمي تواند منکر اين توان بالقوه شود (از کسي شنيدم که مي گفت عزرائيل، جان هر کس را با رضايت خودش مي گيرد و همه شاد مي ميرند. صحنه هايي را از آينده آنها که دوستشان دارد، يا چنين چيزهايي را نشانشان مي دهد و آنها با روان آرام و آسوده دنيا را ترک مي کنند. راست و دروغش هم با راوي)
۳-يکي از ويژگي هاي مهم دوران جواني، امکان تغيير و تحول سريع در فرد است. بدين معني که مثلا سليقه موسيقايي (درستش همين است!) يک بزرگسال ممکن است در مدت زمان طولاني تغيير کند و يا آن که اصلا تغيير نکند. اما در خصوص يک جوان ممکن است شاهد تغيير هر روزه نوع موسيقي مورد علاقه اش باشيم. (امروز پاپ گوش مي کند، فردا راک، پس فردا کلاسيک، روز بعدش سنتي، سه روز بعد متاليکا و ...)
۴- يکي ديگر از تفاوت هاي جواني و بزرگسالي اختلاف اندازه در آرزو و نفرت، و دلخوشي و غم، است. جوان، آرزوهاي بزرگ دارد و دل خوشي هاي کوچک.بزرگسال، آرزوهاي کوچک دارد و غم هاي بزرگ. جوان به سرعت خوشحال يا غمگين مي شود و بسيار شديد هم، ميانسال سخت خوشحال مي شود و سخت هم غم و غصه اش را به دست فراموشي مي سپارد. آرزويش آفتابي بودن هواي فرداست و آرزوي فرزندش، نماندن هيچ گرسنه اي در دنيا
در هر حال خوشحالم از اين موضوع که هر گاه به ياد خوشي هايم بيفتم، خوشحال مي شوم و هر گاه ناخوشي ها را به خاطر بياورم، غم عميقي وجودم را در بر مي گيرد (هر چند هر چه دو دو تا، چهار تا؛ مي کنم حساب غم هايم بزرگتر از آب در مي آيد!) اما باز هم توان فراموش کردن را در خودم زنده مي بينم و اين اگر خود، مايه شادي نباشد، چه باشد!؟
۱-عيد ديدني نمي رم! هر کي مي خواد حضرت والا رو ببينه، مي تونه بياد ببينه و عيدي ش رو هم اولش پرداخت کنه که نشانه شخصيت شماست!
۲- غمم از آدم ها نيست. همه خوبند مگر اينکه خلافش ثابت بشه. مشکل بايد (شايد) ناتواني من باشه. هر چند که اونها مي تونن خوشحالم کنن، ولي توقعي ندارم از کسي. چون اگه توقعي هم داشته باشم، تنها غم خودم رو بزرگتر مي کنه. چون متاسفانه جامعه اي که من باهاشون سر و کار دارم (هم دانشکده اي ها و بچه هاي خوابگاه) آدم هايي نيستن که خيلي فايده اي براي آدم داشته باشن. هر کي به فکر خودشه و به فکر عشقش ؛) جز اين هم نبايد انتظار داشته باشم. اون هم دنبال شادي خودشه و اگه هم کاري براي ديگران بکنه (از يه سلام عليک ساده بگيرين تا هر چي) به شرط داشتن فايده براي خودشه. از نظر من هم ايرادي بهشون وارد نيست
بهتره آدم خودش رو تغيير بده (چون آسون تره) تا اينکه بخواد با تغيير بقيه، اسباب خوشي خودش رو فراهم کنه. هر چند که برخي موارد در مورد من هم به سختي تغيير مي کنن، اما در هر حال ساده تر از اصلاح اين همه آدمه.
نمي دونم شايد بگيد خيلي آدم دمدمي مزاجي هستم و هر لحظه ممکنه تغيير کنم، اما مي گم که خيلي خوبه که هميشه امکان تغييرم هست (تو مواردي که رو سرنوشت بقيه تاثير نداره) و الان هم خوشحالم، هر چند که هنوز تنهام (يکي از اسم هايي که مي خواستم براي اينجا بگذارم «يگانه» بود) هر چند که فردا صبح بايد بلند شم برم بازار خريد (متاسفانه مهمون مي خواد تشريف بياره و تمام خوراکش رو قبلا خودمون خورديم!) هر چند که بيست و شش تا سوال مکانيک سيالات رو بايد هفته ديگه تحويل استادش بدم و هنوز کتابش رو نخريدم و از اون بدتر، دو تا پروژه طراحي اجزا که نه درسش رو بلدم، نه زبون صورت پروژه ها رو (انگليسيه:(( ) هر چند که تمام امکانات موجود در کمتر از شش روز آينده، تموم مي شن و دوباره بايد برگردم به جهنم ( يادتونه اون دفعه، يه مدت گوگل براي Goto Hell، سايت مايکروسافت رو مي آورد. به نظر من بايد نوشته هاي من در خارج از تهران، رو بياره) و با فرشتگان دو عالم (عزرائيل و بر و بچه هاش) هم نشين بشم و ... هر چند که استرس اين بازگشت، اينجا رو هم داره به کامم زهر مي کنه هر چند که ...
خيلي غر زدم!؟ نه اين قدرها هم بد نيست! تمپليتي که درست کرده ام ۴۵۰ خط کده که حداقل سيصد خطش کار خودمه (بقيه اش اسکريپته) و ملت خيلي ازش بد نگفتن! («قربون برم خدا رو؛ اين پسر سيا رو» هيچ ربطي هم نداشت) آشتي کرده ام. صندلي بازي رو برده ام و نشسته ام پشت کامپيوتر (تو خونه ما براي نشستن پشت کامپيوتر صندلي بازي به راهه! هر کي مي نشينه اين پشت، بقيه منتظرن يه لحظه، فقط يه لحظه؛ بلند شه، تا تندي بپرن پشتش. از اون جالب تر، موقعي که يه نفر نشسته، تند تند براش چايي ميارن، مشکلات به وجود آمده رو که حل کرد، بهش مي گن Log Off ت کرديم! حتي داداشم هم که هيچي بلد نيست مياد مي شينه. مي پرسم تو ديگه چي مي خواي؟ مي گه صندليش مي چرخه!) حالا متوجه شدين چرا نشستن پشت اين بابا خوشحال کننده است؟ (همين بس که الان يک ساعت و نيم از موقعي که نوشتم «فقط يه لحظه» گذشته! گرفتين چي شد؟)
در هر صورت چيزي که بيشتر از همه خوشحالم کرده، اميده! اميد به وضعيت بهتر (نه مالي، که روحي) اميد به خوشي از انجام کارهايي که خودم شروعشون کرده ام يا کارهايي که بقيه انجام خواهند داد (حدس مي زنم)
باز هم آينده است که وضعيت آينده رو مشخص مي کنه. من تا جايي که بتونم سعيم رو مي کنم
اينو حدوداي پنج عصر ديروز (جمعه) نوشته بودم. از عصر خودمو کشتم و اين لعنتي پابليش نمي کرد. حالا بايد يه چيزايي اضافه کنم. دو روزه که هيچي نخورده ام. اساسي عصبي شده ام و نمي دونم دارم چه غلطي مي کنم. فقط مي دونم که دارم مي گذرونمش، فقط مي گذرونم، هر چند که نمي خواد بگذره
نشسته ام تو خونه. بقيه رفتن عيد ديدني، گفتم خوابم مياد، کار دارم حال ندارم، پتوم رو تا جايي که مي شد کشيدم رو کله ام و تو اتاق خنک خودم تخت خوابيدم. صبح تا شش صبح بيدار بودم و اساسي اين قضيه تمپليت بازي، سرگرمم کرده بود. از اين ور و اون ور هي باهاش ور مي رفتم و زلم زيمبو آويزونش مي کردم. نمي دونم، فکر مي کنم به دل بقيه نشينه. سرگرميه ديگه. خيلي با اين جور چيزها حال مي کنم. هم خسته ام، هم گرفته. صداي تار
داره از بلندگو پخش مي شه. يه سيستم عجيبيه. هي اينو روشن مي کنم، خاموشش مي کنم، امي نم Eminem مي گذارم. يه ترکيبي از اعتراض اين و افسردگي اون. احساسم يه همچين چيزيه. زرد چرک با مايه هاي خاکستري، يه دست کپک زده، همچين چيزي!
عحيبه تو اين يک ساله هم موبايل دار شده ام، هم الان يه سيستم کامل دارم، هم براي خونه تلويزيون نو و ماهواره خريده ام. نه اينکه من خريده باشم، خب بيچاره مامانم بايد پول دربياره بده من بخورم. اون موقع، الان، بهار هشتاد و دو، خاکستري تر از بهار هشتاد و يکه! درست يک هفته ديگه، همين ساعت (الان پنج بعد از ظهره) تو قطارم و دارم با آرامش تهران خداحافظي مي کنم و به شکنجه گاه ابديم مي رم، ولي نمي دونم چرا نمي خوام خوش باشم!؟ شايد نمي تونم
سعيم رو دارم مي کنم، ولي احساس مي کنم بهترين کاري که مي تونم بکنم اينه که بشينم يه NotePad و يه Paint باز کنم و (مثلا) قالب طراحي کنم. بشينم خودم رو سرگرم کنم. سرگرم چيزي که از نتيجه اش هيچ خبري ندارم، هيچ خبري.
نمي خوام فکرم رو مشغول اين چيزها بکنم، ولي نيکنامي که تا همين دو سال پيش با بچه هاي مذهبي و ... مي پريد و با (اون موقع مي گفت) بچه سوسولا نمي پريد و رفيق بچه سوسولش هم، شب ها قبل از خواب مي نشست با خدا درد دل مي کرد؛ امروز تمام سعيش رو مي کنه که اسم اين چيزها رو نياره، از نماز خوندن بقيه احساس تهوع بهش دست مي ده و خيلي وقته که خودش يه دو کلمه با خدا حرف نزده. خدا که خوبه، مامانم هم جوابم رو نمي ده. مي دوني سال هشتاد و دو کيا رو ديده ام؟
از اين حالت خودم متنفرم. موهاي به هم ريخته سيم ظرفشويي، صورتي که روش خشکي خواب مونده، تن کوفته و کمري که درد مي کنه. چشم هايي که کم سو شدنشون رو يک ماه بيشتره که فهميده ام، اما زورم مياد برم پيش دکتر. اصلا از دکتر هم مي ترسم، چندشم مي شه. به فکر خودم هم نيستم. اصلا بدم مياد از زندگي. برم دکتر چي بگم؟ بپرسه چي شده؟ بگم چشمهام از اين ور هال، نمي تونه تعداد انگشت هاي باز داداشم رو، که اون ور هال ايستاده، بشمره؟ مي پرسه خب مي خواي چيکار کني؟ بگم چي؟ از اون حضور و غياب هاي الکي (که افتاد ن يا نيفتادن آدم رو معلوم مي کنه) بزنم و بيام بستري بشم، تمام زندگيم رو بدم دوباره چشمهام رو عمل کنم که چي؟ مگه اون دفعه عمل کردم چه غولي از شاخ رو شکستم؟ بگذار بقيه بگن کوري! من که مي بينم. خيلي از چيزهايي رو که شما مي بينيد، نمي بينم. ولي بعدا ازم نمي پرسن چرا نديدي!؟ از ديده هام مي پرسن نه از نديده هام، از اوني که مي دونستم مي پرسن، نه از ندونسته هام. چيو قراره ببينم؟ کثافت اين دنياي لعنتي رو؟ که توش بايد درس خوند و براي استاد قميش اومد و به سازش رقصيد و غذا کوفت کرد و با ملت چرت و پرت گفت (و براي بقيه) يکيو پيدا کرد و لاس زد؟ يه موقعي مي گفتم «خدا، مادر، يه دوست خوب؛ يه همدم خوب» آخري رو نتونستم پيدا کنم گفتم «خدا، مادر، يه دوست خوب» بعد ديدم سومي هم حدي داره و همه چيز نيست بسنده کردم به «خدا، مادر» ... تا اونجا که چند وقته خدا هم از ليست خارج شده. صبر و وقت گذروني تا موقعي که هستم. يه جوري که آب از آب تکون نخوره
در موردش فرمودند: (ناطق سپس افزود) «آقا اين خيلي رديف شده... مخصوصا اون سيستم جدولهايي كه مطالب توش مياد.» با اين حساب اگر مخالف نداشته باشيم، پس فردا قيافه اينجا عوض مي شه. اينو گفتم احساس خوشي بهم دست داد. بهتره هر روز قالب بسازم و کد بنويسم ؛)
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/27/2003 05:11:00 AM
-----
BODY:
يه چند روزيه که کم مي نويسم و خيلي بيخود هم مي نويسم. حقيقتش اينه که دارم روي يه قالب جديد کار مي کنم. به نتايج خيلي خوبي هم رسيده ام. فکر مي کنم تا آخر تعطيلات ديگه تکميل شه. سر همين قضيه هم وقتم اساسي گرفته است. صبحها پنج و شش مي خوابم و خب معلومه کي بلند مي شم. کارمون شده سر و کله زدن با اين کدهاي کذايي HTML ولي خداييش هم خيلي پيشرفت کرده ام و هم کلي حال مي کنم با اين برنامه نوشتن ها! Front Page هم ندارم و همه کارهام با Note Pad هستن و يک دونه هم Paint براي رنگ ها که کد رنگ ها رو از توش در مي آرم و شروع مي کنم به محاسبه ذهني براي بردن به مبناي شانزده! هيچي ديگه، خيلي از کارها مخصوصا انتخاب رنگ ها هم داره به روش آزمايش و خطا انجام مي شه. بلاگر هم هي از کدهام ايراد مي گيره (تا امروز، ساعت سه و بيست دقيقه بامداد! که درست شد) اما فعلا کار زياد داره! در هر حال هم اين قدر ياد گرفته ام که ممکنه تابستون بخش «قالب هاي نيکنام» رو هم راه بندازم و شما پا شين برين وبلاگ ملت، ببينين پايينش امضا داره «نيکنام» البته فعلا فقط HTML رو ياد گرفته ام. بايد CSS و JavaScript و ... رو هم ياد بگيرم. ولي اولا اين HTML خودش امکانات خوبي داره (در تمپليت من، حتي يک عکس هم پيدا نخواهيد کرد» و لازم نيست حجمش رو با اين جور چيزها زياد کنيد. استانداردي وجود داره با نام «هشت ثانيه طلايي» که مي گه صفحه اول (Home Page) هر سايت، بايد به گونه اي طراحي بشه که در هشت ثانيه لود بشه و بالا بياد. اين يعني حجم حداکثر ۵۰ کيلوبايت، اسکريپت کم و بودن سورس صفحه در حداقل سايت ها (نه اينکه ده تا عکس داشته باشه، هر کدوم تو يه سايت، دو تا نظرخواهي، چهار تا آمارگير، تاريخ روز و ...) سر همينه که وبلاگمون قراره يه
بشه. البته اون ظاهر افتضاح اوليه شه. الان خيلي از اون کامل تر شده و ديده نشدن نوشته هاش هم به خاطر اينه که هنوز کدهاي يونيکدشون رو نگذاشته ام. ولي در کل فکر مي کنم دمم گرم D:
مي خوان راهپيمايي ضدجنگ بگذارن و توش همه اش به آمريکا فحش بدن. چيزي نمونده تلويزيون برگرده به اون صدام نامرد بگه «برادر مسلمان، صدام حسين» صدامي که تا چند سال پيش، برادر يزيد، بود حالا براي ما شده مظلوم و حق به جانب و فلسطين و بوسني و بيافرايي (به شن ماها نمي خوره) و چچني و افغاني و ... من بارها گفته ام که با جنگ مخالفم و دلايلش رو هم ذکر کرده ام. ولي حاضر نيستم براي صدام و نظاميانش دل بسوزونم. کساني که هم ما رو بدبخت کردن (جنگ هزار ميليارد دلار خسارت اوليه براي ايران داشت، بله
تازه اين خسارت اوليه و قابل آمارگيريه. خسارت ثانويه و خوابيدن تحقيق و توسعه و سرمايه گذاري و فرار سرمايه هايي که مي تونست بياد تو ايران و ارزشي که شهداي جنگ مي تونستن توليد کنن و آموزشي که داده نشد و ... که قابل تخمين هم نيستن، بمانند) در ضمن خود عراقيها هم بدبخت شدن، ولي فعلا «چراغي که به خانه رواست، به مسجد حرام است» ما فعلا با مردن يک بيگناه در هر جاي دنيا مخالفت مي کنيم، خوب شدن وضع زندگيش بماند. دلم مي خواست يک جاي مطمئني (مورد اعتمادي) راهپيمايي يا تجمعي مي گذاشت و
انسانيتي که هر روز داره تو دنيا کمتر مي شه. با مرگ بر آمريکا هم مخالفم. چون اونا از اينا معلوم نيست بدتر باشن. چون بدي اونا رو مي دونم و بدي هاي اينها در آينده معلوم مي شه و هنوز براي قضاوت زوده. هر چند از يه حداقلي کمتر نمي شه، حداقلي که همه مي دونن چقدره!
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/25/2003 03:11:00 AM
-----
BODY:
خيلي برايم جالبه. بعضيها اجازه نمي دن که کسي نظري جز نظر خودشون داشته باشه. اصلا دلشون مي خواد در برخي از مسائل، يه چيزي بگن و بقيه قبول کنن و تمام! درست مثل اون نشريه «نوشتن، همين و تمام» اصلا نمي خوان قبول کنن کس ديگه اي هست و اون هم رنجي کشيده يا نکشيده، در هر حال عقيده ديگه اي داره. نه، اجازه نداره. چون موقع جنگ تاتي تاتي مي کرده. بسه ديگه! نه شما، که همه بس کنين! من عقيده خودم رو دارم. حاضرم با بقيه هم در موردش بحث کنم. اگه منو راضي کردن، عقيده ام رو عوض مي کنن، اما اقناع حداکثر نتيجه اي که داره، اينه که من دست از تبليغ عقيده خودم در حضور سايرين بردارم. وبلاگم هم حضور سايرين نيست. من همه جا اجازه مي دم بقيه حرفش.ن رو بزنن و سعي مي کنم گوش کنم، اما ديگه اينجا اجازه بدين من حرف خودم رو بزنم. بي انصافيه اگه اينجا هم نتونم.
اگه از جنگ نوشتم و از مخالفت خودم با جنگ، به اين دليله که جنگ اثرات اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي داره. مي دونيد که پينک فلويد، با آلبوم ديوار (The Wall) موجب تغيير مدارس اروپا و آمريکا از سبک قديم (يه چيزي تو مايه هاي آموزش و
! خودمون) به نسل جديد مدارس شد. تاثيري خيلي عميق تر از اوني که فکرش رو مي کنين. خيليها مي گن که به وجود آمدن موسيقي اعتراض و اقبال عمومي به اين موسيقي، از اثرات جنگه و نفرتي که جنگ ويتنام براي جامعه جهاني و به خصوص آمريکا به ارمغان آورد. جنبش «مي خواهم زنده بمانم و
کنم» خيلي توقع بزرگيه!؟ تو شرايط جنگي همه بايد به خاطر حفظ وحدت و روحيه سربازان و مردم، ساکت بمونن. پروژه هاي بزرگ مي خوابه. هيچ کار جديدي شروع نمي شه. چه اشکالي دااره که بزرگترين دغدغه يه نوجوون تو زندگيش، فوتبال باشه. بزرگترين دغدغه يه جوون، رسيدن به «او» باشه و براي يک ميانسال، تنها دغدغه اي موجود، خوب تربيت شدن بچه ها و خريدن يک خونه بزرگتر باشه. اصلا اگه بخوام بشينم از مضرات جنگ بگم که چند سال طول مي کشه. همين بس که تو جنگ نمي شه زندگي کرد. همين
۳- اونايي که مواد خام توليد مي کنن و سرمايه هاشون رو مي خورن (بقيه، عربها، آفريقايي ها)
اگه سيستم آمريکايي براي ايران پياده بشه ما براي دنيا کار توليد نمي کنيم، بلکه نفت و گاز توليد مي کنيم و به جاش بنز و بي.ام.و و نوتيلا و مک دونالد و سوني مي خريم. شما اين ايران رو دوست دارين!؟ اگه آمريکا بياد جز اين مي شه؟
استعمار فقط يه شعار دهن پر کن نيست. کسي رو دوست دارم که از من کار بکشه و پول زحمتم رو بده، نه اينکه ثروت پدريم رو بهم نشون بدنه و (به قيمت آب حوض) ازم بخردش.
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/24/2003 04:00:00 AM
-----
BODY:
دوستان از چند مورد معذرت مي خوام. اولا که آدم موقعي که حرصش گرفته، خب معلومه که همه چيز رو اشتباهي تايپ مي کنه (اينم توجيه) در ضمن در مورد قبليه بايد بگم که به شدت از دوباره نويسيش عصباني بودم. آخرش هم چيز مالي از آب در نيومد. در هر حال ببخشيد!
دارم تمام خلاقيتم رو يه جا جمع مي کنم تا يه تمپليت قابل قبول براي اينجا بسازم (البته با حداقل گرافيک) در هر حال نمونه اوليه خرابش
ست. يه نگاهي بهش بکنيد و بگيد کدوم بهتره!؟ البته اگه گوشه هاي جدولهاي اون رو درست کنم، اون! ولي اگه خيلي مخالف باشين باز هم اون D: چون بابتش وقت گذاشته ام و اين جور حرفها
۱- امنيت اقتصادي رو به خطر مي اندازه. سرمايه در مي ره! ما همچنان فقير مي مانيم
۲-الاغها که با همديگه دعوا مي کنند، از جفتکهايشان، بقيه هم زخمي مي شوند. آدم ها هم که با هم دعوا نمي کنند. بوش و صدام هم، يکي از يکيشون خرترن
۴- خيلي وقت است که به اين نتيجه رسيده ام که بهتر است با مسائل، اصلاحي برخورد شود تا انقلابي. مشکلي که به سادگي حل شد را نبايد از بين برد به اين اميد که جايگزين آن، مشکل نباشد. چه بسا که مشکل بزرگتري باشد.
موافقيد!؟
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/23/2003 04:46:00 AM
-----
BODY:
با توجه به اينکه هنوز تعطيلات عرفي (۱۳ روزه) و شرعي (۴ روزه) عيد، هر دو ادامه دارند، در نتيجه فعلا غرغر تعطيل و به جاش مشاهدات روز چهارشنبه سوري را مي نگاريم. ما مي گوييم طنز است. اما اگر شما گريه تان گرفت، تقصير پيازي است که مونتاژکار مانيتورتان خورده است. وگرنه ما دست آ سيد ابرام نبوي (و تمام اطراف و اکنافش) را از پشت بسته ايم! قربان خودمان هم برويم. {توضيح همراه با گريه و زار زار فراوان اينکه ديشب هم اين نوشته نبشته شد، اما دستم خورد به دکمه Power کيبرد و ... :(( }
۱- پا را از خانه بيرون گذاشته ام. به طرز عجيبي در کوچه ها و خيابان هايي که تا چند صد متري (عمق ديد منٍ کور) هيچ بني بشري (با دکتر ابوالبشري، استاد گلابي گروه، که کلاسهايش هيچ وقت به من نرسيد، اشتباه نشود) ديده نمي شود، دم به ثانيه ترقه زير پاي آدم منفجر مي شود. پس از عمري زندگي در تهران، ديگر اين مسائل برايم عادي شده است و فايده اي ندارد. اي آنان که آن بالها قايم شده ايد، اگه مرديد نياييد پايين! اگه دختريد بياين!! D: {جون من نزنيد! به خدا شوخي کردم. اين همين الان به ذهنم رسيد. ديشب و اون شب ياد چنين معضلي نبودم. شوخي کردم ولله)
ازهاري، نخست وزير وقت، سال پنجاه و هفت: «من شب رفته ام پشت بوم، دوربين انداخته ام. هيچ کس نبوده، اينا، اين شعارها و تکبيرها، همه اش نواره»
نظر امروز: «ملت هميشه در صحنه اند. نباشند هم يک گوشه اي قايم شده اند. در هر حال راه پرخطر است!»
۲- راهروي بين دو خيابان را طي طريق مي کنم. به يکباره بمبي در ميان خيابان، نزديک تقاطع، منفجر مي شود. با توجه به اينکه هنوز حمله آمريکا آغاز نشده و احتمالا کار خودمان است، پس منطقه ناامن است و بهتر است که از راه رفته، صرف نظر کنم. چند دقيقه بعد که در کمال بي خيالي از جلوي جماعت جنگنده بمب افکن شکاري، رد مي شوم احساس مي کنم که مي خواهند جيب مرا از مهماتشان پر کنند (البته با ضامن خلاص شده) اما ما اينکاره تر از اين حرفها هستيم
بعضيا: «آمريکا شيطنت مي کند. روزنامه ها شيطنت مي کنند. ما هي به آنها هشدار مي دهيم، گوشه کنايه مي زنيم، اما آنها متوجه نمي شوند. ما ديگر هشدار نخواهيم داد. آنها از همين الان حساب کارشان را بکنند»
۳- کمي جلوتر، چهارراهي است و دکه روزنامه فروشي اي.هيچ کس تا محدوده پنجاه متري چهارراه جرات ايستادن ندارد. مردم (بخوانيد يه عده جوون آزارمند) جلوي ماشينها را مي گيرند و اگر هم نگيرند، خود به خود در اثر عبور از منطقه جنگي خش و سوختگي رنگ را به خود مي بيند. آخه آدم عاقل! اين همه خيابون موازي همديگه، مي دوني هم هر سال اينجا چه خبره، خب چرا از اينجا مياي که بلا سرت بياد!؟ از زمين و زمان و پايين و بالا پرتاب مي کنند. ترقه، شيشه آب، سيگارت، سکه، فندک، فشفشه، نارنجک، گلوله، راکت، بمب، موشک، بمب خوشه اي، هلي کوپتر، هواپيما، کشتي، فضاپيما، موش (موشک بزرگ!)شيشه آب، سکه، فندک، آجر، دمپايي، پدرخت، يپرزن غرغروي همسايه... خلاصه هر چي دستشون بياد
{دوران پيش دانشگاهي، روز چهارشنبه سوري} جوانکي آذري از اين سو به آن سو مي دود. گويا قرار است ناظم باشد، اما براي بچه ها فيروز است. از جيبش،دود، از چشمانش،خون و از زير لبانش،ناسزا، فوران مي کند. مثل اينکه يکي از بچه ها، جيب او را با زير در کلاس اشتباه گرفته و سيگارتش را در آنجا رها کرده است.
۴- کمي پس از چهارراه صداي شعار مي آيد «زنداني سياسي، آزاد بايد گردد» صدا به طرز عجيبي نازک است. ذکر چند نکته ضروري است. يکي اينکه در اين قسمت شهر، تا شعاع چند کيلومتري، کسي پيدا نمي شود که در برابر اين گونه مسائل واکنشي (چه موافق،چه مخالف) از خود نشان بدهد (دانشجويان کوي، سه سال است عاقل شده اند. دقيقا سه سال و هشت ماه و نه روز) منطقه مسوول نشين هم که نيست، منم که آدم نيستم! دوم اينکه خطر جوگرفتگي در بيست متري! سوم اينکه اگر واقعا خبري بود و فقط جو نبود، مي گفتم که تبليغات را خوب ياد گرفته اند. چهار تا دختر مي گذاري و ... چهارم اينکه ديدن اين گونه صحنه ها، نظريات اسلامي (!؟) را در مورد منع قضاوت بانوان (به دليل احساسات فراوان) تاييد مي کند. همين نظريات تاکيد مي کنند که هيچ مردي از هيچ زني احساساتي تر نيست! آقاي محترم بي غرضي از آن گوشه ميدان مي فرمايند «زنداني سياسي چيه؟ بيا منو آزاد کن که شديدا زنداني ترم در حصار غم! پسر، جواد يساري بذار» ششم اينکه اگر فيلم اين صحنه را شبکه هاي خارج نشين هميشه در حال پخش SHOW مي ديدند مي گفتند: « امروز در گوشه گوشه ايران، شاهد مخالفت با جناح راست (تلويزيون مجاهدين: حکومت آخوندي) هستيم.دختران جوان به ظاهر بي اطلاع و بي خيال هم امروز آزادي زندانيان را مي خواهند»
رضا پهلوي: «مااگر به ايران بيايي و به قدرت برسي، حکومت خودکامه و ديکتاتوري تشکيل نمي دهيم. ما حکومت دموکراسي مي خواهيم. منردم بايد در يک رفراندوم آزاد به شاهنشاهي ما راي بدهند!» {جون من تنها کسي که تو دنيا از لحاظ سوتي مي تونه با اين بابا (ي متوهم) رقابت کنه، فقط جون من، عمر من، نفس من، جرج دبليو بوش عزيز (ملب به بوش کره خر) ه. يعني هست}
۵- روزنامه فروش محله، امسال را برخلاف سالهاي پيش (که يک دريچه کوچک را باز مي گذاشت) کلا تعطيل کرده و در رفته. دختران به کرات و شايد بيش از پسران ديده مي شوند. اکثرا هم در برابر در خانه شان ايستاده اند و معمولا هم چند پسر دارند از ايشان ساعت يا آدرس يا قيمت تخم مرغ (شايد هم همه اينها به اضافه چيزهاي ديگر) را مي پرسند. وگرنه دارند چکار مي کنند. اندکي بعد صحنه اي عجيب به چشم مي خورد. چند دختر ايستاده اند و دارند سيگار مي کشند. اما با چنان خوشي، استرس و غروري که انگاري دوست پـ... ببخشيد نامزدشان را جلوي يکي از لندکروزهاي سياه مي بوسند يا که آخرالزمان شده و دخترها در کف پسرها و به خواستگاري آنها مي روند و براي اثبات عشقشان، جلوي مادربزرگ و خواهر بزرگه پسره، با او معاشقه مي کنند تا که پسره نيز عاشقشان شود
نظريه «انديشههايي براي ...»اي يعني نظريه نيکنامي: آزادي به مذاق برخي ملل سازگار نيست. نمونه اش ملت ترکيه که در بسياري از زمينه ها آمريکايي ها و اروپايي ها را نيز انگشت به دهان کرده اند که بي حيايي تا چه حد (مثال بزنم!؟) در انتها از ترکيه جز بي هويتي چيزي باقي نمانده است تا آنجا که بين يک ترک و يک آمريکايي، آمريکايي را فرد بهتري براي هر گونه تعاملي، مي پندارم. خدا را شکر که ايرانيها اين گونه نيستند (مجري يکي از شبکه هاي اروپايي و آمريکايي را با همتاي ايراني اش (خارج نشين) مقايسه کنيد. آيا ما نيز شبيه ترکها نيستيم؟
۶- سر کوچه باران اينا عده زيادي جمع شده اند. لازم به يادآوري است که ايشان بچه مثبتند و ما هر چه بي تربيتي داريم، از ايشان نداريم! خلاصه اينکه ايشان از منزل خارج نمي شوند. جمع فراواني جمع شده اند. از بيرون فقط روشن بودن آتش و نواخته شدن تنبک مشخص مي شود. در جمع مريدان حلقه، خبر فراوان تر است. عده اي براي سايرين مي حرکات موزونند. دليل جمع شدنشان هم کشف شد! چند دقيقه بعد که نوازنده خسته مي شود و مي رود، يکي از علاقمندان به هنر قاچاق رقص، تصميم مي گيرد با آوردن خودروي خود و روشن کردن ضبط آن، جمع را تکان بدهد. تمامي تلاشها و خواهش و تمناها براي توقف پرتاب (به دليل شرايط بد جوي) بي نتيجه مي ماند و امت هميشه در صحنه نشان مي دهند که نه تنها «ما ايستاده ايم، با مشت!» که «ما ايستاده ايم، تا آخر» و مازوخيسم يعني ما و ما يعني مازوخيسم. حجاريان را هم عده اي از همفکرانش ترور کردند. خانم خوبي که اگه درخت بود، خيلي بلند بود، مي آيد و پوز همه را مي زند و مي گويد «هيـــــــس!»! من مريضم، مي خوام بخوابم. ساکتش کنيد» تمام تلاشها جهت متقاعد کردن ايشان به فرهنگي بودن کار بي نتيجه مي ماند و کار ضدفرهنگي تشخيص داده مي شود. جوانکي دماغش چسبو بوده و يک تيکه باند به آن چسبيده! معمار آفرينش به سبک منحني تيز شونده علاقمند بوده است. چند دقيقه جمعيت در حد انفجار اشتياق از خود نشان مي دهد. بالاخره قانون تفکيک خدمات پزشکي-فرهنگي لغو شد!
زهرا شجاعي، مشاور رييس جمهور، ضمن تسليت به مناسبت نزديکي آغاز ماه محرم، اعلام کرد: «ما به جوانانمان نياموخته ايم شادي کنند. ما هميشه کلي عزاداري برايشان در نظر گرفته ايم، اما هيچ وقت اجازه جشن گرفتن به آنها نداده ايم»
۸- در مقابل درب خانه، خرابه اي وجود دارد. از خانه رفتن پشيمان مي شوم. حدود دو خانواده به همراه عده اي ديگر آتش روشن کرده اند و مراسم باستاني را به جا مي آورند. باز هم خودرويي و شش و هشتي! در مجموع «فقط به خاطر تو عزيز دلم از تو مي گم، از تو، عشق من و تو! منو ديوونه کردي و نيمده اي سياه چال» مراسم رقص سرخپوستي هم اجرا مي شود. رندي مي پرسد «همه جا پسرها مي رقصند و سر و صدا مي کنند و دخترها نگاه مي کنند. چرا اينجا همه اش دخترها ...!؟» زرنگي پاسخ مي دهد «هميشه شعبون، حالا يه بارم رمضون. ما که با خواستگاري دخترها از پسرها کاملا موافقيم، شديدا» بقيه مراسم به دليل عيد و منع گريه و اينکه ممکن است مهمان داشته باشيد، راضي نيستيم که بنشينيد بگوييد و گريه کنيد! ولي نمي تونم نگم آخ پشتم! چند شبه نمي تونم به پشت بخوابم. آي ملت به دادم برسيد، آي اسلام بر باد رفت! آي مقام ما چي شد!؟ لااقل بگذارنمون تو فهرست حقوق بشر، نشد ديه اش رو بدن (دهن نويسند مسدود مي شود)
پ.ن: در مقابل اوني که ديشب نوشتم (و دود شد) افتضاح شد. دوم اينکه من مثل احسان گزارشگر خوبي نيستم. سوم اينکه طنز بود، تو رو خدا بخندين! آخرش اينکه عيد آمد و ما لختيم
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/21/2003 02:30:00 AM
-----
BODY:
عيده، دلم نمياد اگه اين روزها اومدي اينجا دو کلمه بخوني، يه چيزي بنويسم که گريه ات در بياد يا اينکه لب و لوچه ات آويزون بشه. ولي خب، من اينکاره نيستم ها! اگه خوندي و به جاي خنده قاه قاه، گريه زار زار سر دادي، تقصير من نيست ها!
در ادامه راه همگان که براي سال نو پيش بيني هاي فراوان مي کنند و مردم با اعتماد به آنخها برنامه ريزي مي کنند و دست آخر، همه چي برعکس مي شود و حال امت شله زرد خور، گرفته؛ تصميم گرفتيم که اعتماد سازي را سرلوحه اهدافمان قرار داده و با انجام پيش بيني هاي دقيق، به درد بخور و باور نکردني، شما را اساسي شگفت زده کنيم.
نظريه تاريخي: کي به کيه؟
تاريکيه!
۱- اين سال به نام سال گوسفند نام گذاري شده است. همه گوسفندها هم بسيار شاد و سرخوش و خندان دل هاي خود را وعده داده اند که به جاي کمبوزه، کوپن پنير اعلام کرده اند که با خيار... چه شود!؟
مورد مهم: سنگکي سراغ داري؟ اداره ميراث فرهنگي چي؟
مي خواي چيکار؟
يه نصف بربري مي خوام براي صبحونه سلطنتي عيد، ميراث فرهنگي
نتيجه حياتي: اين باب طنز نويس نيست. گوسفندها هم ترکند!
۲- در رمان قابل چشم پوشي «قلعه حيوانات» نوشته جرج ارول، مي خوانيم که شعار گوسفندها يک چيز بيشتر نيست
چهارپا خوب، دوپا بد!
با توجه به گوسفندي امسال، موارد زير محقق خواهند شد
الف- امسال گاوها گوشت انسان نمي خورند، زيرا ممکن است جنون انساني بگيرند
ب- بودجه سازمان حفاظت از محيط زيست، تا سطح يک چهارم بودجه «مجمع جهاني اهل بيت» ترقي خواهد کرد و به همين دليل تمامي چهارپايان درمان مي شوند و هر يک، دو بال در مي آورند و چنگ به دست مي گيرند. در مقابل شاخ هاي انسانها سبز خواهد شد تا نشان دهد دوپايان، ديوهاي بدسرشتي بيشتر نيستند که فرشتگاني چهارپا نظير گوسفند، الاغ، کروکوديل، مرغ کرچ، سوسک حمام، وال، خيار دريايي، آميب و ... را سر مي برند بيت:
بريد و دريد و شکست و ببست
يلان را ير و سينه و پاي و دست
۳- يک نظريه قديمي در جامعه شناسي سياسي اجتماعي وجود دارد که مي گويد: «مردم گوسفندند» پس چون امسال سال گوسفند است، پس امسال سال مردم نيز هست. به همين دليل امسال تورم کشور يا در حد ٪۳ تثبيت مي شود يا آنکه به ٪۴۵ خواهد رسيد. در هر حال به نفع مردم خواهد بود. امسال مردم بر ضد معلمان تجمع خواهند کرد خبرنگار خبرگزاري ما مصاحبه اي را با يکي از شرکت کنندگان اين تظاهرات انجام داده بود که وي در پاسخ سوال ما گفت
«ما اينجا آمده ايم تا به معلمها بگوييم ما هم هستيم»
-يعني شما با حرف آنها موافقيد و معتقديد بايد حقوق آنها افزايش يابد؟
«نخير آقا!اومديم بگيم ما هم هستيم. به ما هم بدين!»
-خب به معلما چه مربوط!؟
« نه ديگه، نگرفتي چي شد! اينا مي خواستن تک خوري کنن، ما اومديم جلوي تک خوريشون رو بگيريم»
-خب پس حمايتتون از چيه؟ از اضافه شدن حقوق؟
«نه آقا! ما از معلمها حمايت مي کنيم»
-ببخشيد شما فکر مي کنيد مردم خرن؟
«خر!؟ نه خدا نکنه! کي گفته؟ مردم فقط يه کمي گوسفندن»
۳- در راستاي ادامه قسمت قبلي و با توجه به در پيش بودن انتخابات مجلس، به طرزي کاملا تابلو امسال همه نمايندگان مجلس طرفدار مردم و خاطرخواه حقوق از دست رفته ملت (بخونيد گوسفندان) خواهند شد و ملت هم با گوسفندي هر چه تمام تر، بزترين ها را براي مجلس انتخاب مي کنند
نظريه جانورشناسي: در گله حيوانات اهلي، معمولا پيشرو و سردسته، بز است.
نظريه فولکلوريک: بز آورديم
۴- آمريکا عراق را با خاک (بخوانيد افغانستان) يکسان خواهد کرد و پوز اهالي افلاک (بخوانيد ايران) را با پيشرفت هاي اين ممالک خواهد زد. صدام هم مي ره پيش اسامه (پشت «ني» دوني، اونجا که دلبر خونه داره) نفت ارزان خواهد شد (تا حد کوکو سيب زميني) جيب مملکت خالي مي شود. مجبور مي شويم براي زندگي کردن و ورشکست نشدن، روزي سه مرتبه از فلسطينيان پشتيباني کنيم (که نفت گران شود) امسال علاوه بر روسها، ترکها و افغانيها، عرب هاي سوسمار خور عراقي هم براي ما کلاس خواهند گذاشت. به دليل بي پولي مملکت واردات خودرو به سالهاي بعد معوق مي شود. پيکان آغاز پنجمين دهه توليدش را جشن خواهد گرفت... آمريکا کانادا را به عنووان دشمن صلح جهاني معرفي خواهد کرد (آخه هيچ کس نمونده بود) دليل وي هم براي خطر کانادا، سکونت نود درصد جمعيتش در ده درصد جنوبي خاک اين کشور و در همسايگي مرزهاي آمريکاست!
...
پيش بيني هاي شخصي: ترم چهارم (ترم جاري) با افتادن از هيجده واحد از نوزده واحدم، رکورد جديدي در اين زمينه برپا خواهم کرد. همچنان در حسرت يک ريال درآمد خواهم ماند. يادگيري HTML همچنان جزو برنامه هايم خواهد بود. تمامي آشنايان در دانشگاه، دماغشان را عمل مي کنند. انحراف بيني واگيردار شده است. اصغر به آمريکا فرار مغزها خواهد کرد. جيليل با يک حرکت گردن اعلام خواهد کرد «ما همچنان هستيم» واحه در صدد خوابوندن کل من برخواهد آمد و به شدت پوز يکي از طرفين دچار خوردگي خواهد شد. وهيد عاقبت به خير مي شود. چشمانم را عمل خواهم کرد. وزنم در حدود بيست کيلو تغيير خواهد کرد (بالا يا پايين رفتنش مشخص نيست) در يک اقدام بي سابقه، در پنج انتخابات کانديدا مي شوم و راي نمي آورم. همچنان انگشت اتهام ها به سوي من نشانه رفته خواهد بود. براي اولين بار در طول تاريخ! با ظاهر آراسته در جمع حاضر مي شوم. شنيده ها حکايت از تعطيل بودن مجمع عمومي فوق، در آن روز دارد.
بسه ديگه!؟ به جاي اين حرفها برين به گراني علف و تيز نبودن چاقو و ساطور اعتراض کنيد که امسال گوسفند رو عشقه! مثل بز سرتون رو بندازين پايين و گوسفنديمون رو بکنيم. يکي منو نصيحت کنه شايد يه اتفاقي بيفته
از خنده روده بر شدين؟ نگران نباشين، گوسفند چهار تا معده داره
گوسفندتون ميمون باد
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/19/2003 02:31:00 PM
-----
BODY:
بسم الله الرحمن الر حيم
اذا زلزلت الارض زلزالها. و اخرجت الارض اثقالها. و قال الانسان مالها. يومئذ تحدث اخبارها. بانٌ ربک اوحي لها.يومئذ يصدر الناس ليروا اعمالهم. فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره. و من يعمل مثقال ذره شرا يره
مي خواستم طنز بنويسم. مي خواستم در کمال سرخوشي بنويسم. مي خواستم از شادي بنويسم و از اينکه ديگه کاري به خنده ها و خوشي هامون ندارن اما...
آره، همون هميشگي! نمي دونم چقدر من رو شناختين يا مي شناسين. در هر حال الان صورتم مي سوزه. پشتم درد مي کنه و دستهام مي لرزه. سخته برام. باورم نمي شه. به خداوندي خدا قسم که هيچ کاري نکرده ام که خدا رو ناراحت کنه، چه برسه به آزار کسي (که هر آينه، حق الناس سنگين تر از حق الله است) خيلي نگران و ناراحت نمي شم اگر که کتک بخورم. خيلي برام سنگين نيست که هر کسي، چه فلان جوونک کوسه و چه بهمان بسيجي حزب شيطاني. نمي دونم چرا، ولي در هر حال کتکي (يا بهتر بگم، باتومي) که از اون نيروي ضد شورش خوردم، چهار سال پيش، توي پارک لاله، توي مراسم سالگرد دوم خرداد که دفتر تحکيم برگزارش کرده بود، موقعي که يه بچه دوم دبيرستاني بيشتر نبودم، اون قدر برام سنگين نبود که کتکي که امشب خوردم. يه مشت تو سينه، يه سيلي تو صورت، يه چماق تو پا، يه چماق تو ستون فقرات. مي دونم که تو اون دنيا، به نفعمه که الان نه ازش شکايت کنم و نه کينه به دل بگيرم. اما چنان کمرم درد مي کنه و صورتم مي سوزه که جز لعن و نفرين و نفرت، هيچ چيز ديگه اي تو ذهنم نمياد. جرمت چيه؟ دوباره صداي انفجار مياد. ياد اين مي افتم که پام رو که گذاشتم بيرون، توي خيابون هفدهم و توي شلوغي، يه عده شعار مي دادن «زنداني سياسي، آزاد بايد گردد» پيش خودم مي خنديدم که اينها، مي خوان از همين جا، قسمت فشار از پايين تئوري «فشار از پاينن، چانه زني در بالا» رو اجرا کنن و با شعارشون که چند تا جوون ديگه مثل خودشون مي شنون، مي خوان در زندان رو باز کنن و ... چرا زنداني سياسي؟ بياين من بيچاره رو آزاد کنين. من که حق ندارم تو خرابه جلوي خونه مون، با چند تا هم محله اي، آتيش روشن کنم و به فرض هم چند نفر از رويش بپرن. مني که تو جيبم اگه دست مي کردين، دستمال دماغي پيدا مي شد و کليد و ... ديگه هيچي! من نه شعر خونده ام، نه رقصيده ام، نه شعار داده ام، نه دوست دختر دارم، نه با کسي بگو بخند راه انداخته ام، نه مشروب خورده ام، نه مواد و گراس مصرف کرده ام، نه جلوي ماشين رو گرفته ام، نه ... آخه پس جرم من چيه که نمي دونم. جلوي در خونه است، کليد رو درآورده ام و دارم در رو باز مي کنم، پياده رو خاليه، يک دفعه يه نفر از يه ماشين پياده مي شه. يه پاترول سياه، مردي است بيست و هفت هشت ساله، با ريشي که معلومه از عمد زده نشده و هنوز بالغ نيست، ريش بلند، مدل بسيجي، چوبي تو دستشه، اولين نفري که مي بينه منم که دارم در خونه رو باز مي کنم. به سمتم مي دوه و با چوبش به پشتم مي زنه و اين سيل فحشه که از زبونش مي ريزه بيرون (تو مومني!؟) با چوب به پشتم مي زنه، مي گم به خدا خونمونه و دارم مي رم توش، در ابز مي شه، دوبار ه يه ضربه ديگه مي زنه و مي گه « توي ... خجالت نمي کشي هنوز شب هفت امام حسين نشده !؟» مي کوبه در رو، اينقدر محکم که انگار در جهنم رو کوبيده يا ميخ تابوت من رو! من ضددين، من دشمن خدا و هر کي تو جبهه خداست. مني که بدتر از من پيدا نمي شه. براي من که فقط معتقد به خدا هستم، دادگري جز خدا نيست. اما به بزرگي خدا که اگر امام حسيني باشه و اگر هر کس ديگري، مقدس يا معمولي، هر کسي که خوب باشه مي دونه کي گناه کرده، جرم از کيه. بغض گلوم رو گرفته. چه جوريه که پيامبر خدا، پاش رو که به مکه مي گذاره، يکي از کارهايي که مي کنه اينه که به کسي که تو خونش نشسته، امان مي ده. حالا من از کسي که تا به امروز پاش رو به محله و خيابون و کوچه ما نگذاشته، جلوي در خونه، موقعي که دارم مي رم تو، بايد کتک بخورم و ناسزا بشنوم، ناسزا
چه هنر بزرگي! يه جوون با ظاهر به شدت معمولي و ساده رو، زدن! جوونکي با موهاي کوتاه، کفش صندل ساده و جوراب پوشيده، پيراهن پارچه اي سرمه اي، بدون مدل ريش و سبيل و دماغ عمل کرده و زير ابروي برداشته، حتي با ته ريشي سه روزه، کسي که دستش تو دست هيچ دختر يا پسري نبوده و هيچ نارنجک و ترقه و نمي دونم هر کوفت و زهرمار ديگه اي نينداخته
آره! ديگه بسه! جقشون اينه که تمام قرآن رو از «بسم الله» سوره حمد تا «من الجنة و الناس» سوره ناس براي اون مرد، براي رييسش، براي تمام اونهايي که اين صحنه و اين جور صحنه ها رو ديدن و براي تويي که اين رو مي خوني و از همه مهم تر، براي خودم بخونم.
اين جمعيت قبل از اينکه کتک بخورن داشتن از ايران مي خوندن. ايران!؟
ما متهيم
صداهاي انفجار دوباره بلند مي شن. مگه نمي دونن اگه هزار و چند صد سال پيش بود، هنوز شب هفت امام حسين نشده بود!؟ من به خاطر اما حسين بود که غرورم و شخصيتم و انسانيتم خورد شد؟
اذا وقعت الواقعه، ليس لوقعتها کاذبه
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/15/2003 01:57:00 AM
-----
BODY:
حالگيري
آقا من به كي بگم كه نشستم دو ساعت آفلاين و در كمال آرامش، مطلب نوشته ام و بعد هر كار مي كنم (هر چي فكر كنين) بلاگر مسخره بازي درآورده و آخرش هم ديسكانكت كرده ام تا با يه اكانت ديگه برم، شايد كه درست شه. يك دفعه كامپيوتر قاط زده و هر چي نوشته بودم دود شد و تا كامپيوتر رو ReStart نكرده ام هيچ اتقاقي نمي افته. خلاسه اينكه دود شد و رفت هوا! الان هم در مجموع هيچ اميدي نيست.
كلكسيون امراض
جاي شما كه خدا نكنه خالي باشه، جاي همه دشمناتون خالي! كلكسيون امراض راه انداخته ام. نمايشگاه و فروشگاه مركزي: همين جا، خودم! چي مي خواين؟ از كجا شروع كنم؟ چون همين الان سرفه كردم، اول از خشكي و التهاب سينه و تنگي نفس و خس خس و سرفه هاي خشك و پدر در آور مي گم (سرطان ريه است ديگه، نه؟) بعد آبريزش بيني، همراه با آبريزش مجدد بيني و بار سوم آبريزش بيني. دستمال تو خونه نمونده تمام پوست صورتم خشك شده و پلكهام چسبيدن به همديگه (
آمپولانزاي افغاني! درسته؟ نود و سه تا آمپول تو هر آمپولگاه! دواي دردته!) چند وقت پيش هم كه رفته بودم دنبال گواهينامه، متوجه شدم كه ديد چشم راستم حدود شش دهم و ديد چشم چپم در خوشبينانه ترين حالت حدود سه دهم شده. هيچي ديگه، كلي هم خودم آزمايش كردم و ثابت شد كه با چشم چپم هيچي نمي بينم. حداقل دو تا عمل ليزر افتاده ام (مجددا در يك حالت پر از خوش بيني) چون چند روز، شايد هم يكي دو هفته از معلوم شدن اون قضيه گذشته، ديگه تعريف كردن گريه ها و بي حاليها و حال گيريها و افسردگيهاش فايده نداره. فقط فعلا بنده نيمه كور هم هستم (كور شي ننه الهي!) ناخن شست پاي راستم هم رفته تو گوشت و داره عفونت مي كنه (قانقاريا گرفتي؟ مباركه!) در مورد بيماريهاي روحي و مغز و اعصاب هم جز همون چند تايي كه مي دونين خبر جديدي نيست (زوال عقل، زوال حافظه، جنون آني، جنون ادواري، جنون دائم، افسردگي، خود كم بيني، خود بزرگ بيني، نهيليسم، M.S، پاركينسون، فلج مغزي، ماليخوليا، عذاب وجدان، وسواس، توهم، از كار افتادگي نيمه راست و چپ مغز، مرگ مغزي ... و در آخر همه بيني (دماغ) خود بزرگ (گنده) بيني) اون دنيا يه نفر، نبود؟ رفتيم ها!
چه خوشنام!
خيلي جالبه! ملت تو گوگل چه چيزهايي رو جستجو مي كنن و به اينجا مي رسن!؟ يا دنبال وبلاگ سكسي مي گردن، يا سايت سكسي، يا عكس سكسي، يا فيلم سكسي، يا جوك سكسي، يا توت فرنگي، يا حتي خيار چمبر!
متشكريم از گوگل به خاطر گوگل فارسي و متشكريم از خودمون كه اصلا تو كف نيستيم و فقط به دنبال علم و خبر و تحقيق هستيم و آموزش. حالا خدا رو شكر كه ادبيات اينجا بهداشتيه وگرنه كه ...
از اين عزاداريها متنفرم
يه متن نسبتا كامل در اين مورد نوشته بودم، حالا كه اون مرحوم (متن رو عرض مي كنم) در بين ما نيستن، چند خاطره كوتاه (نكته مهم) را ازشون حضورتون تعريف مي كنم. روحش شاد
1-امام حسين چنان شق القمري نكرده. از بين سه دسته دشمنان علي، فقط يك دسته در پيش روي اما حسين بوده اند.
2-به هر روي و برخلاف اون چيزي كه نوحه خوان هاي «ثانيه اي صد تومن» و خيلي از ملا منبريها مدعيش هستن، (يا مي خوان اين طور نشون بدن) چندان حق و باطل معلوم نبوده (همون طور كه در دنياي كنوني هم معلوم نيست) و انصافا يزيد و تمام اطراف و اكنافش ظاهر ديني تر و چهره متدين تري از امام حسين بي ريا و برادر خوشگلش، ابوالفضل، داشته اند. سگ بازي و اينها هم همه اش حرفه. عمروعاص و تمام پيروانش قرآن بر سرنيزه مي كنن و اثر مهر روي پيشونيهاشون خودنمايي مي كنه
3-مظلوميت حسين، نه در تعداد ياران، نه در بي وفايي، نه در بي آبي، نه در قتل از پشت سر، نه از... كه از برداشت باژگون و وارونه جلوه دادن حقايق در خصوص حركات و اعمالشه. يزيد هم اميرالمونين خونده مي شد، همان گونه كه معاويه نيز! كي از راه دين داره نون مي خوره؟ معتقده به اون يا نه؟ فرقي هم مي كنه مگه؟
4-هر سال يه مراسم، هر سال يه حرف، همون مراسم، همون حرف، فقط آئيني كه بدون هيچ اشتباهي تكرار مي شه و تكرار مي شه و تكرار مي شه. خدا جات رو در كنار امام حسين مي گذاره اگه برايش گريه كني، اما اگه سال ديگه اين كار رو نكني يا گريه ات نگيره، رزروت باطل مي شه!
5-هنوز علي يه چيز ديگه است. به جاي گريه كردن و لبريز شدن از احساسات و طوفان، بياين بشينيم فكر كنيم و حرف بزنيم. مقايسه نكن، قياس نكن، ولي يه چيزي ياد بگير. فرداي قيامت، صف محبوبين رو كه نگاه مي كنم، كسايي رو مي بينم و كسايي رو نمي بينم كه ... صف ما مغضوبين كه ديدن نداره، سياهيم مثل قلب هامون، مثل روزگارمون
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/11/2003 07:37:00 PM
-----
BODY:
به خدا راحت نيست. از اون بدتر اينه که هر کي برسه و نگاهش کنه، به جاي خوندن مطالبش و نظر دادن در مورد اونا، بر مي گرده يا به صفحه آراييش گير مي ده (که ديزل،تمام سعيش رو کرده، ولي خب کار اوله ديگه) يا به ناخوانا بودن لوگوش (که به نظر من خيلي قشنگ طراحي شده) يا به کيفيت بد کپيش (امور فرهنگي مفت چاپ مي کنه، ولي کوفت) يکي به مجاني بودنش (به ئعمرم نديده بودم که مجاني بدن به معني ضعف باشه) خلاصه دردسرتون ندم. هر کسي به جاي نقد محتوا، به يه گوشه از شکلش تيکه مي پرونه (من فکر مي کنم به جز کار واحه که با نرم افزار چند صد هزار تومني صفحه آرايي، صفحه آرايي مي شه، اين نشريه بلا استثنا از همه نشريات دانشجويي دانشکده و چه بسا دانشگاه، قوي تر کار شده) جماعت، بعضيا حسوديشون مي شه، بعضيا احساس مي کنن داره با نشريه اونا رقابت کنه و چون نشريه
شون! قبلا تو يه جشنواره هفتصد تا مقام آورده و بهترين نشريه است، ديگه کسي نبايد نشريه دربياره. آره! من به کمک يک دوست خيلي عزيز، يه نشريه درآوردم و مطالب قابل دفاعي توش چاپ کردم و مجاني هم گذاشتم که هر کي خواست برداره، توش هم از نظرات و دغدغه هاي خودم نوشتم، از خيلي از نشريات ديگه (که فلان کسک اومده به من مي گه «براي نشريه ام يه مدير داخلي مي خوام» مي پرسم «چند شماره درآوردي؟ که من بيام براي تو و حرف تو وقت بگذارم» مي گه شماره اولشه ...) اون يکي يک سال و نيمه که مجوز گرفته و چيزي درنياورده و حالا به جاي اينکه بگه تو لااقل براي کاري که مي خواستي بکني، وقت گذاشتي و انجامش دادي از همون اول بسم الله اومده داره انتقاد مي کنه (شما بخونين فحش مي ده و عقده خالي مي کنه) و قبل از شروع هم مي گه «تو آدم انتقادپذيري نيستي» خب تو نخونده و بحث نکرده داري حرفي رو مي زني که زور داره، از روي عنوان مطلب در موردش قضاوت مي کنه و نخونده نظر مي ده. خلاصه اينکه وسط اين مريضيا و بدبختيا، يه جورايي خستگي کار به تنم موند، مگه اينکه يه نفر برگرده بگه «خسته نباشي» منم بگم «درمونده نباشي، ننو خضيره جان» (از کدوم فيلم؟ يادم نمياد)
و اما شرح ما وقع...
پنجشنبه چهاردهم، من: ديزل جان! پاشو بيا يه سر بريم تا خوابگاه مطالب رو بهت بدم
ديزل: من نمي آم (سرتو مي خواي اصلاح کني؟ نه نمي خوام!)
من رفتم و صفحه آرايي هاي اوليه رو، پنجشنبه و جمعه انجام داده ام (در مجموع دو روز، دوازده ساعت پشت کامپيوتر بوده ام، توي مجتمع کانونها) شنبه صبح دادم دستش، يکشنبه اومده مي گه ديسکت قبلي رو گم کرده. خوشبختانه قبلا از فايلها نسخه پشتيبان تهيه کرده ام. دوباره دوشنبه صبح تا ظهر طول کشيده تا تونستيم کار رو آماده فرستادن به چاپ و تکثير بکنيم (يه مقدار زياديش، بايد بگم «بکنم») دويدم رفته ام مديريت امور فرهنگي، کلي چونه و اينا، واسه سيصد تا نسخه نامه داده اند. دويدم رفتم اون سر دانشگاه۷ يارو کلي معطلم کرده، بعدش گفته «فردا صبح، ساعت هشت» صبح نزديکاي نه رفته ام مي گه عصر! مي گم دانشگاه داره تعطيل مي شه و من براي خودم که نمي خوام نشريه در بيارم، مي خوام ملت بخونن و اينا! دردسرتون دم که از سيصد تا، لطف فرمودند و دويست تاش رو تا ساعت دوازده و نيم حاضر کردن و دادن دست بنده. تند تند تاشون کردم و آوردمشون دانشکده. با وجود اينکه عصر، خيلي ها کلاس نداشتن و از يک دانشکده حداکثر دو هزار نفري، ششصد هفتصد تاشون بيشتر نبودن، ولي حدود صد و هفتاد نسخه برداشته شده. من فکر مي کنم برد اين، از برد همشهري و جامعه و صبح امروز هم بيشتر باشه هر چند که بعضيا از کار مستقل خوششون نياد
گزارش تصويري تحصن رو ديده بودين!؟ يه قسمتهايي از اون رو (فرض کنيد قسمتهاييش که در نشريه رو نمي بست) به عنوان گزارش ويژه کار کرديم. قرار بود يک نظر موافق و يک نظر مخالف زيرش بخوره. موافق راحت پيدا شد. مخالفان همه زيرش زدن! آخر سر خودم نوشتم (و تند هم نوشتم) حالا يه نفر اين نوشته رو خونده و مي پرسه کي نوشته، مي گم امضاش محفوظه و نمي خواد بقيه بدونن. مي گه از مهندسيه؟ من مي شناسمش؟ مي گم آره، مي گه «خيلي خوبه که اينجاها آدمي داريم که ديدي به اين روشني و ... در مورد مسائل صنفي داره و اينا» لبخندي مي زنم و مي گم خوشحال مي شه اگه بفهمه. مي گه مي شه بهش بگي يه صحبتي با من بکنه؟ و ... دو ساعت بعد مي بينمش و بهش مي گم «مجتبي! اون نوشته کار خودمه» يه دفعه شروع مي کنه به تحقير و تحميق و تنبيه و الخ
شما بودين، زورتون نمي اومد؟
خيلي خوب کاري کرده ام، مطالبم هم توپ توپن! به اينا هم مربوط نيست. اين مرام رو هم داشته ام که تو همين هير و وير، نشستم مطلب نوشتم براشون (واکسي) و خودم هم فکر مي کنم قابل قبول بوده و فايل Word هم تحويلشون داده ام (که ديگه نيازي به تايپ نباشه) حالا اومدن يه چيزي هم طلبکارن (که تو چرا اومدي در حضور واحه، نشريه چاپ مي کني!؟) من نمي دونم به کي بايد اين حرفام رو بگم. اينجا هم وبلاگمه و کاملا شخصي، از تمام نوشته هام (سعي مي کنم) يه آرشيو اينجا درست کنم، مطالبم هم ديگه عمومي نيست و شخصيه، نشريه ام هم اگه خونده نشد، به درک! ديگه درش نميارم، به خودم هم مربوطه، همه امکانات ارتباطي اينجا رو هم به زودي حذف مي کنم، شايد اصلا Private بکنمش. با همه هم دعوا دارم. زباله دون تاريخ هم به اين زوديا پر نمي شه، من هم از تهران اومدنم در چند روز آينده کلي ذوق زده هستم. عاشورا هم غذا نمي گيرم حالم هم خوب نيست، گلوم درد مي کنه. از آدماي بي مرام هم متنفرم. مهدي فيضي عزيز! تو لااقل يه چيزي بگو!
امشب خواهم گريست
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/09/2003 07:01:00 PM
-----
BODY:
آقايون، خانومها!
من شديدا شرمنده اخلاق ورزشی همتون هستم. به خدا اين چند روزه سرم زياده از حد شلوغ بود. مثلا خير سرم داشتم مطالب رو جمع دمی کردم و اونهايي رو که کمبود داشتيم، می نوشتم و بقيه مطالب آماده رو هم (بالطبع) ويرايش می کردم و ...
سر جمع اينکه در عرض کمتر از سه روز، من نزديک به بيست و چهار ساعت! پشت کامپيوتر بودم و ملت، می ديدن يه ديوونه ای، تمام مدت نشسته و داره تايپ می کنه وم ويرايش می کنه و الخ
به به، به به، گِل بود، به خار نيز آراسته شد.
به اطلاع دوستان و آشنايان می رساند که رئيس محترم و بچه سوسول «واحد فرهنگی» جناب آقای مهندس «فِهدی مِيضی» لطف کرده اند و در ايام امتحانات کارشناسی ارشد، تشريف برده اند و دماغشون رو عمل کردن. اون موقع بعضيا می گن چيکار بچه ملت داری؟ من که چيزي نگفتم. فقط گفتم که جهيزيه اش بيشتر بشه، بعد هم به شوخی گفتم دماغش عمل بشه. البته دماغش که خوب بود، مشکلی نداشت. آخه واسه چی عملش کردی؟ تازه قبلا بهتر بود، هر چند که الان فرقی نکرده.
ملت دارن هفتصد هزار تومن بالا خوشگلی دماغشون بدن ديگه! دارندگی و برازندگی (هر چند هيچ فرقی نکرده)
صفحه آرای عزيزم! من شب را با ياد تو سپری می کنم و در جواب من، تو صبح دير می آيي و می گويي «فايلهات رو گم کردم» بابا دمت گرم! تو رو جون هر کی دوست داری فردا صبح پرينت ها رو بهم برسون که نمی تونم درش بيارم ها! تازه بايد برای جشنواره هم بفرستمشون. زود باش ديگه!
القصه اينکه فعلا من و نشريه پا در هواييم. به اونهايي هم می خوان يه روزه «واحه» در بيارن می گوييم
«زرشک!»
اين متن واکسی رو خيلی وقت بود که می خواستم بنويسم. اونی نشد که می خوام، ولی خب، قابل تحمله. خدا بزنه تو کمر هر چی دروغگوئه که با نامردی هر چه تمام تر، در جواب خوبي هايي که من بهش کردم و مراعاتش رو کردم و سعی کردم کاری کنم که با خيال راحت بشينه واسه فوق ليسانس بخونه، زير حرفش می زنه و نه تنها حاضر نيست از اتاق بره، که يه چيزی هم طلبکاره که تو زندگی رو به کام من زهر کردی، خوشت نيومد که دوستای من بيان اينجا و بهشون لبخند ژوکوند نزدی وموقعی که ساعت سه بعد از ظهر جمعه اومدن اتاق، ازت پرسيدن که فلانی کجاست گفتی من نمی دونم! خب تو بايد می گفتی «بفرمايين رو سر من پا بگذاريد و بياييد تو و اين يارو الان برمی گرده» تو به چه حقی گفتی که نمی دونی من کجا هستم و با اجازه کی، اجازه ندادی هر کس از راه رسيد، بياد هر چی دلش می خواد از وسايل من برداره (که بعدا تو گم شدنشون، تو رو مقصر بدونم) و گفتی «با حضور و رضايت خودش بردارين» چرا تو صبح به صبح يا موقعی که می ری تهران، در کمدت رو قفل می کنی؟ اين توهين به منه و يعني من دزدم!!!» نمی دونم به خدا با يه دهاتی که نه تا به حال زندگی آپارتمانی و قسمتهای مشاع تو خونه رو ديده و نه می فهمه که هر کی حق داره با دوستای خودش حال کنه و اين توقع زيادی نيست که بخوام ساعت دوازده شب بگيرم بخوابم و هزار تا مسئله ديگه. اصلا نمی فهمه که حتی همسايه بی ملاحظه ما هم مهمونيهاش رو می اندازه شب جمعه و قبلا اجازه می گيره (حداقل اطلاع می ده) نمی فهمه که شايد من دلم نخواد با اون غذا بخورم و نمی دونه که اينجا خوابگاهه، نه خونه بخت که هر دونفری که زير يک سقف می خوابن مجبور باشن با هم صميمی باشن. علوم اجتماعی و جامعه شناسی می خونه و می خواد که من حدس بزنم که هر کی اومد دم اتاق، مهمون شهرستانی اونه و من هم بايد اکرامش کنم و راهش بدم تو (اصلا مهمونای تو به من چه مربوط!؟) قانون رو به عنوان معيار صحيح و غلط بودن کارها قبول نداره و می گه «چون روز انتخاب اتاق من، قبل از تو بوده، پس من حق همه چی تو اين اتاق دارم و تو بايد خودت رو وفق بدی. می خواستی انتخاب نکنی!» من هم می گم «همون قدر که تو توی اين اتاق حق داری، منم دارم. آسايش و آرامش هم حق منه و سلب آسايش و ايجاد مزاحمت هم ممنوعه. من اجازه دارم از هر کسی که آرامش و آسايش من رو به هم بزنه، طبق مقررات شکايت کنم» می گه برو بابا! قانون کجا بود. خسته تون نمی کنم. می تونين حدس بزنين چه اختلافی وجود داره بين کسی که تو اتاق، يا خوابيده، يا داره درس يا مجله می خونه، يا داره يه چيزی زهرمار می کنه، با کسی که اومده تو خوابگاه (به خيال خودش) زندگی کنه، مهمونی راه بندازه، مسافرخونه برای بچه های دهشون درست کنه و الخ خيلی اين چند روزه عصبانيم و منتظر يک کار خلاف قانون هستم ازش تا يه شکايت بلند بالا ازش بنويسم. رسيدگی بشه که هيچي، نشد هم رييس روسای دانشگاه و اداره امور خوابگاهها باهام آشنان، هم نشريه موجود هست. يک برگ نشريه، نامه سرگشاده و ...
اين دو سه روز آينده هم اتفاقات فوق العاده خوب می تونن بيفتن و هم اتفاقت فوق العاده بد. ولی نشريه در بياد...
من که از روده درازی خسته شدم، شما هم از درد دل! شرم از سر همگی کم باد!
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/09/2003 05:10:00 PM
-----
BODY:
«واکسي ... واکسي ... واکسي پنجاه تومن ... زودم مي زنم به خدا ... واکسي»
هر بار که پات رو از در دانشگاه بيرون بگذاري، اين صدا تمام گوشت رو پر مي کنه. اصلا بيشتر از اينا تو وجودت نفوذ مي کنه. انگار که هيچي نمي تونه جلوش رو بگيره، نه لباس، نه پوست، نه گوشت، استخونت هم پر مي شه از اين صدا. صدا نيست. مثل يه ناله است، يه ناله پر از درد، پر از غم پر از ... رويم رو اون ور مي کنم. نمي خوام ببينم، نمي خوام بشنوم، نمي خوام حس کنم، حتي حاضر نيستم بدونم. شب باشه يا صبح علي الطلوع، سه تيغ آفتاب کله ات رو بسوزونه يا از فرط شدت باد سردي که مياد، خودت رو تو هفت لايه لباس قايم کرده باشي، در هر صورت باز هم اونجا منتظرت نشسته تا شايد کفشت رو تميزتر کنه يا شايد هم پنجاه تومن تو دستش بگذاري تا ... تا چي؟ تا بخوره؟ تا براي مادر مريض و خواهر گرسنه اش لقمه نوني فراهم کنه؟ يا نهُ براي اينکه صاحب کارش که صبح با وانت مياره اينجا پياده اش مي کنه و آخر شب، دوباره دور از چشم تويي که بقيه اوقات براش دل مي سوزوندي و وجدان درد مي گرفتي، با دعوا و فحش و فحش کاري سوارش مي کنه و هر چي داره ازش مي گيره و چه کم درآمد داشته باشه، چه زياد، مزدش رو با مشت و لگد کف دستش مي گذاره. نمي دونستي؟ باور نمي کردي؟ يه بار امتحان کن! ببين کجا مي ره؟ خيلي سخته برات؟ فکر نمي کني که تا آلونکشون، تو اون سر شهر، شايد هم وسط بيابون پياده بره و همه پولي رو که داشته، تقديم مادر مريضش کنه که فردا براي خواهر برادرهاي کوچيکترش، لباسي بخره يا غذايي؟ ساده لوحي مگه؟ اگه اون يارو وانتيه نياد شب ببردش و خودش راه بيفته به رفتن، توی خونه نه يک مادر مريض، که يک پدر معتاد منتظرشه تا هر چی داره ازش بگيره و خوب هم می دونه که حداقل چقدر در مياره. اون و خواهر برادرهاش، همه بايد درآمد داشته باشن و اون رو مخلصانه تقديم پدری بکنن که
شاژندگی! رو مهمترين قسمت زندگی می دونه.
فکر کن! اگه تو کمکش کنی، می رسه به اون بابای معتاد يا اون وانتی نامرد، اگه کمکش نکنی زير بار مشت و لگد چنون بدنش خورد می شه که از کاری که کردی پشيمون می شی. چون فردا که از جلوش رد شدی، نگاهش چنان التماست می کنه اگه پسر باشی و مرد باشی و سنگ باشی و سنگ زيرين آسياب، باز هم اونه که خوردت می کنه و از پودر وجودت، گِل درست می کنه و قلکی و کوزه ای و ... اين تويي که هر روز به يه بهونه ای رو خودت پا می گذاری. يا پول خودته و خوب می کنی که واکس کفشهات رو نو می کنی. يا پول خودت نيست که بريزی تو جيب يه پست فطرت رذل. هر کار بکنی باز هم پشيمونی. آره! اونه که اين وسط ضرر اصلی رو می کنه و درد اصلی رو اون بيچاره می کشه. چه تو کفشت واکس بخواد و چه نخواد. بالاخره نمی دونی چيکار کنی؟ بدم واکس بزنه يا ندم؟
کفشهام رو نگاه می کنم. يه جفت کتونی کهنه که سوراخهاش قبل از خودش ديده می شن. خدا رو شکر که کفشهايم رو نمی شه واکس زد
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/03/2003 03:45:00 PM
-----
BODY:
اينجا صفحه دوازده است. اسمش را هم «بزرگ كوچك» گذاشته اند.قبل از هر چيز ما در اينجا اصولمان را اعلام مي كنيم.
اولا كه ما به شدت بدخواه اين صفحه زوركي (صفحه سيزده)هستيم.اينها آمده اند صفحه ما را اشغال كرده اند و جاي ما را تنگ كرده اند. خجالت كه نمي كشند.جاهاي ديگر به اين اراذل و اوباش يك صفحه كه زياد است،حتي يك خط هم جا نمي دهند كه بنويسند سلام، حالا آمده اند وسط صفحه ما خودشان را جا كرده اند.جز اراجيف هم كه چيز ديگري بلد نيستند بگويند،نمي گذارند ما حرفمان را بزنيمِ. من، مسوول صفحه «بزرگ كوچك» در همين جا اعلام مي كنم كه به شدت «بدخواه مدخواه» اين نويسندگان صفحه سيزده هستم و به شدت قصد دارم با ايشان بجنگم و به شيوه مربي اسبق تيم ملي و مربي جديد تيم اميد (خب يك كلمه بگو مايلي كهن!) خرخره اين خبرنگاران اجنبي مزدور بيگانه بي ادب فضول چمدان دلاري...
بابا كوتاه بيا! دفعه ديگه مطلب نمي ده، بدبخت مي شيم ها!
مدير مسوول
بله، چشم! عرض مي كردم خدمتتون. ما شديدا مي خواهيم كه اينها را بكشيم و اصلا اين قضيه جنگ عراق و اينها همه درپوشي است براي حمله آمريكا به ما! كه طراح آن همين «صفحه زوركي»هاي مال مردم خور هستند. اصلا شيطان اعظم يعني همين اينها. در ضمن تمام شايعات در خصوص نگاه چپ ما به صفحه طنز و اين گفته «كه ما مي خواستيم مسوول صفحه طنز باشيم، هر جا كه باشد» شايعه ايست كه اينها درست كرده اند و اصلا كي بود كي بود؟ من نبودم!
با توجه به ارادت خاص مدير مسوول به ما و از آن مهمتر، رويي كه به ما انداخته، ما از فرصت سوءاستفاده مي كنيم و تمامي صفحات را به يكباره، لو مي دهيم و زيرآب همه شان را مي زنيم تا چشمشان در بيايد و دفعه بعدي هم صفحه طنز را به ما بدهند و هم صفحه مان را بهمان كامل بدهند و يك صفحه ديگر را زور چپان نكنند و ...
1-«هست كليد در گنج حكيم»: لطف كرده اند و تفالي زده اند به پنج گنج نظامي و مخرن الاسرار آمده است و فكر مي كنند كه كلي حكيمند و اسرار دارند و اينها. از من بپرسيد، همش دروغه،خالي بنديه! اينا اصلا اينكاره نيستند. به مصراع اول اون بيت و اينكه آن صفحه «سر نشريه» است (به جاي سرمقاله) هيچ ربطي ندارد. در كل ازش بگذريد
2-«اجتماعات كمتر از يك نفر»: آه! واه! آي! من مي خوام بميرم! چرا هيچ كس به حرف من گوش نمي كند!؟ چرا همه جاي زندگي تاريك است؟ چرا دل من تنگ است؟ چرا لوبياش سرد است؟ ... آه! چرا در گنجه بازه؟ چرا دم خر درازه!؟ دلتنگي هاي من از زمين و زمان، ناله هايي در تنهايي هاي من در كوير لوت، شايد هم دشت كوير، شايد هم دشت و سبزه و اينها! افسردگي،نهيليسم،ناله از زمين و زمان و مكين و مكان!همه چيز تلخ است، حتي چايي نبات! بهتر است به جاي كافور، سيانور بدهند بخوريم كه راحت شويم! ... براي آخرين بار...
توصيه اكيد: افسردگان جهان! متحد شويد، وگرنه من خودكشي مي كنم!ژ
3-«چلوكباب پانزده گرمي-كره كوبيده»: علاقه شديد مدير مسوول به غذاهاي سلف و صنف، و همچنين عشق پايان ناپذيرش به كره اي به وزن پانزده گرم، عاقبت موجب آن شد كه اسم صفحه مسائل و معضلات صنفي! را به نام اين عشق بي پايانش بگذارد. معضلاتي از قبيل آمدن برف و سرد بودن هوا در موسم «لباس شوران» و بوي بد جوراب پسره تو اتاق بغلي، و همچنين شليدن يكي از گربه هاي خوابگاه (كه اون بيچاره هم مثل ما مسوول صفحه «بزرگ كوچك» جايش رو يك عده «دانشجونماي پنير فروش» اشغال كرده اند) و اين جور مسائل. دور وبر پرداختن به چيزهاي بي اهميتي نظير عقده اي بودن برخي از «استادنما»ها! و مسائل انتخاب واحد و نداشتن خوابگاه و قديمي بودن كتابهاي كتابخانه و بوي بد فاضلاب در دانشكده هم نخواهند رفت. بيت:
بوي جوف موليان آيد همي ياد استاد مهربان آيد همي
از ما هم نشنيده بگيريد، ولي رفيق رييس (آينده!) اداره تغذيه هم هست. به سلف هم گير نخواهند داد.حداكثر بحث عريض بودن جوب بلوار ملك آباد و سختي رد شدن از آن، مطرح خواهد شد.
4-«كمبود صفر»: كارمندزاده ها بشتابيد! بشتابيد! مشكل قديمي شما را به سخره گرفته اند، مي خواهند شما را مضحكه عام و خاص بكنند...
آخرش اينكه همه ما (متاسفانه، من جمله خودم!) در زندگي تنها يكي دو تا صفر كم داريم! چون اگر داشتيم و مي گذاشتيم كنار داراييهايمان، همه مشكلات زندگيمان حل مي شد و روحمان شاد مي شد.لاقل مي گذاشتيم كنار دويي كه از اين استاد كذايي گرفته ايم تا مشروط نشويم. دست آخر اينكه در آرزوي همان صفر بمانيد تا بپاسيد!پفك نمكي مينو هم نداريم
5-«روياهاي يك مسافر هميشگي خط يازده»: به شما مي باخ62 و رولزرويس سيلورسيراف و لامبورگيني موسه لگو و ديگه كم كم، نيسان پريمرا و سيتروئن C3 معرفي مي كند و هر روز از ايربگ و ABS وESP و هفتصد تا وسيله ايمني ديگر مي گويد و كلي از تكنولوژي (فن آوري) روز دنيا تعريف مي كند و در عوض، خودش نه تنها يك ابوغراضه هم ندارد، كه تا حالا فقط پشت پيكان مدل 60 نشسته، آن هم در تعليم رانندگي! ورد زبانش هم موتور ديزل است و بس! تا هم بگويي دي... مي گويد «موتورهاي ديزلي به 1001 دليل بهترند اول اينكه...» بابا بي خيال!
6-صفحه زوركي: آقا زورچپون كردن خودشون رو ديگه! ديگر هم لازم نيست چيزي بگويم. فقط من مي كشمشون! آمريكا و فرانسه و بوركينافاسو و گوام رو هم دعوت مي كنم بيايند.در آخر هم عرض مي كنيم كه همان شماره ننگين «سينزده» براي نشان دادن بدبختي و بدذاتي اين جماعت كافيست.
7-«بزرگ كوچك»: اسم صفحه ما هيچ ربطي به محتواي آن ندارد، فقط نشان از رنجي است كه مي بريم و غمي كه بر روحمان سايه انداخته و موجب امتنان ماست كه در مراسم ختم صفحه مان شركت كنيد.گفتند يك A4 بهتان مي دهيم، نامردها يك A5 را از وسطش درآوردند دادند به اين زوركيهاي معلوم الحال!
مرگ بر همه! حتي خودمان!
8-«چهار پيرمرد روي نيمكتي توي پارك»: نوستالوژي، نگاه آكنده از غم و حسرت به گذشته، خوشبختي فسيل شده، كروكوديل جوان! يادش بخير بادبادكها! جووني كجايي كه يادت گرامي باد، آره پسرم، ما اين كارها را مي كرديم و شما نمي كنيد
9-«قدرت جنگ» : فكر كرده ايد كه آمريكا مي خواهد به عراق حمله كند!؟زهي خيال باطل! اولا كه آمريكا به دستور ما قرار است به اين صفحه معلوم الحال زوركي حمله كند و آن را با گل يكسان كند (آب بندي+خاك=گل) در ثاني اين اسم فقط يك شمبلقوطي! از عبارت «جنگ قدرت» است كه با ابتكار ايشان به اين حال و روز افتاده است و قرار است سياسي بنويسد، اما به جان خودمان، خودش يك قدرت طلب بدذات دروغگوي پول دوست قدرت طلب بيشتر نيست.
آخيش! عقده هايمان خالي شد
ارادتمند
مدير صفحه بزرگ كوچك
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 3/01/2003 07:36:00 PM
-----
BODY:
اصلا نمي دونم چرا باور کرده بودم، چرا به عقلم نرسيده بود که اين حرفش هم مثل همون «چم دونم» هاشه که يعني «به تو چه؟» چقدر پستي و رذالت ممکنه در يکجا جمع بشه که اول بگه «معين به من پول مي ده» بعدم بياد بگه «مگه الاغم که برم کانديدا بشم؟ مگه خرم؟» بعدش هم در کمال مسخره کردن سايرين و آرامش شخصي، مياد و کانديدا مي شه و آخرش هم جو مي گيرتش و چيزي که مي گفت «برم بالا، به زمين و زمون فحش مي دم و درستشون مي کنم و ...» رفت بالا و هيچي نگفت.
«تو که بالا رفتي، پس چرا نگفتي!؟»
«جو خوب نبود!» حالا آقا بايد از هفت نفر جلوي پنجاه شصت نفر انتقاد کنه. چه کار شاقي!؟ تمام طرحهايي که داشتيم مي خوابه، خودشون خواستن، به من چه؟
فقط مي دونم که قبل از قضيه امروز، فکر مي کردم که «ده دوازده روز ديگه؟ چه زود! من که تازه تهران بودم» اما الان فکر مي کنم که همين امشب هم اضافي دورم، هر چند که تهران هم چيزي نيست جز يک خونه و اتاق (تقريبا) شخصي، يک مادر، يک برادر، ولي پر از دل خوش! حتي اگه قهر و گريه و دعوا و عصبيت و عصبانيت هم باشه، بازم مي رم سر يخچال و يک انگشتي به يک غذاي خونگي مي زنم و هوووووووووووووووووممممممممممممم!
کيف دنيا!
تو شکمم احساس سردي مي کنم، انگار که تو يه غروب پاييزي، لجنزاري فاسد شده و سرد، به رنگ خاکستري تا سبز، جاي دلت رو گرفته باشه. تهوع آوره، نه!؟
تشکلهاي دانشجويي
سرگرمي بچه هاي شر و شور،مکاني براي همه کار
چند تا تشکل دور و برتون مي بينين؟ من مي شمرم. بسيج و انجمن اسلامي و جامعه اسلامي و نهاد، واحد فرهنگي و انجمن علمي و سازمان دانشجويان، همه به کنار! بيست و پنج تا کانون فرهنگي و هنري هم هستن! يه عده ملت دور هم جمع مي شن، يه کانون مي زنن و مي رن توش، بودجه مي گيرن و ... هيچي! تازه انتخاباتش هم کاملا دموکراتيکه! تمام دانشگاه انتخاب مي کنن. در يک روز، بايد به چيزي حدود دويست نفر راي بدي!!! چه آگاهانه! آخرش هم اين مي شه که حرف من و طرح اون بايد همين جوري پيش خودمون بمونه، مگر اينکه ما هم کانون «حرف من و طرح اين» راه بندازيم! بيست و پنج نفر عضو اوليه مي خواد شما هم مياين!؟
به زودي استفراغ مي کنم، شايد که هر چي هست بريزه بيرون، خلاص شم از شر همه اش
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 2/26/2003 03:34:00 PM
-----
BODY:
بي حالم، بي خيالم، اصلا نمي دونم چم شده؟ ديگه چه فايده داره؟ بايد كلي خوشحال باشم، ولي نه تنها خوشحال نيستم، كه اساسي حالم گرفته است. يه عمره بايد نوشته هاي «راه بهتر» رو تكميل كنم و بدم دست «ممد ديزل» تا صفحه آرايي كنه و بعدم بدوم دنبال كار چاپش و ... اما كو حركت؟
اين قدر هم محبوب و فروتنم كه هيچ كس رو ندارم كمكم كنه و بهتره به جاي هيات تحريريه بنويسم «خودم!» فقط از
باران به ضرب و زور سه تا داستان گرفتم و ديزل هم قراره يه صفحه در مورد يه ماشين بنويسه (كاري كه تخصص خودمه، هر چند خودش هم اين كاره است ولي نه به اندازه من) مي مونه يه هفتصد صفحه! خب نه، ولي جز صفحه اول و صفحه گزارش و يه صفحه اي که «مهدي بخار» نوشته، حداقل هفت هشت صفحه ديگه مونده که هر کدوم به اندازه يه دونه از پستاي طولاني اينجا مطلب لازم داره، نه حالي، نه کاري، نه بالي...
احمد شهيدي مي خواد شماره جديد «جامعه نو» رو در بياره و از ديروز تا جمعه مهلت داده که مطلبم رو بهش بدم. از اون ور يه احمقي سوار چهار تا گوسفند شده و رفته تو ليست حقوق بشر، چه بشري!؟ چه حقوقي!؟ از اون طرف يه چيزايي نوشته بودم که توي يه ديسکت بود و ديسکته رو گم کردم. تو کارگاه جوشکاري همش در و ديوار جوش مي دم و الکترود مي چسبونم. نمي دونم. احتمالا هر وقت شماره اول «راه بهتر» رو در بيارم، همزمان اينجا و اونو تعطيل مي کنم.
با اين شرايط من بايد بشينم مطلب طنز هم بنويسم
ههه ههه ههه ههه
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 2/24/2003 07:32:00 PM
-----
BODY:
هوررررررراااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!
مشروطي... پررررررررررررررر
از درس برنامه سازي (شامل الگوريتم، فلوچارت و برنامه نويسي C) بيست گرفتم. البته کلي هم تعجب کردم، ولي احتمالا حقم بوده. D: البته تعجب هم کردم. آخه از ۶ نمره پروژه و حل تمرين، چهار گرفته بودم، پايان ترم، يک سوال رو نصفه جواب داده بودم و يه بار هم از کلاس بيرونم انداخته بود!
فعلا که خوشحالم. نظر هم ندين!
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 2/22/2003 11:25:00 AM
-----
BODY:
چند شب تا نصفه شب (شما بگير تا چهار صبح!) بيداري (شما بگير داري فوتبال مي بيني و HTML مي خوني) و به جاش تا لنگ ظهر (شما بگير يک و نيم، دو) مي گيري مي خوابي. شنبه هشت صبح کلاس داري. شب هم خودت رو مي کشي، ساعت دوازده دراز مي کشي و احتمالا يک و نيم هم خوابت مي بره. دم دماي صبح مي بيني کلي سروصدا بلند شده. اول فکر مي کني ساعت هفته و بايد بلند شي. به زور چراغ ساعتت رو روشن مي کني و ... اي دل غافل! ساعت پنج و نيم نشده که! يه صداي بم غليظ تو گوشهات زنگ مي زنه، بله! يه نفر مثلا داره نماز مي خونه، اونم چه نمازي! انگار که خدا مردم آزاريش گل کرده باشه! وگرنه چرا بنده اش بايد نمازخونه رو ول کنه بياد تو اتاقي که يه نفر (به هر حال) خوابيده با لهجه غليظ و حالت تند تند خوندن (که از بلند خوندن هم بدتره، شروع به ستايشش بکنه!؟ مي گي که «خب بابا! نمازش رو خوند، مي گيره مي خوابه» صدا و نور با همديگه و همزمان ظاهر مي شن. مهتابي رو روشن کرده و ساعت پنج و نيم صبح، شروع کرده به درس خوندن براي فوق، چه درس خوندني، چه فوقي! مهندسي و علوم هم که نيست که مسئله باشه و از اين جور چيزها! علوم انسانيه و همش حفظي. آخه اين چه زندگي اي که من دارم؟ شب که رفقاش ميان و گير سه پيچ مي دن که اين بابا کجاست؟ و تو به چه اجازه اي نمي دوني کجاست!؟ اينم از روز که خودش مياد، اونم چه روزي!؟
نمي دونم چرا عذاب وجدان گرفته ام!؟ يه چيزي تو اين مايه ها که فکر مي کنم که جهنمي شده ام اساسي! اونم دور و بر معاويه و بوش و صدام و از اين جور آدما! نه، بوش نه، اهالي عربستان بيشتر به هم بندي هام شبيهن! احساس مي کنم بايد کابوس ببينم اما تنها چيزي که مي بينم نور لعنتي اين مهتابيه که از پشت پلکهام مثل سرنيزه بر چشم کفار، خودش رو داخل مي کنه. آخه چم شده!؟ ها! گرمه! گرم تره! داغه! انگار که توي آب داغ فرو کرده باشنم و به زور از اين آب داغ، به خوردم هم مي دن. نه جهنم نرفتم هنوز (شيطان را شکر! خدا رو هم شکر نمي کنم تا هم دلش بسوزه، هم ادب شه و ديگه منو جهنم نندازه!) لطف کرده اند و تو اتاق به اين کوچکي و به اين گرمي (عاطفه، احساس، دوست داشتن، گرماي محبت و عشق، همگي موج مي زنن!) رادياتور (با گلادياتور و نيزه اش اشتباه نشه. اين همونيه که بي سوادها بهش مي گن شوفاژ) ۱۴ پره اتاق رو روشن کرده و تمام درزها و راههاي فرار اتاق رو هم گرفته. چشمام تيره و تار شده و الانه که پهمه رو از شر خودم خلاص کنم. بالاخره لطف مي فرمايند و تشريف مي برن (گلاب به روتون) دست به آب. از فرصت به دست آمده کمال سوء استفاده رو مي کنم و اول رادياتور رو مي بندم (روحم شاد!) يواشکي از پنجره يه نگاهي به بيرون مي اندازم و (به سبک آقاي رئيس اينا، وقتي که سپهر سه ماه از حقوقش رو بهش بخشيد)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
لامصب از پونزده تا پنجره اي که جلو چشممه، فقط يکيشون روشنه و بقيه اتاقا ملت با خيال راحت لالا مي کنن. بابا انصافت رو شکر! ما چه گناهي کرديم آخه!؟ سريع لباسهام رو مي پوشم و آماده رفتن مي شم. ساعت رو نگاه مي کنم. اين عذاب، يک ساعت و ربع طول کشيده...
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
من تنبل دارم يه ربع به هفت صبح مي رم دانشکده!!!
از دفترچه خاطرات تنبلي که مدرسه اش دير نمي شد (فاصله خانه تا مدرسه: حدود چهل کيلومتر!) اما الان دانشگاهش هميشه (به خصوص صبح هاي شنبه) دير مي شه (فاصله اتاق تا «دانش»کده: حدود ۲ کيلومتر)
قضيه کافي شاپ رفتن صمد آقا! ببخشيد نيکنام خان! هم بمونه واسه بعد
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 2/19/2003 04:13:00 PM
-----
BODY:
به خدا از اين روزهاي تعطيل متنفرم. که چی بشه؟ از صبح تا شب نمي دوني چيکار کني؟ چه جوري وقتت رو بگذروني؟ با کي حرف بزني؟ کجا بري؟ هر جايي رو که قبلا داشتي که تعطيل مي کنن، هيچ چيزي هم که جايگزينش نمي کنن. فقط يه چيز مي مونه. يه کتاب خوب که بري وسط يه مقدار چيزهاي سبز! مثلا درخت و چمن و اين جور چيزها، به دور از هياهو و فضوليهاي ديگران، بنشيني و بخوني. مي تونه درس باشه. مثلا مکانيک سيالات و طراحي اجزاء. مي تونه کافکا و نيچه و دکارت و از اين خزئبلات باشه، مي تونه يه درسي باشه که دوستش داري، مثلا همين قضيه HTML و از اين دست. مي تونه هم يه رمان پليسي يا يه ديوان شعر عارفانه باشه، چه زيباست اگه يه نامه عاشقانه باشه!!! باز هم رويايي در توهم، فقط يه آرزو، يه خيال، يه قيقوله دم ظهر، يه ...
اصغر، اصغر، اصغر، و باز هم اصغر!
«ها چيه!؟ سوالي داري از من بپرس!»
«اگه مي خواي حرف بزني، دو نفري پا شين برين بيرون! وگرنه سر جلسه امتحان، منم دوستم رو ميارم با هم حرف بزنيم!»
هيس! اگه به کسي نمي گين، مي گم! قول مي دين!؟
ديشب با چهار نفر از بچه ها، در معيت معاون دانشجويي دانشگاه، رفتيم خونه رييس دانشگاه، جهت اهداي گل و خوردن شيريني و آخر سري عيادت! ظهري پسرش منو ديد، (ديشب که قرار نبود ببينه!) بهم گفت: « خودن رو بکشي هم باهنر ، رئيس جمهور نمي شه!»
يه نکته ديگه هم اينکه ديشب يه سري برگشن گفت (همون جناب رييس) «چند سال ديگه که از دانشگاه بيرون رفتين، افسوس همين روزها رو مي خورين و مي گين کاش نمي کرديم»
يه نفر (فرض کنين من!): «پدر مادر هاي ما هم افسوس مي خورن، مي گن کاش...»
شرمنده! بايد برم، فقط بگم که براي «واحه» برنامه هاي خوبي داريم. تا چه شود، خدا داند...
دو سه روز آينده، مخ اينجانب تعطيل مي باشد. در نزنيد، لگد بزنيد که زنگ خرابه. الکترود هم وصل کنيد، به جاي صفر و يک، منهاي يک مي ده
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 2/17/2003 07:24:00 PM
-----
BODY:
آقا من كه اساسي بدبخت شده ام. اين پدر صلواتيها، اومدن سيستم اتاق كامپيوتر رو درست بكنن، از بيخ و بن خراب شده. مثلا تو سيستم جديد هر كدوم از ما يك اكانت براي ماها درست كردن. اما خيلي چيزها از دستمون خارج شده. يك كلوم اينكه ديگه نمي تونيم از اكانت اينترنت استادها استفاده كنيم و حسابي سرعتمند بشيم (سابقه دارم دانلود با سرعت 500 كيلوبايت بر ثانيه) اما حالا همگي بايد از اكانت زپرتي كارشناسيها استفاده كنيم و الخ. از اون بدتر اينكه به دلايل ايمني!!! هيچ لينكي در صفحه جديد باز نمي شه، سر همينه كه فعلا من نمي تونم نظرهايي رو كه مي گذارين بخونم. البته اين قضيه رو هم به زودي حلش مي كنم. در هر حال نظر بذارين، صواب داره!
اولين كلاسي كه اين ترم رفتم، كلاس رياضي مهندسي با
اصغر بود. عجب استاد باحاليه! اول کلاس که وارد شد، گفت: همتون مکانيکين!؟
- بله استاد!
- يعني هيشکي از کامپيوتر يا متالوژي نيست!؟
- نه استاد! همه مکانيک هستيم
- مطمئنيد همتون مکانيکين!؟
- استاد اصلا ميکانيکي داريم. صافکاري و نقاشي هم پذيرفته مي شه!
- اگه همتون مکانيکين، پس اين همه دختر اينجا چيکار مي کنه؟
(استاد افزودند) الان بقالي سر کوچه ما زده «ماست گوسفندي رسيد، انتخاب رشته کامپيوتري هم داريم» هر کي بريده روزنامه اش رو برمي داره مي بره، براش انتخاب رشته مي کنن...
تو کلاس که اساسي به دخترا گير داده بود و مثلا از استاد اعظم، پرسيد «ها خانوم! شما واسه چي اومدي مکانيک!؟» خنده کلاس هم که بلند شد. آخه آدم با رتبه ۲۲۵ و پدر استاد دانشگاه، که در مجموع مي تونه بره برق شريف، شاگرد اول گروه هم باشه، ازش اينارو بپرسن. در مجموع جاي همگي خالي، کلي خنديديم
حيف شد آقا! من اين چلچراغهام رو گذاشتم تهران بمونن، نمي تونم اون کاريکاتور ساندويچ رو در مورد عمل دماغ و اين جور چيزها رو راحت بين بچه ها پخش کنم، يه خورده (فقط يه خورده!) بخنديم.
{روز، خارجي، راه ايستگاه اتوبوس تا دانشکده، دانشجويان از اتوبوس پياده شده اند و به سمت دانشکده مي روند، يک نفر از در بيروني دانشگاه آمده و با بقيه هم مسير شده است}
من: سلام نيما! چطوري؟
نيما: سلام نيکنام! خوبم. خوش گذشت؟
من: اي بد نبود. خورديم و خوابيديم.
نيما: از گوانتانامو خبر داري {گوانتانامو: نام مستعار کسي که دماغش معمول شده}
من: نه، چطور!؟
نيما: دماغش رو عمل کرده
{خنده حضار}
آخه بزنم به تخته، نه کسي دنبالش بود و نه اصلا تو اين مايه ها، اما به قولي، شايد دماغ عمل شده اعتماد به نفس بياره. در هر حال تمام مدت کلاس منتظر بودم اصغر، برگرده به ايشون (همون خانم گوانتانامو) بگه: «ها! شما! دماغت رو عمل کردي، واسه چي اغومدي مکانيک!؟» نشد ديگه، حيف و صد حيف!
اصغر يه تريپ ديگه اش هم باحال بود. گفت: ما ترم پيش کلاسمون بيست و پنج نفر بود. چرا اين ترم اينقدر شلوغه!؟
- استاد آخه امتحان رياضي مهندسي با امتحان مقاومت۱ تداخل داره و تو يه روزه!
- آها! پس مقاومت ۱ پيش نياز رياضي مهندسيه!
يه جيليلي هم وجود داره که طراحي اجزا باهاش دارم. متاسفانه! استاديه که باسواده و داراي توان انتقال هم هست، اما خب، خفنه و بدجوري هم خفنه. حسابي مي افتيم! :((
به نظر مياد يه عده در مورد بمب اتم و اورانيوم و بمب ساختن و نيروگاه و اين جور چيزها اطلاع چنداني ندارن و اظهار نظر مي کنن مثلامي فرمايند: «ما براي ساخت بمب اتم، به اورانيوم ۲۳۶ احتياج داريم...» در صورتي که اطلاع ندارند اورانيوم ۲۳۶ ناپايداره و بمباران اورانيوم ۲۳۵ به وسيله نوترون، موجب به وجود آمدن اورانيوم ۲۳۶ مي شه و اورانيوم ۲۳۶ در کمترين زمان ممکن، متلاشي مي شه و محصولات شکافت از اون به وجود ميان. به هر حال، حيفه اين همه اطلاعات من که بي مصرف بمونه ؛)
چقدر تنبلي بد چيزيه! تمامي برنامه هايي رو که گفته بودم، فقط گفته بودم. صبحها (خدا بيامرزتش صبح رو!) بله، عرض مي کردم، ظهرها ساعت يک اين حدودا بيدار مي شم و ... خوابم مياد. کسي آنتي کافور سراغ نداره!؟ يه چيزي تو مايه هاي کافئين به توان ۳ هر چند باز هم افاقه نمي کنه.
برم ديگه؟
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 2/15/2003 07:39:00 PM
-----
BODY:
ديروز، روز ولنتاين بود. روز مهر و محبت (كه به اشتباه روز عشاق بهش مي گن) اما در حقيقت، اون گلهاي سرخ و شكلاتهاي خوشمزه رو مي شه به همه كساني كه دوستشون دارين بدين. از معشوق و نامزد و همسر و دوست دختر/پسر گرفته تا مادر و برادر و دوست قديمي و دوست جديد و دوست اينترنتي و ...
بعد از يازده ماه، مجددا سيامك رو ديدم، با اين تفاوت كه الان خوب مي شناسمش و اون موقع يه غريبه بود و جالبتر اينكه تو فكر اين بودم كه ببينمش
فشار كه به كمر آدم بياد، آدم دردش مي گيره، اما اگه اين فشار بيشتر بشه، مي شه مشت و مال و خستگي آدم رو در مي بره. حالا حكايت بغض و گريه است. اگه به بغض فرار كني، بيشتر خودت رو خسته و شكسته كرده اي، اما گريه خلاص مي كنه.
حيف وقت ندارم (طبق معمول دارن ميندازنم بيرون)
آها راستي! يكي از دختراي كلاسمون دماغش رو عمل كرده. ما ز بالاييم و بالا مي رويم
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 2/12/2003 01:34:00 PM
-----
BODY:
بدون شرح
بازگشت مسعود بهنود به تلويزيون، اين بار در قالب بازيگر
ديروز، سه شنبه، بيست و دوم بهمن، شبكه يك، فيلم سينمايي «خانه عنكبوت» رو پخش كرد. از اين فيلمهاي چرت و پرت اوايل انقلاب كه توش همه بد بودن. اما چيزي كه جالب بود، حضور مسعود بهنود، به عنوان بازيگر تو اين فيلم بود. مثل اينكه آقاي لاريجاني يادش رفته اين عنصر ملعون و عامل استكبار و داراي روابط نامشروع و جاسوس اسراييل و ... تازگيها به زندان محكوم شده و از كشور فلنگ رو بسته وم در رفته.
به حق چيزهاي نديده و نشنيده!
ولي بين خودمون بمونه. صدا و سيما كه اساسي از دستش در رفته و خوراك كيهان مي شه (شايد مي گن ايناها! اينم از مسعود بهنودي كه الان تئوري ضد انقلابي مي ده. خودش كلي انقلابي بوده) مسعود خان بهنود هم كه روي همه رو سفيد كرد. چه فيلمي! چه نقشي! چه حرفي! (وسط فيلم خوابم برد!)
آقا ستم تا كجا!؟ آخه من به كي بگم كه اكانت و وقت و حوصله و كامپيوتر و ... هست، تلفن خونه قطع شده! تازه ما هميشه همون دو سه روز اول هم قبض تلفن رو داديم. ديروز كه از مخابرات اومدن درستش كردن مشخص شد كه سه تا (همش سه تا!) از فيوزهاش پريده. تازه مال همسايمون كه سه روز بود قطع بود.
-------------------------------------------------
مد، كشمكشي تا بي نهايت!
يه موضوع جالب، واقعا كي مي خوايم اين قضيه رو قبول كنيم؟ كدوم قضيه رو!؟ همين قضيه كه
«سنت ها، مدرنيسم گذشته اند و مدرنيسم، سنت آينده»
فكر مي كنم قضيه به قدر كافي روشنه. اما توضيح مي دهم.
{يه زماني، فرض كنيد بيست سال پيش، شب (البته نه نصفه شب) داخلي، خونه حسن آقا، اتاق پذيرايي، حسن آقا و همسر مربوطه مذاكره مي كنند}
حسن آقا: اين لباس چيه اين بچه مي پوشه؟ خجالت نمي كشه! انگار كه شلوار دوازده سالگيش رو برداشته پاش كرده. اين قدر تنگه كه من فكر نكنم تو كلش به اندازه يك پاچه شلوار من پارچه داشته باشه.
همسر مربوطه: حالا حسن آقا سخت نگير! جوونه ديگه. مي خواد مثل دوستاش خوش تيپ باشه. تازه بهش مياد.
حسن آقا: يعني كه چي؟ آدم بايد هميشه سنگين رنگين باشه. من امروز كت شلوار جديدم رو پس فرستادم واسه احمد آقاي خياط. فكر نمي كنه اگه همه منو تو شلواري با اون پاچه هاي تنگ ببينن چي مي گن...
{يه زماني، فرض كنين بيست سال بعد از ماجراي قبلي، شب (مجددا سر شب) داخلي، خونه حميد خان (فرزند مرحوم حسن آقا) اتاق پذيرايي، حميد خان و ليلا خانوم مذاكره مي فرمايند}
حميد خان: خاك بر سر اين بچه! با اين طرز لباس پوشيدنش ولله. شلوارش با شعاع يك و نيم متر دور پاش قرار واستاده. اصلا انگار كه دو نفر ديگه هم بيان توش، باز هم جا هست
ليلا خانوم: حميد خان! خودت يادت نيست جوون بودي، بابات مي گفت اين چه شلواريه مي پوشي!؟ اگه اندازه اش رو دو برابر هم كني بازم برات تنگه!؟ بعد مي اومدي پيش من گلايه مي كردي (چشمان حميد خان برق مي زند و لپهايش گل مي اندازد) حالا اينم مثل تو! اون موقع تنگ مد بود و الان گشاد
حميد خان: اين حرفها فايده نداره. مي دم خياط اين شلوار كت و شلوارم رو تنگ كنه. من كه بچه نيستم
مش غلامحسين (پدر حسن آقا) حسن آقا، حميد خان و آقا بهنام (پسر حميد خان) و تمامي پيشينيان و پسينيانشان، كت و شلوار خود را جهت تصحيح برش به خياط محل پس داده بودند، داده اند، مي دهند، خواهند داد.
به راستي چرا آن وقت كه بزرگ مي شويم (و به ذم خودمان عاقل) تمام بزرگيمان را در مخالفت با مد مي بينيم (هر چند كه اگر مثل مد هم رفتار كنيم، مي گويند جلف) سي سال پيش شلوار مدل سنبادي مد بود و شلوار تنگي كه بزرگترها مي پوشيدند، جوات. دو سال پيش كه فيلمهاي تظاهرات زمان انقلاب را مي ديديم، به آن شلوارهاي پاچه تفنگي مي خنديديم و چند ماه پيش من نتوانستم يك شلوار جين آبي با پاچه بالا تا پايين يكنواخت پيدا نكردم! سه سال پيش مانتوهاي بلند آبي مي پوشيدن و الان كوتاه مده (با شرح و تفضيلاتي كه لا جراتا لي لنقله) تازه به قولي، مد باعث مي شه قيمتها پايين بياد و الخ
براي زيبايي، هيچ معيار ثابتي وجود نداره، بلكه اون چيزي كه دور و برمون مي بينيم، تو ذهن ما با يه اصول اساسي (كه به شكل پيش فرض وجود دارن) تركيب مي شن و زيبايي ظاهري رو معين مي كنن. اينايي كه به موي بلند پسرا هزار تا بد و بيراه مي گن، با كچلي هم مخالفت مي كنن، حتي يادشون نمياد كه موي حضرت محمد از شونه اش هم پايين تر مي ريخت.
اين بحث بچگي و بزرگي و جووني، و كدوم قشنگه و كدوم زشت، و چي بپوش چي نپوش، يه چيز پيچيده است. نه اونها بايد ايراد بگيرن و نه من جوون، بايد فكر كنم كه براي نخستين بار در جهان، بهتر از من چه كسي؟ باحالتر از من چه كسي؟ فقط بايد قبول كرد كه اگه هيچ كس با تغيير مخالفت نكنه، تغييرات اشتباه هم انجام مي شن. بيست سال ديگه به اين عكسهاي الانتون چنان با شرمندگي نگاه كنين كه نگو و نپرس.
ولي يه چيز خوبي اين تغيير مد داره. اونم اينه كه ظاهر آدمها و كليت جامعه، هر چند وقت يه بار عوض مي شه و از يكنواختي خسته كننده در مياد.
بقيه اش با خودتون
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 2/09/2003 12:07:00 AM
-----
BODY:
به تازگي، پاگنده در مطلبي در مورد مليت و اين چنين مسائلي، حرفهايي زده و سوالاتي را مطرح كرده بود. آخرين نوشته در اين مورد هم مربوط به خلبان كور بود. يك سوال خيلي جالب پرسيده بود.
«اگه شما يه موشك داشتين و بايد پرتابش مي كردين تا به يكي از دو شهر تهران و لس آنجلس برخورد كنه، در ضمن خانواده و دوستانتون هم توي لس آنجلس بودن، كدوم شهر رو انتخاب مي كردين!؟ فكر كنين!»
با اين شرايط، شايد فكر مي كردم كه تهران، شايد به اميد كم شدن جمعيت و ارزون شدن خونه و شايد انهدام ساختمان صدا و سيما! يا بيت رهبري، اما الان كه شروع كرده ام به نوشتن، دست و پام داره مي لرزه، دودل شدم. شايد هم مي زدم تمام هاليوود رو منفجر مي كردم. به قول يه نويسنده خارجي، دنياي مدرن=رشد تصاعدي حماقت! و تهران و لس آنجلس هم احمق زياد دارن. ديگه دلبستگي يي (يا شايد بشه گفت اميدي) به حاكميت و حاكمان تهران ندارم. از اول زندگيم هم از همه «لس آنجلس نشين»ها بدم مي اومده، سياسي و غير سياسي (به قول خودشون، هنري ها!) نمي دونم بين اين دو شهر از كدومشون بيشتر بدم مياد. آخه شما كه شهري رو كه من توش درس مي خونم، نديدين. ديدن فرهنگ غير تهراني و آداب و رفتار اين ملت، منو تا حدودي عاشق تهران كرده. چون توي تهران، با تمام مشخصات يك شهر مدرن و شلوغ، و تمام بي اعتنايي هاي مردمش به همديگه، باز هم انساني تر با هم برخورد و زندگي مي كنن. لااقل بين آدمهاي همسن و سال خودم، كمتر ديدم كه در انجام هر كاري فكر سود و منفعت شخصيشون باشند و خيلي وقتها از روي «مرام و معرفت» با هم رفتار مي كنن و كاري انجام مي دن. (من از مسعود كيميايي و فيلمهاي بي سر و تهش، متنفرم) يه جورايي به اين مردم و اين فرهنگ دلبستگي پيدا كرده ام (شايد به خاطر واكنش دفاعي و ...) به لس آنجلس و مردم بي هويتش هم هيچ علاقه اي ندارم. تكليف هاليوودي ها كه معلومه، ايرانيهاي اونجا هم مثل تركهاي تركيه، در بي هويتي و خودباختگي مفرط، دست و پا مي زنن (ديدين بازيكناي تركيه و ژاپن موهاشون رو رنگ مي كنن، رنگ كردني كه از قرطي بازيهاي ديويد بكهام هم مسخره تره) سياسي ها هم كه خوابن، تو برهوت توهم هبوط كردن!
ترجيح مي دادين چه مليتي داشتين!؟
ايراني نباشين، چون از فقرش متنفرين؟
ژاپني نباشين، چون تنبلين؟
عرب نباشين، چون از خر بودن متنفرين؟
يهودي نباشين، چون از نفرت بقيه گريزانيد؟
ترك نباشين، چون هويت مي خواين؟
روس نباشين، چون زندگي فقط سيگار و مشروب نيست؟ يك سال شام نخوردن براي خريدن يك جفت كفش شيك براي بچه تون هم، با عقل شكميتون سازگار نيست؟
چيني نباشين، چون غذاي خوشمزه دوست دارين؟ يا چون از شلوغي بدتون مياد و به وبلاگ خوني هم معتاد شدين؟ (بلاگ اسپات در چين بسته است)
آمريكاي جنوبي نباشين، چون از تند تند عوض شدن دولتها، و «يه روز بخور پاك، يه روز بخور خاك» خوشتون نمي آد؟
هندي نباشين، چون از اينكه استاد يه درس سه واحدي، چهارشنبه بياد بگه «اين جزوه دوهزار صفحه اي رو براتون تكثير كردم، يكشنبه امتحان مي گيرم، دو نمره از بيست نمره است» زورتون مياد؟
اهل اسكانديناوي نباشين، چون دوست دارين دور و بريهاتون، يه ذره گرما تو وجودشون باشه و جواب سلامتون رو بدن؟ يا چون كه از ديدن هر روزه تظاهرات همجنس بازان زن و مرد خوشتون نمي آيد؟
آلماني نباشين، چون نمره انضباطتون رو از روي نمره شيمي تون مي دادن؟
انگليسي نباشين، چون بارون بهتون نمي سازه؟
فرانسوي نباشين، چون اگه سه روز عطر به مردم نرسه، همه خفه مي شن؟
آمريكايي نباشين، چون ... (به هزار و يك دليل، آخريش اينكه از مد افتاده، اوليش اينكه نظم آلماني رو با لارژي فرانسوي و غرور انگليسي و سخت كوشي ژاپني مخلوط كردن؟ چون زندگي تو آمريكا هيچ شباهتي به فيلمهاي هاليوود نداره؟)
كانادايي نباشين، چون پوستتون گندمگونه و نه سفيد؟
استراليايي هم نباشين، چون اينقدر پول ندارين كه براي خودتون احترام بخرين؟
آفريقايي هم كه ... بي خيال بابا! همينمون مونده بريم قاطي كاكا سياهها و صبح تا شب آفتاب بخوريم!
پس كجايي مي خواين باشين؟ آخه ما ايراني هاي تنبل و فضول، اجتماعي و عاطفي، مغرور و مدرن، به همه شبيهيم و به هيچ كس شبيه نيستيم. لااقل اينكه زورمون مياد خودمون تكون بخوريم.
ايراني بمونيد. خارجي موندن سخته و ملال آور
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 2/08/2003 03:06:00 AM
-----
BODY:
صبح بود، شش و ده دقيقه صبح جمعه، از ترمينال مي اومدم كه برم خونه. ساك سنگينم تو دستم بود و نگاهم مثل هميشه به شمارش شنهاي آسفالت خيره، كفشش نظرم رو جلب كرد. آخه اين موقع صبح! آدمهايي كه اين موقع صبح، تو يه گوشه ميدون ونك، تنها مي ايستن، هيچ وقت چنين كفشي پاشون نيست.
آره! اون يك دختر بود!
سر وصدايي به پا بود. چند قدم اون ور تر چند تا پسر ايستاده بودن و بلند بلند حرف مي زدن و مي خنديدن!
«اين موقع صبح، اين اينجا چي كار مي كنه؟»
«چه دختريه اين موقع صبح پا شده اومده»
«خانم اگه منتظر كسي هستي، ما هم هستيم ها!»
«منتظر كسي نيستي!؟ خب بيا! ما منتظرتيم!»
...
درست موقعي كه بايد از خجالت آب شم و برم تو زمين، يا حداقل سرم رو بندازم پايين، سرم رو بالا ميارم تا ببينم مگه چه خبره؟ ايستاده، يك پاش رو تكيه داده به ديوار، زير همون بيلبورد ماكاروني مانا، يه آرايش و ظاهر (تو اين جاي شهر) معمولي و نه غيرعادي يا ...
خيلي آروم راهم رو مي كشم و رد مي شم. نه به من مربوطه كه اون كيه و اين موقع صبح، اونم جمعه، اينجا چي كار مي كنه و منتظر چيه؟ و نه من مي تونم چيزي به 6-5 تا جوون هيكلي بگم كه دارن (به ذم خودشون) تفريح مي كنن.
مي رم اون ورميدون، سوار تاكسي بشم و برم خونه. به 20 تا تاكسي گفتم كردستان، اگه اينقدر خواستگاري مي رفتم يه «بله» مي شنيدم و اينجا نشنيدم.
راننده تاكسي سري به علامت رضايت تكون مي ده. چشام خوب نمي بينه، ولي مثل اينكه هنوز هم اونجا ايستادن، هم دختره و هم پسرها!
مي خوام چشمام رو ببندم، هم براي خوابيدن، هم براي نديدن
ياحق
I wish you (blogger) become human and publish this!:((
پ.ن.: نمي دونم يک ساعت و نيم، هر کار مي کردم اين نوشته رو پابليش نمي کرد (شايد هم مي کرد، اما چون رو Cache سرور مونده بود، من نمي ديدمش) اين خزئبلات هم آرزوهاي دروني من در اون لحظه هستن. جديشون نگيريد!
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 2/05/2003 07:42:00 PM
-----
BODY:
خب! متاسفانه بعد از هنگي که اين کامپيوتر کذايي سايت دانشکده بر سر ما آورد! (که اين از بلا و چت بي ناموسي هم بدتر است!) حالا من بايد دوباره همه چيز رو از اول بنويسم :(
بزنيد... بزنيد... بزنيد... نه! منو نزنين! نه! همديگه رو هم نزنيد! کف بزنيد! دست افشاني کنيد! پايکوبي کنيد! حرکات موزون انجام بديد!!! (استغفرالله!)
با کمال تاسف و تاثر و تالم و تفال و تقدس و تشيع و تسنن و تمدد و ساير انواع تفعلات، به اطلاع جميع دوستان و آشنايان و به ويژه دشمنان، مي رساند که اين جانب، در ترم گذشته به فيض افتادن از دو درس (مباني برق با ۹ و معادلات با ۸) و فيض عظماي مشروطي نائل گشتم. خداوند به جميع دوستان بنده در تهران و دشمنان بنده در شهرستان، صبر جليل و به سايرين، صبر خليل عطا کند چون اينجانب حالا حالاها هستم و به اين زوديها هم برنمي گردم! :(
(جليل و خليل نام دو تا از استادهامونه! قضيه اش باشه بعدا)
اين تبليغ بلاگر رو (از حرصم) برداشتم و به زودي هم از شر اين قالب خلاص مي شم. آخه يه کتاب آموزش طراحي وب گرفته ام و يه چيزهايي هم خودم ياد گرفته ام تو اين مدته، کارم راه مي افته. البته اين «به زودي» از اون «به زودي»هاست!
امروز انتخاب واحد بود. به قول يکي از بچه ها سخت ترين موقع ترم! چون تو طول ترم، سر کلاسها که مشکلي نيست (جز دوري شما و ملال آور بودن درسها) سر امتحانها هم که آدم هر کاري انجام مي ده جز درس خوندن! فقط سر انتخاب واحده که سختي مي کشيم!
خيلي زور به فشار آدم مياد وقتي که سي جلسه وقت مي گذاري مي ري سر کلاس يه درسي، و آخرش هم ازش مي افتي! زور نداره!؟
چه جوريه که بعضيا در اوج احساسات و واکنشهاي شديد به مسائل (خوب و بد) به يکباره دم از اهميت ندادن به بقيه چيزها و بقيه اشخاص، مي زنن!؟ يه شخصيت قوي و چند لايه!؟ يا کنار نيومدن با خود!؟
کاش اين راحتي من يه فايده اي هم برايم داشت... شايد باز هم بايد عوض شم! لعنت بر اونايي که حاضر نيستن عوض شن!
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 2/03/2003 03:15:00 AM
-----
BODY:
اين بلاگر پدر من رو درآورد.
دو روزه دارم سعي مي كنم اين نوشته رو پابليش كنم و نمي شه.
خدا كنه الان ديگه بشه، چون اين قدر خسته و عصباني شده ام كه ممكنه كل وبلاگم رو ديليت كنم! راست مي گه اين
حسين درخشان كه مي گه ملت از بلاگر و پرشين بلاگ خسته شدن. بلاگر كه نيست! بلاگر (Bala gar) هست! به معني به وجود آورنده بلا و بدبختي!
(توي پرانتز عرض شود كه الان، ساعت يك و چهل و شش دقيقه ظهر دوشنبه، من موفق شدم پس از گذشت چهل و چهار ساعت از تحرير اين متن، پابليشش كنم. يك سري تمپليتم رو كلا عوض كردم و تا آخر با عوض كردن آدرس، تونستم درستش كنم فعلا كه از شدت خوشي، در پوست خودم نمي گنجم!D: )
جستجوي عاطفه در هزارتوي سايبرنت
يا
چرا تو را Add مي كنم!؟
همه را از اتاق بيرون انداخت. به آرامي چراغ را خاموش كرد و كامپيوتر را روشن. يك صفحه باز كرد و مودم به كار افتاد. بار اول، بار دوم، لعنتي كانكت شو ديگه! بار سوم بالاخره كانكت شد. لبخند محوي بر پهناي صورتش نشست. دوستاش، نه هيچ كدوم كانكت نيستن! «مطمئنم اين يكي هست و invisable كرده تا از دست من خلاص شه! ولش كن، منت كشي نمي كنم.» روي صفحه مسنجرش «چت» رو انتخاب كرد. «خب، Regional، Asia، User rooms حالا كجا برم!؟ «تنهاترين ها» ديگه خيلي وقته از مد افتاده، اين سكسيها هم كه هيچي، دختر خوشگل و پسر خوش تيپ و از اين جور چيزها هم كه فقط به درد سركار گذاشتن مي خورن، مي رم شب شعر كه 4 تا دختر شاعر و احساساتي توش باشن، شايد كه ...»
از امثال او كم نيستند، تازه او از نوع خوبش هم هست. چه بسيار جواناني كه روز و شب و نيمه شبشان را در چت رومهاي ياهو و ايران آنلاين و PalTalk و ايران كليك و بدهي و هزار و يك جاي ديگر مي گذرانند، در جستجوي ...
به راستي در جستجوي چيستم؟ چيستي؟ چيست؟ چيستند!؟ مركز مشاوره و انتخاب همسر، هم دم، دوست ... و يا شريك!؟ چت آژانس چيست؟ پاساژ گلستان است و يا ميدان وليعصر و پارك ملت؟ به هر سو كه مي نگري (Cyber Looking) يا در فكر مخ زني است و يا در فكر سركار گذاشتن، اگر صداي انديشه ات از داخل ميكروفون براي جمع پخش مي شد، شايد كه بر خودت مي لرزيدي و من افسوس مي خوردم. روشهاي مختلف جلب توجه: (يا شايد دوست!)
1-هفت هزار بار! تايپ يك عبارت (انواع و اقسام شكلكها، فحش و فضاحت به سايرين، درخواست اولترا عاجزانه براي PM، نوشتن چند باره آدرس وبلاگ (كه احتمالا فقط براي همين كار ساخته شده! وگرنه تو چيزي براي گفتن نداري) گفتن عبارات عاشقانه يا مسخره، سلام كردن به تمام اعضاي مونث اتاق و ...)
2-يك عبارت طولاني مي نويسي و كپي مي كني و هر كه را يافتي برايش مي نويسي. براي نمونه:(ترجمه شده از فارگليش به پارسي توسط خودم؛) )
«من، احسان، پسري هستم 24 ساله، دانشجوي مهندسي كمامپيوتر دانشگاه اميركبير، قد 180 سانتيمتر، داراي موبايل و پرايد، خوش تيپ و خوش هيكل و خوش سر و زبان، به دنبال دختري مي گردم تا با هم دوست شويم. شما حاضريد!؟»
كه پاتكي هم دخترها به اين شيوه زده اند به اين شكل:
اگر مي خواي عكس من رو روي وب كم ببيني، توي اين آدرس هست! «...» (آدرس يك ويروس روي اينترنت!)
3-تند تند به همه دخترها PM مي دهي و هميشه سلام، خوبي!؟ ASL plz
به راستي به چه دليل او (من، تو) دنبال دوست دختر مي گرديم و از او چه مي خواهيم و از همه مهمتر، چرا وب؟
مگر وب هماني نيست كه روز اول، يك پروفايل دخترانه ساختي و ملت را سر كار گذاشتي!؟ اصلا مگر سايرين آمده اند اينجا تا دوست پيدا كنند؟ شايد كه من اشتباه آمده ام! اما نه، اين تويي كه از وب به جاي يك ميليون شغلي كه هر سال در ايتاليا ايجاد مي كند و منبع پايان ناپذير دانش و خبر، يك ديسكو ساخته اي! دوست يابي (كه نام نهادن اين را به دوست، توهين به دوستي مي دانم) و گشت و گذارت در سايتهايي كه با استدلالاتي، كام تو را شيرين مي كنند، تويي كه نفهميده اي او حرف اصليش اين است كه جز تو، او نيز مهم است و تو حاضر نيستي اين را بفهمي... و اعتمادي كه رخت بر مي بندد! با يك پروفايل دخترانه مي روي و با او چت مي كني و آخرش، پس از ساعتها و روزها و هفته ها، و شايد ماهها، مي گويي «من پسرم، تو كه منو اين همه شناختي، بيا دوست شيم ديگه!» و نمي فهمي كه كلنگت را در زمين شكانده اي و چاقويت در بدن بيمار جاي مانده است، يادگار دوران اعتماد...
و تو مرا از بيرون مي شناسي و باور نمي كني كه من مي خواهم به انسانها نگاه كنم و به انسانيتشان احترام بگذارم و تنها نام چاه فريادهايم را اينترنت، انتخاب كرده ام. و باز هم بر حرف خودم پاي مي گذارم و مي گويم من اقليت هستم و افتخار مي كنم كه چون بقيه، در صدد فريب و كام جويي بر نيامده ام. و تو همچنان باور نمي كني، همان گونه كه من باور نمي كردم و هم اكنون نيز در باورم نمي گنجد.
اي كاش هنگامي كه فهميدم دفاعم به شدت اشكال دارد، چون او 0-4 جلو بودم، نه اينكه مثل الان، اشكال دفاعم را هنگامي فهميده ام كه 0-2 عقبم و دفاع را آموخته ام آن گه كه به حمله نيازمندم.
يا حق
--------
AUTHOR: Baran
DATE: 1/31/2003 11:59:00 AM
-----
BODY:
جايي براي باور بودن
(يا چگونه ياد گرفتم گريه را كنار بگذارم و به ترسهايم بخنم)
كارم شده بود همين.هر روز تا كنار رود ميرفتم.ساعتي در بي ساعتي كنارش مينشستم و چشم به آب كدر و گل آلود آن ميدوختم.رود وسيعي كه آب آن ميگذشت و ميرفت.جاي جاي آن گردابهايي به چشم ميخورد كه پيچ و تاب ميخوردند و در مسير پرگذشت رود ميرفتند.چشمهايم را به آن ميدوختم و سعي ميكردم در خود جراتي پيدا كنم كه در آن بپرم و شنا كنم.خلاف جهت.اما گردابها و آب كدر و گل آلود آن با دهن كجي مرا به سخره ميگرفتند.بغضي گلويم را ميفشرد.براي آنكه رود گريه ام را نبيند بلند ميشدم و به خانه ميرفتم.نميخواستم بفهمد كه ميترسم و مرا باز هم به سخره بگيرد.در خلوت خود مينشستم و گريه ميكردم.از اين ترس لعنتي متنفر بودم.در خلوت به خودم جرات ميدادم و شجاعترين آدم ميشدم اما به محض ديدن رود باز همان بزدل قبلي ميشدم.يك روز باز همان گونه به كنار رود رفتم.نشستم.در بي زمان.تا ناگهان در ميان رود و گردابها و تيرگيهايش يك پري زيباي دريايي را ديدم.زيبايي محسور كننده ي آن پري مرا به خود جذب كرد.ترس از رود را فراموش كردم و خود را به وسط رود انداختم.در لحظه ي اولي كه ميان رود افتادم آب مرا با خود كشاند و برد.در همان لحظه دوباره تمام آن ترس بر من چيره شد.اما وقتي در ميان رود دوباره آن پري زيبا را ديدم دوباره ترس يادم رفت و اين بار از تمام وجودم پر كشيد.شايد هم جايي پنهان شد و من ديگر نديدمش.شروع به شنا كردن در خلاف جهت رود كردم.اين كار باعث شد به ترس قبليم بخندم.ترس بزرگي به خاطر يك لحظه ديدن پري زيبايي از بين برود ترس خنده داري است.شنا كردم و شنا كردم تا اينكه در گردابي افتادم.دست و پا زدم و شنا كردم و خنديدم و قهقهه زدم اما نميتوانستم خود را از ميان گرداب در بياورم و هر بار مدت بيشتري زير آب ميماندم.براي بار آخر كه روي آب آمدم نفس بلندتري كشيدم.ديگر تسليم شده بودم.ميدانستم نفس آخر است.اما از خنده دست برنداشتم.در اوج قهقهه و در ميان گرداب در آن آخرين نفسي كه به عمق تمام وجودم كشيدم بودنم را باور كردم و سپس غرق شدم.
من آدمي نبودم كه ديگر برنميگردد.من دوباره برميگردم و اين بار كاملتر از پيش.دوباره با ديدن پري زيباي محسور كننده بر خلاف رود شنا ميكنم.دوباره در گرداب دست و پا ميزنم و غرق ميشوم و در آن نفس آخر در اوج قهقهه بودن را باور ميكنم.كارم همين شده است.
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/30/2003 01:50:00 AM
-----
BODY:
اين داستان رو توي وبلاگ جالب
متهم (كه
باران معرفيش كرده بود) ديدم و اينمجا مي گذارمش. به جاي نتيجه گيري (از هر نوعش) بهتره فكر كنيم
نيما و رزا از دوم دبيرستان با هم دوست بودند .
دوست؟ نه منظورم يه چيزي بيشتر از اين حرفاس ...
عشق؟اگه اين چيزهايي که ما بهش مي گيم عشق ، عشقه پس اسم احساساتي که بين اون دو تا بود چي ميشد گذاشت ؟ ..
وفاداري؟ ..وقتي من نيما رو مي ديدم که 2 سال فقط به تلفن ها و نامه هاي رزا دلخوش بود، معني وفاداري مي فهميدم...
نيما دوست دوران دانشگاه من بود همون سال اول با اون و طبيعتا با رزا خيلي صميمي شده بودم .
تقريبا چيزي بين اونا نبود که من ندونم...شايد حتي متن مکالماتشونو...
رزا يک سال از نيما کوچکتر بود و اين دو در يک مهموني خانوادگي با هم دوست شده بودن.ماجراي دوست شدن اونها هم خيلي جالبه و شايد يه موقعي گفتم.
خلاصه من خودم شاهد عشق و عاشقي بين اين دو تا بودم .واقعا گاهي وقتها به روابط عاطفي اونا حسرت مي خوردم !!
تا اينکه رزا کنکور قبول نشد! با اون استعداد!! و همه اينو از چشم نيما مي ديدن ولي جرات گفتنشو نداشتن!
در ضمن رزا در امريکا متولد شده بود و مليت دوم امريکايي داشت ... خلاصه بعد از هزار مکافات قرار شد به جاي اينکه يه سال دوباره واسه کنکور بخونه بره پهلو داييش و يه رشته مديريتي که من هنوز ازون سر در نياوردم! و شامل 4 ترم بود در دانشگاه برکلي بخونه!
تا بعد ، پدر و برادرش که سربازي بود و اون يکي خواهرش هم به اونا بپيوندن..
خلاصه با هر ضرب و زوري که بود رزا همراه مادرش و به خاطر تحصيل به آمريکا رفت ...
اون دوشنبه شب يا بهتر بگم سه شنبه صبح رو تو فرودگاه هيچ وقت يادم نمي ره ..وقتي نيما و رزا با هم عالمي داشتن که فقط خودشون مي فهميدن چيه..
انگار نه انگار که 30 جفت چشم خانواده رزا داشتن اونارو نگاه مي کردن! خلاصه با هر بدبختي که بود اونا از هم جدا شدن و رزا رفت امريکا ولي قول داده بود که از هر فرصتي براي آمدن به ايرا ن استفاده کنه و در ضمن خيلي شيطوني نکنه!
تا آخرين لحظه که رزا در چشم بود نيما فقط لبخند مي زد ولي وقتي از نظرها دور شد ، اين نيما بود که ديگه نتونست تحمل کنه و زد زير گريه!
تا اونجا که ديگه به خانواده رزا ثابت شد ، عشق اين دو تا ازون عشقاي الکي نيست!
اون طور که بعدا شنيدم وضع رزا هم بهتر نبود!!!
خلاصه نيما از ساعت 6 صبح که به خونه ما اومد تا 12 ظهر عين خر ! ( دقيقا به طور وحشتناکي !) گريه مي کرد!
خلاصه اين قدر مامان من سعي کرد آرومش کنه و اونقدر از در و ديوار حرف زد که يه خرده آروم شد و رفت خونه...
رزا هم تقريبا هفته اي سه چهار تا تلفن(اين تلفنا که مي گم يعني يه کارت تلفنو تموم مي کرد!) و ماهي دو سه تا نامه مي فرستاد!
تقريبا هر سه چهار ماهي به ايران مي اومد و تمام اين مدت اقامت تو ايرانو با هم بودن ..
حاضرم قسم بخورم تو اين مدت نيما به کسي نگاه چپ نمي کرد با اينکه خيلي از دختراي اطراف بهش نخ مي دادن.. يه جور تيپ جالبي داره و با حرف زدنش خيلي ها رو جذب مي کنه و در جمع خيلي متينه(بر عکس من که از ديوار راست بالا مي رم!)
رزا هم از جمله دختراي خوشگل و معدود دختراي خوش هيکل ايراني بود که بر عکس نيما ، آخر شيطنت بود و يه لحظه يه جا بند نمي شد و دائم در حال ورجه وورجه بود..
در عين حال از اونايي بود که مي تونست با يه نگاه ، دل هر پسري رو ببره!
ولي جالبه اينا واقعا همديگه رو مي پرستيدن و خيانت و اين حرفا اصلا به فکرشون خطور نمي کرد!
رزا تقريبا هر ماه يه بار به من زنگ مي زد و حال و احوال من وآمار!نيما و بقيه بچه ها رو از من مي پرسيد.واقعا گاهي به مردم داري و محبتش حسوديم مي شد!
نيما هم وجدانا دنبال هيچ کسي نبود و به لحظاتي که رزا به ايران مي اومد ...خوش بود!
در ضمن عين خر درس مي خوند تا بالاخره از يه جايي پذيرش بگيره.وقتي هم که براي امتحان تافل به دبي رفت رزا از امريکا اومد پهلوش که احساس تنهايي نکنه و امتحانش خوب بشه!(اي شيطونا!!)
دقيقا 18 شهريور امسال نيما خيلي اعصابش داغون بود...وقتي علتشو پرسيدم گفت که رزا ديشب زنگ زده و يه چيزايي گفته.حالا من هر چي قسم وآيه خوردم جريان رو کامل نگفت! ولي يه چيزهايي دستگيرم شد..
مثه اينکه يه شب رزا و دوستاش به يه نايت کلاب مي رن و بعد از کلي رقصيدن و چيز ميز خوردن !! مي خوان برن خونه که دوتا ازون سياه پوستاي گردن کلفت ميان و اون و دوستشو به زور سوار ماشين مي کنن و خلاصه اون اتفاق که نبايد بيفته ، مي افته.. بعد هم خانواده هاشون شکايت مي کنن و اون دو تا رو پيدا نمي کنن و ...
خلاصه فردا شبش رزا به نيما زنگ مي زنه و با کلي گريه و زاري قضيه رو به نيما مي گه...نيما هم با اينکه اعصابش خرد بوده ولي سعي مي کنه رزا رو که وضعيت روحيش خيلي بد بود آروم کنه..
بهش مي گه که اشکالي نداره و اتفاقه و من از چشم تو نمي بينم و مهم اينه که يه بلاي ديگه سرت نياوردن و اين حرفا..! اعصاب نيما خرد بوده ولي چه فايده؟کي رو بايد سرزنش کنه؟
خلاصه وضعيت روحي رزا به هم مي ريزه ولي اينقدر نيما با رزا حرف مي زنه و دلداريش مي ده که بالاخره به وضعيت عاديش بر مي گرده...
آخرين باري که رزا به من زنگ زد شب تولدم(30 آذر) بود و گفت که قراره براي تعطيلات کريسمس بياد ايران ! منم خيلي خوشحال شدم ولي وقتي از نيما حرف مي زد يه جور تغيير در احساساتش ديدم..اگه قبلا از عشق و اميد حرف مي زد ولي اون شب از عشق و نا اميدي حرف مي زد...البته من به روش نياوردم .انگار که از قضيه خبر ندارم ! فکر کردم اين احساسات بايد مقطعي باشد.
رزا پريشب اومد تهران ...
مثل هميشه نيما به استقبالش رفت ...
و اون طور که نيما مي گفت در ظاهر تغييري در رفتارش به وجود نيومده بود...
چيزي که بقيه متوجه بشن...
ديروز صبح نيما مي ره دنبال رزا مي رن باهم ناهارو بيرون بخورن .
اين بار بر خلاف هميشه و به اصرار رزا خواهر و برادر رزا با هاشون نمي رن...
خلاصه نيما هم کلي واسه نامزدي و اين جور صحبتا برنامه ريزي کرده بود...
مي خواد با رزا حرف بزنه و قرار مداراشون با هم بذارن (چون درس امسال تموم ميشه)...
ولي رزا بهش يه چيزي مي گه که مجبور مي شه نيمارو با آژانس بياره خونشون...
بعد هم ساعت 7 نيما به من زنگ مي زنه که جون هر کي دوست داري بيا جزوه فلان درسو از من بگير و فلان پروژه و ...(فهميدم بهونه س!!)
ديشب وقتي دم در خونه شون! نيما رو ديدم .خشکم زد . تو اين 4 سال تا به حال اين جوري نديده بودمش !
پرسيدم چي شده؟
گفت: رزا گفته...
-چي گفته؟
:رزا...
منم خل بازيم عود کرد و گفتم : گفته دوست داره!
:نه!
-پس گفته دوست نداره!
:نه! نه ! نه!
- پس گفته من دوست پسر آمريکايي مي خوام!
: نه ! جون مادرت خفه شو پويا!
ديدم نه خيلي اوضاعش خرابه و با اين مسخره بازي ها درست نمي شه...
- پس بگو چي شده؟ لامصب!
سرشو گذاشت رو شونم ...بغضش ترکيد.. قشنگ احساس کردم که اشکش از روي گونه اون به گردن من رسيد و همين جور رفت پايين...
-نيما ! جون هر کي دوست داري بگو چي گفته؟
زبونش بند اومده بود...
_ جون هر کي دوست داري! جون رزا!
هق هق امونش نداد ...
سرشو نزديک گوش من کرد و گفت: رزا ايدز داره پويا! ايدز! مي فهمي؟
و باز هم گريه...
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/29/2003 01:18:00 AM
-----
BODY:
اين چند روزه كه ننوشته بودم دو تا امتحان داشتم و ... از جفتشون هم افتادم :( استاد مباني برقمون كه امتحان المپياد مدار گرفت و خيليا بعد از امتحان
ادعا مي كردن كه مي افتن، استاد معادلاتمون هم كه ديوونه است، منم كه از اين درس مزخرف متنفرم، هر چند كه ترم ديگه مي خوام رياضي مهندسي بردارم. يكي نيست به من بگه تو معادلات بدون مشتقات جزئي و «سري فربينيوس» رو نميتوني حل كني، اون وقت مي خواي معادلات با مشتقات جزئي و سري فوريه حل كني!؟ آخه تقصير من كه نيست. استاد اين درس، جديداُ استاد تمام (پروفسور) شده و سال ديگه احتمالا مي ره آمريكا، چه بذارن، چه نذارن. اين چند ساله هم منتظر اين مدرك لعنتي بوده...
بذارين از اين استادمون بگم. آقاي دكتر «برادران رحيمي» (يا تو گويش بچه هاي خودمون، اصغر!) يكي از معدود استادهايي كه خيلي راحت و بي دغدغه، و در يك كلام ريلكس برخورد مي كنه. كلاس نمي ذاره، تعارف االكي نمي كنه، ادعايي نداره و الي آخر... خيلي وقت ها ديده شده كه رفته تريا، يه پفك يا چيپس خريده و همين شكلي تو راهروهاي دانشكده بازش كرده و راه افتاده، داره با خيال راحت پفك مي خوره! بي خيال همه اساتيد محترم و باكلاس و دانشجويان هويج!* تمام فصول گرم با يك جليقه قرمز (و تا حدودي جوات) اين ور و اون ور ميره، كيفش هميشه پره از كتاب خودش (همين كتاب رياضي مهندسي) كه مؤلفش هم هست و نه مترجمش. تا اون جايي كه يادم مياد با كت شلوار ديده نشده! خداي (به معناي واقعي خداااااي) رياضيات مهندسي و مكانيك سيالاته (فكر كنم اون يكي كتابش، سيستمهاي پيشرفته انرژي» بود) تا حالا نه رئيس گروه شده و نه كانديداي رياست و از اين جور چيزها! تنها كاري كه اين همه سال انجام ميداده اين بوده كه بره كلاس و درس بده و بياد بيرون و پروژه برداره و از اين جور كارها
مثل تمام استادها تيكه ها و رفتار خاص خودش (و دست آويز خنده ما «دانش»جويان محترم و درس خوان) رو داره و اين بي خياليش، بعضي وقتها ماهارو در پيدا كردن مورد خنده راحت تر كرده، حتي اگه تا الان باهاش كلاس نداشته باشيم. فقط سه تا تيكه ازش تعريف ميكنم.
1-استاد محترم وارد كلاس ميشوند. استاد: «خب! امروز هوا گرمه! كلاس تعطيل!» (تا حالا يادم نميآد كسي گفته باشه اصغر واسه ما كم گذاشت و فلان چيز رو بهمون ياد نداد)
2-دانشجوي محترم وارد كلاس استاد اصغر! ميشود. تمامي صندليهاي كلاس اشغال ميباشند به جز يكي كه كنار يكي از دخترهاست. استاد خيلي سريع ميگويد: «ها! همين! خب برو بشين ديگه!» و بعد از چند دقيقه كه از نشستن دانشجوي مربوطه مي گذرد و بچهها مورد را از خاطر برده اند اضافه مي كند: «دختر مردم رو اذيت نكني ها!» (اي كاش ميتوانستم طرز صحبت كردنش و كلا تريپش رو اينجا بيارم كه به خنده داري اين صحنه كامل پي ببريد. آن هم در شهر مقدس «...» و در گروه مكانيك! مسئله در اينجاست كه اين مورد براي اصغري كه تمام رفتارش به قول بچه ها آمريكايي است، كاملا طبيعي است)
3-دانشجويي خودكار و كاغذ سر كلاس نياورده است. اصغر وسط هاي كلاس از او ميپرسد
«شما! شما خودكار و كاغذ نداري!؟»
دانشجوي مربوطه «نه استاد»
اصغر: «پس دسته هم لازم نداري!؟»
[خنده داشجويان]
اصغر: «چيه؟ نكنه شماها هم دسته نمي خواين!؟»
[قهقهه شديد دانشجويان گرامي]
اصغر «اگه باز هم بخندين از هفته ديگه پوليش ميكنم ها!»
اينايي كه نقل كردم، از نظر من سوتي نيست، بلكه راحتي و ناسازگار شدن و بي توجهي به جو بديه كه بقيه استادها بر ضد دانشجو درست كردن. صد تاي اصغر ميارزه به اون استادهايي كه به دانشجو اجازه سؤال كردن رو هم نمي دن، چه برسه به انتقاد! همون استادهايي كه در ايام جواني و دانشجويي خودشون (به نقل يكي از خودشون) ترم يك، سر كلاس يه استاد پرسابقه و گردن كلفت كه پروفسور هم بوده، به خاطر چسبيدن پوست پسته به زير كفش استاد، به اون با حالت پرخاش و توهين برگشتن گفتن «مرتيكه! اون پوست از كف كفشت بكن كه اعصاب ما رو خورد كردي!»
البته ريلكسي و راحت بودن ابعاد ديگهاي هم داره كه باشه براي بعد...
راستي! به جز يه زندگي راحت و بي دغدغه و يه آينده مطمئن و يه رفاه نسبي، چه دليل ديگه اي براي رفتن امثال «اصغر برادران» «حميد نيازمند» «حسين حديدي مود» «مجتبي آلياسين» «محمد توچائي» و غيره و غيره كه شما هم هزاران مثالش رو ميشناسين، به خارج، به اروپا و آمريكا و كانادا وجود داره؟ چرا بعضيها (نه امثال اين مخهايي كه اسم بردم، كه آدمها و تجار و متخصصين معمولي) رفاه و طبقه نسبي بالاتر در جامعه ايران رو به يه آينده مبهم در اون ور مرزها مي بخشن و مي رن!؟ كي مقصره؟ چرا امثال من موندن؟ چرا امروز به جايي رسيدم كه باور پيدا كردهام كه اگه همون تابستون بعد از كنكور بلند مي شدم و مي رفتم آمريكا و فيزيك محض (عشق منه فيزيك كوانتومي و ذرات بنيادي) رو با تمام سختيهاش ادامه مي دادم، بهتر از الانم بود (موقعيتي كه برام فراهم بود) چرا فقط بايد مثل سگ پشيمون باشم و مثل سگ از اين آينده نامعلومي كه جلومه (و تاريكترين قسمتش رفتن به سربازيه) بترسم!؟
كي و چي تو اين مملكت مي مونه؟
كدوم گروه مرجع و كدوم نخبه اي تو ايران مي مونه كه اين جامعه رو مديريت كنه!؟
گناهم چيست!!!؟؟؟
يا حق
--------------------------------
*-تازگيها فيلمنامه «غلاف تمام فلزي» رو مي خوندم. اونجا هم گروهباني كه مسوول آموزش سربازها بود به اونها مي گفت «حشرهاي لعنتي» حالا حكايت ما و استادهاست!
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/25/2003 07:28:00 PM
-----
BODY:
خيلي ساده تر از اوني که فکرش رو مي کني، مي شه چشما روبست و هيچ نديد... هيچ و هيچ تر و باز از اون هم هيچ تر... مي شه يه فضاي خالي جلو روت باشه که خالي باشه، مثل يه ذهن خالي، مثل يه دشت خالي، يه دشتي که مي شه زباله دوني مغزت، ذهنت، انديشه لت (چه کلمه مسخره اي!) رو توش خالي کرد و هم ذهن تو خالي باشه و هم دشت، يه ذهن خالي از هر چيزي و هر کسي موجب مي شه تا از همه چيز و همه کس رها باشي و خودت و خودت و خودت باشين. ديگه نه فلسفه اي هست و نه اقتصادي و نه اجتماعي و نه هيچ کوفت و زهرمار ديگه اي (من جمله يه مسئله تموم شده به اسم
دوستي و رفاقت!) و مي توني با خيال راحت نفس بکشي
يه بار به جاي اينکه دنبال معني و مفهوم و کنايه بگردي، فقط چشمات رو ببند و به اين هيچي فکر کن! اگه پوچي اينه که آدم بهشت موعودش کاملا خاليه، پس من به پوچي رسيدم و اساسي هم پوچ گرا هستم، اما رشد از اول، ياد گرفتن همه چيز، علم و غريزه، از اينا رمانتيک تر!؟
-------------------------------------
مطلبي کوتاه و بدون اثبات و بحث بيشتر:
در جامعه مدرن، افراد را مي توان به دو دسته تقسيم کرد
۱-افراد معمولي: توقع و خواست جامعه از اين بخش و همچنين ويژگي اصلي اين دسته در متخصص بودن در يک حوزه (و شايد در جهان کنوني، فوق تخصص در يک مورد خاص) است. به بيان ديگر آنها يک زاويه ديد محدود و يک عمق ديد زياد دارند. از کارگري که فقط کار با ماشين تراش را بلد است تا استادي که هر ترم، فقط «مکانيک مواد مرکب (کامپوزيت)» ارائه مي کند.
۲-نخبگان: اين طيف تفاوت عمده اي که با گروه قبلي دارد، در اين مسئله است که او در چند حوزه تخصص (يا حداقل يک آشنايي مختصر) دارد. به بيان ديگر او يک ميدان ديد وسيع، اما شايد با عمقي کمتر، دارد.
هدايت و راهبري يک جامعه با نخبگان آن جامعه است به دو جهت
الف-توانايي شناخت دقيق يک راه و تخمين اکثر منافع و معايب آن
ب-قابليت هاي مديريتي و تاثيرگذاري بر سايرين
اما نخبگان جامعه معمولا چه کساني هستند؟
در جواب اين سوال من دانشجويان و دانش آموختگان رشته هاي مهندسي و علوم پايه و شايد پزشکي و حقوق، را جامعه اي مي دانم که تقريبا تمامي نخبگان جامعه در ميان آنها قرار دارند. در ضمن قريب به يقين آن که درصد آنان در بين کل اين جامعه نيز، کم اما قابل توجه است. هر چند که در اين سالها کم و کمتر مي شود
گلايه:در سابق اماکن و مجامعي (نظير دانشگاه يا سمپاد) نخبه پروري مي کردند و امروز، شايد فقط مکان تجمع آنها باشند و بسياري را نيز، بر طبق سنت ديرين ما ايرانيان، بکشند. همچنين با يک دانشجويي که در آينده گروه مرجع جامعه است، چگونه برخورد مي کنند و چگونه او را له مي کنند؟ جامعه اي که نخبگان و گروههاي مرجع خود را از دست بدهد، در گرداب بي ساماني، ره گم کردگي و عدم انسجام فرو خواهد رفت و نهايتا فرو خواهد پاشيد.
«انا هديناه السبيل، اما شاکراو اما کفورا»
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/23/2003 07:24:00 PM
-----
BODY:
باران! شرمنده ام! اما اين جواب من به تو
۱-خسته نباشي! زحمت مي کشي اعلام قهر من! رو مي پذيري! حالا اگه مي خواي نپذير!
۲- خوب هم مي دوني! کي بود برگشت گفت «تو مي خواي قطع کني، من رو بهونه کردي»
۳- خواهش مي کنم! ولي داداش من هم از اين معذرت خواهي ها زياد کرده و نتيجه اش چي؟ هيچي! دوباره همون آشه و همون کاسه! تو که هنوز نمي دوني رنجيدگي من از چيه، از چي معذرت مي خواي. در ضمن، من باران رو مي شناسم. تو آدم يک دنده لجبازي هستي که هيچ وقت حاضر نمي شه از حرفش برگرده (آره! من دارم علنا و جلوي همه ازت انتقاد مي کنم و بهت فحش مي دم!)
۴-تمام حرفهايي که اون شب زدم، تمام چيزهايي که بهت گفتم و همه بحث پول، همه به خاطر خودت بود. تو چون پول در نمي آري، هر چي مي خوان بر مي گردن و بهت مي گن، هر جور بخوان رفتار مي کنن و تحقيرت مي کنن. سيم کارت صفر، يک سال و اندي مي خوابه و دست تو نمي دنش. هر روز و هر لحظه يه خريدي براي داداشت مي کنن و تو بايد با عينک شکسته و شلوار کهنه راه بيفتي توي خيابون. بابا! به خودت بيا! باراني که بابا مامانت مي خوان، بارانيه که خودش پول دربياره و حتي جلوي اونا وايسته. اين باران بايد اون قدر تحقير بشه تا ساخته بشه، بايد آسمون رو بذارن روش و شروع نکنه به باريدن. تو يه بهونه اي! يه بهونه واسه من تا از اين روالي که تو جامعه دور و برم هست، بگم. تو تا کي مي خواي اين وضعو تحمل کني!؟ من بچه سوسول (يا هر جور ديگه اي که مي خواي ازم اسم ببري) دارم به توي سنگين رنگين مي گم که از زير سنگم که شده بايد درآمد داشته باشي تا عزت نفس داشته باشي. من علنا و جلوي همه از خونواده تو و از تو انتقاد کردم و شايد بهشون فحش دادم!
۵-تو اون مهموني رو بابت دو تا شيريني و يه پيتزايي که بدهکار بودي، دادي!
۶-دوستي! شوخيه! باور نکن! خالي بنديه! يه عده آدمن (تو آدميتشون هم شک هست! چون يکي از خصوصيات آدم، عقله) که سر يه سري سودو زيان رو همديگه اسم گذاشتن. خز اين هم همه اش حرفه و باد هوا!
۷-در مورد اينکه برگشتي و از سر عصبانيت و ناراحتي (من اين قدر شناختمت که حتي مي دونم قيافه ات الان چه شکليه) زدي و به خودت فحش دادي، هيچ حرفي ندارم. اما فقط آدمهايي که زورشون به هيچ جا نمي رسه و حاضر نيستن بعضي چيزها رو (چه در مورد خودشون و چه بقيه) بپذيرن يا خودشون رو اصلاح کنن، تو چنين موقعيتي اين جوري رفتار مي کنن و براي کوبيدن طرف مقابل به خودشون فحش مي دن. من مي خوام تو اينو بفهمي که «چرا؟»
۸-چرا مي خواي به ديگران (يا حتي فقط به من) پابت کني که باهاشون دوستي!؟ چه فايده اي ممکنه برات داشته باشه!؟ مگه اين روزها که من دارم از تب و سردرد مي ميرم کسي به من گفت «فلاني! خرت به چند؟»
۹-زنگ نزدنت هم باز ضعف خودته! چطور به داداشت اجازه مي دن، اما به تو نه!؟ حتي براي اينکه سي ثانيه زنگ بزني و بپرسي «چرا؟» از اول سال تو چند بار به من زنگ زدي؟ نکنه حسابش از دستت در رفته!؟ اما من خوب مي دونم.
«هيچ بار»
۱۰- و اما از اينکه من با تو قهرم و تو با من قهر نيستي!
به خاطر همين موضوعه که الان (پنجشنبه، حدود ساعت هفت) آنلايني و حتي يه سلام هم نمي کني!؟ پس منم که کارم يه طرفه است و فقط هم منم که قهرم!!!؟
يا حق
--------
AUTHOR: Baran
DATE: 1/22/2003 07:54:00 PM
-----
BODY:
اعلام قهرتو ميپذيرم! ولي راستشو بخواي من بات قهر نيستم!من هنوزم نميدونم چرا قطع کردي؟ نميدونم چي گفتم که ناراحت شدي.ولي اگه به خاطر حرف من بوده ببخشيد(منت کش من نکش!) بت ميگم دور برداشتي قاط زدي واسه همين حرفاست ديگه.من تا حالا پولمو به رخت کشيدم؟ اصلا تا حالا پول داشتم که به رخت بکشم؟رفتار من با تو با رفتار من با دوستاي به اصطلاح صميميم فرق داشته؟(منت سرت نميذارم فقط دارم سوال ميکنم) وقتي اومدي تهران بات نبودم؟ مگر اينکه خودم نبودم يا تو وقت نداشتي.مهموني دوستاي دانشگاهم دعوتت نکردم؟ باشون رفتم بيرون نبردمت؟ ديگه اين کارا رو با ايمانم نکردم.من نميدونم دوستيمو بايد چجوري ثابت کنم؟ هيچوقت نميدونم.هميشه تو اين مساله مشکل دارم.تمام دوستام هميشه از دستم شاکين.تو خودت که وضع منو ميدوني.من از تمام دوستاي دوروبرم پول تو جيبي کمتري دارم.شنبه که پول تو جيبي ميگيرم آخر هفته بدون يه قرون پول ميرم خونه.تازه بعضي وقتا قرضم ميکنم که هيچوقت پس نميدم.ولي همونجوري که خودت ديدي هيچوقت هم جلوي کسي به خاطر اين مساله کم نياوردم.زورم کمه جثه م کوچيکه اخلاقم هم خوب نيست واسه اين چيزا کم اوردم اما به خاطر اين مساله (پول) هيچوقت جلوي کسي کم نياوردم هيچوقت هم نميارم.تو خودت به قول خودت اخلاق منو بهتر ميدوني که.من آدم بي معرفتيم درست.قبول هم دارم.حتي اونقد مرد نيستم که قبولش کنم.ولي من هر وقت که تونستم بت زنگ زدم.اگه زنگ نزدم حتما يه مشکلي داشتم که تقصير منم نبوده.در هر حال من اعلام قهرت رو ميپذيرم ولي بدون کاملا يه طرفه اين کارو ميکني چون من بات قهر نيستم.
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/22/2003 04:26:00 PM
-----
BODY:
با باران هم قهر کردم. هر چند که ممکنه براي اون هيچ اهميتي نداشته باشه. اما اين بار ديگه براي من هم مهم نيست. هيچي برام مهم نيست.
اصلا زندگي چيه؟ چه فايده داره؟ دوست و رفيق کيلو چنده؟ کي اينها رو باور مي کنه؟ کارهايي که براي ديگران بکني نتيجه اش چيه؟ چرا هميشه من بايد هزينه بدم؟ اصلا همه چيز و همه کس به درک...
آره بددهن شدم. اصلا من ذاتم خرابه. دلم مي خواد به زمين و زمان فحش بدم. تو اين دنيا تنها چيزي که مهمه پوله، قدرته، شهرته، مقامه!
بايد زبون بازي رو ياد بگيرم. بايد تقلب کنم. هاله معصوميت و اخلاق و انسانيت و همه اينها فقط حرفه، حرف مفت، باد هوا، چرت و پرت...
چرا بايد جز خودم به فکر کس ديگه اي باشم؟ مگه جز من کسي مهمه؟ مگه من واسه کسي مهم هستم؟ مگه اين نيست که همه به فکر پول و پول و پول، قدرت و قدرت و قدرت، شهرت و شهرت و شهرت، هستن؟
من به عمرم تقلب نکرده بودم و حالا فهميدم چه اشتباهي کرده بودم. آدم عاقل تمام ترم رو مي ره دنبال پول در آوردن و روز امتحان هم يه نفر همه چيز رو بهش مي گه، همه چيز رو...
دانشگاه فقط يه مدرکه، از دانشگاه پول در نمي آد. استادها هم يه عده بي سواد پول پرست حزب اللهي هستن که رفتن خارج و مدرک گرفتن و الان هم فقط ميان سر کلاس که حال بگيرن و آخر ترم هم بندازن و کيف دنيا رو بکنن. به هيچ صراطي هم مستقيم نمي شن. من هم تا الان هر کاري کردم، هر حرفي زدم، هر راهي که رفتم، در نهايت حماقت و نفهمي بوده و جز اين هيچ چيز ديگه اي رو نشون نمي داده. اگه هم فکر مي کني به بقيه احتياج داري، براي هم نشيني، براي خنده، براي هر چي، بايد اون قدر پول داشته باشي که اون بياد بله قربان گوي تو بشه، اون فکر کنه که به تو نياز داره، و اون موقع، تو هم جواب رفتار امروزش رو بدي...
که من براي خداحافظي کردن تو رو بهانه کرده ام؟ اونم بعد از ۳۸ دقيقه حرف زدن؟ خدا براي من پول و همه چيز رو از آسمون نازل مي کنه تا تو هر جور دلت خواست با من برخورد کني؟
هر چي فکر مي کردم، هر چي تو اين هيجده سال و نيم فکر مي کردم، همه اشتباه بود! اسطوره نفهمي! اونقدر به مردم دروغ مي گم تا اونقدر پولدار بشم که ...
يا پول
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/20/2003 02:15:00 PM
-----
BODY:
ديروز با وحيد نشستيم تو دفتر واحد و مقاومت خونديم (پسره خجالت نمي کشه! ورودي هفتاد و هشته و همه درساش با بچه هاي هشتاديه) وهيد (نام مستعار و امضاي وحيد) يه پسر فوق العاده با استعداد و با سواده که کار اصليش الان طراحي گرافيکه، داستانهاي خيلي توپي مي نويسه (فکر کنم يه داستانش رو يه زماني اينجا گذاشته بودم) به قول خودش سابقه سياسي فقط «يه خورده» داره (احتمالا يه چيزي تو مايه هاي سرخوردگي و اينا...) تو واحد و واحه است. امسال هم زن گرفت.
اما اندکي از داستان: يک جشنواره نشرياتي، ارديبهشت توي تهران برگزار شد و ...
اين رو مي دونم (و شايد تا حدودي ديده ام) که وهيد و خانمش عاشق همديگه اند و به قول يه بابايي رابطه شون با قبل از ازدواج فرقي نکرده! همچنان يک رابطه عاشقانه با هم دارن و اينا... خوش به حالشون! خدا زيادترش کنه
اين جشنواره که ديروز از دهنم پريد، (موقعي که با وهيد داشتيم به جاي درس خوندن، حرف مي زديم) ياد اين افتادم که پارسال، يه بار تو اتوبوس يه پسره اي بغل دستم نشسته بود که دندانپزشکي مي خوند و اينا و از جشنواره هم بر مي گشت. به وهيد که همچين چيزي رو گفتم، نه گذاشت و نه برداشت، گفت «سيامک رزاززاده» و من امسال چه ها که ازو و کجاها که درباره اش نشنيده ام. و خيلي خوب شده که سيامک رو از قبل مي شناسم (به درد مي خوره) هر چند که خيلي عادي تر و معمولي تر از سيامکي بود که صحبتش مي شه
و اما بحث مهم: بايد تا آخر اسفند دو شماره از نشريه ام در اومده باشه تا بتونم جشنواره شرکت کنم. اين بار جشنواره تو رشته! خدا رو چه ديديد!؟ شايد ما هم زن گرفتيم (پسره پررو! وهيد کلي درآمد و خاصيت داره، هم براي عاشق شدن و هم براي داماد شدن! تو چي؟ رو که نيست، لحاف ميرزا!!!) {راستي وهيد گفت سيامک خطش رو فروخته و وهيد مي خواسته بخرتش!}
واقعا راسته که مي گن «کوه به کوه نمي رسه، آدم به آدم!»
مقاومت هم انشالله که پاس بشه، هرچند که اگه وهيد نبود، نمي خوندم و افتادنم قطعي بود. امروز تا چهار و بيست دقيقه بيدار بودم و شش و بيست هم دوباره بيدار شدم. دلم مي خواد پشت همين دستگاه بخوابم...
پيشنهاد: روزهاي امتحان شکلات (تافي نه! شکلات) زياد بخوريد. چون از من ريلکس تر کسي نيست و ديروز کشف کردم که به شدت استرس دارم. هم قند شکلات براي فعاليت مغز مفيده، هم يه سري موادي که توي کاکائو وجود داره و ترشح هورمونهاي آرام بخش رو زياد مي کنه و هم اينکه دهنتون مي جنبه و اين جلوي غر زدنتون رو مي گيره. (خدايا! از بابت آفرينش شرکت فرمند از تو ممنونم، فقط وقتش رو بيشتر کن!)
بريم ديگه...
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/18/2003 11:49:00 AM
-----
BODY:
من الان از جلسه امتحان ديناميک اومدم بيرون و يه راست اومدم سايت. آخه امتحان رو بهتر از اوني که فکر مي کردم دادم. احتمال داره پاس کنم.
داره گريه ام در مياد. آخه ترم ديگه به شدت کمبود وقت دارم. بعضي از برنامه هام براي ترم بعد رو ببينين:
۱-نوزده بيست واحد درس، به شرط پاس شدن درساي اين ترم
۲- صحبت با يکي از استادهاي کارگاه، براي اينکه ترم ديگه برم يه کارگاهي کارخونه اي جايي، يه ذره کار ياد بگيرم
۳- زدن چند اعلاميه در سطح شهر جهت سوء استفاده از احساسات پاک ملت متدين ايران! نه ببخشيد، جهت تدريس خصوصي
۴- انتشار حداقل سه شماره
«راه بهتر»
۵- راه اندازي مجدد هفته نامه «پيک پرديس» به عنوان فراگيرترين نشريه دانشگاه (اون دفعه که همه وقتم رو گرفته بود. اين دفعه با اين همه کار، فقط ۹ شب تا ۷ صبحم مونده)
۶- دميدن خوني تازه در رگهاي نشريه «واحه»
۷- ادامه نوشتن در اين خراب شده!
۸- شرکت در انتخابات شوراي صنفي دانشکده
۹- شرکت در انتخابات کانونهاي فرهنگي هنري دانشگاه و ايجاد يک ائتلاف سراسري در همه دانشکده ها با يه عده از دوستان (رفقاي پيک) جهت فتح «سوله فرهنگي!» (به ساختمان مجتمع کانونها گويند)
۱۰- يادگيري زبان HTML
...
من بازم دچار اضافه وقت!!! شده ام. تازه يه سري مسائل ديگه هم هست که نگفتم D:
پا شم برم مقاومت بخونم. ممنون از دوستاني که معادلات مي افتن. چون هم درديم ؛)
يا استاد! مددي!
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/16/2003 06:34:00 PM
-----
BODY:
يادته چي مي گفتي؟ يادته از چي حرف مي زدي؟ يادته بدون لحظه اي توقف، سرفه مي کردي؟ يادته هي مي نشستي يه گوشه و گريه مي کردي؟ يادته يه بغضي تو گلوت مونده بود و منتظر ترکيدنش بودي؟ آرزو داشتي بترکه و يه دنيا گريه کني؟ يادته هر شب از يه چيزي مي ناليدي؟ يادته هر روز صبح دست و صورتت رو مي شستي و موهات رو شونه مي کردي و مرتب و منظم، مي رفتي دانشکده و سر کلاس و N تا جاي ديگه، و شب با قيافه ژولي پولي و پشت خم و قيافه اين :( جوري بر مي گشتي اتاق و يه راست دراز مي کشيدي و هيچ کاري نمي کردي!؟ يادته راه مي افتادي توي خيابوناي پرديس يا بين اتاقهاي بچه هاي ديگه، تا شايد يه جوري وقتت رو پر کني؟ مي رفتي و ملت رو نگاه مي کردي که نشستن مسخره ترين فيلم دنيا رو نگاه مي کنن و قاه قاه مي خندن و تو هم به اونا مي خنديدي؟ يادته الکي مي رفتي دانشکده و مي نشستي و FIFA98 بازي مي کردي و ۱۲ تا مي زدي؟ و کلي هم خوشحال مي شدي؟ يا مي رفتي توي دفتر واحد فرهنگي، و يکي رو پيدا مي کردي که بشينين با هم الکي کل کل کنين؟ يا توي سايت، مي نشستي و هفت تا کامپيوتر چت و پورنو باز مي کردن و تو مثل «بچه مثبت» ها (يا شايد هم احمقها!) مي نشستي و وبلاگ مي خوندي و وبلاگ مي نوشتي؟ و همه مي گفتن عجب خريه اين يارو؟ و هميشه هم با سوپروايزر سر بلند شدن دعوات مي شد و آخرين نفر بودي که از سايت مي رفتي (مي انداختنت) بيرون؟ شبها گوشيت رو دستت مي گرفتي و روي پشت بوم، با يه تي شرت، بين اسمها دنبال يه اسم مي گشتي و هميشه هم «جستجوي شما نتيجه اي نداشت»؟
به جاي اين کارها اين چند روز رو بشين درست رو بخون!!!
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/14/2003 07:43:00 PM
-----
BODY:
چقدر ممکنه خوشحال شد وقتي که يه دوستي رو پيدا کرد! بعد از چند وقت؟ يه ماه؟ يه سال/ ده سال؟ يه عمر...!؟
چه فرقي مي کنه، بعد از يه مدت طولاني که از يه عمر هم ديرتر گذشته.شايد دست زمان اونقدر روي چهره هاتون کار کرده باشه که هيچ کدوم نتونن همديگه رو بشناسين و توي خيابون بدون هيچ واکنشي از کنار هم رد شين و نفهمين که «اين کي بود؟ چرا غريب نبود؟» مي تونه هم يه احساس تلخ تر باشه. يادآوري همون شادي هاي قبلي، همون هويت از دست رفته که جاش رو الان دست و پا زدن تو منجلاب زندگي «آدم بزرگ ها» پر کرده. جايي که چيزي يا کسي واسه جز خودش تره هم خورد نمي کنه، جايي که ايده آلها رو، همه ايده آلها رو، حتي امکان ايده آلها رو، نابود مي کنه. نابود، ناچيز، ناممکن، نا...
پا گذاشتن به بالا! چه جوري ممکنه؟ وقتي پايين تر بهتر و بالاتر بوده. تو ويژه نامه فارغ التحصيلي يکي نوشته بود که از هر دو نفر، يکي معلم منه، و از امروز دويست نفري که با تو قدم مي زدن، مي شن دوهزار تا! نمي دونم کي بود، ولي هر کي بود بياد جاي من بايسته و ببينه واقعا اين جوريه؟ اين ديگه چه جور علم و آموختنيه؟ ياد گرفتن دروغ و حقه و اين جور چيزها شد ياد گرفتن!؟ اگه نمي فهمي چي دارم مي گم، شادي به اين خاطره که مثل من نرفتي تو بطن کارهاي دانشجويي و روابط تشکلها و مديرها رو با هم ديگه نديدي که هر کي مي خواد يه سفره اي پيدا کنه و سرش بشينه. شايد چشمات بسته است و نمي بيني، شايد سرت رو با اين خزعبلات گرم نکردي، شايد ...
حالا بايد فهميد چرا دنبال يه دوست، يه آشنا، يه جاي پاي نه چندان بزرگ،اما مطمئن که بتونم يه انگشتم رو بهش بند کنم، شايد که نيفتم...
دوستاي خوبم،
عليرضا مرندي،
مصطفي بتوليو
پدرام عطايی حالا ديگه اضافه شدن به ليست آدمايي که با هم يه گذشته اي داشتيم. من،
باران،
دانيال،
مهران
چي مي شه اين ليست بشه دويست و چهل نفر!؟
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/11/2003 07:37:00 PM
-----
BODY:
از اين به بعد مي تونيد به جاي اين آدرس طولاني بلاگ اسپات، براي خوندن اين صفحه از آدرس زير استفاده کنيد
www.nicnam.tk
خيلي خوشحال شدم موقعي که ديدم باران، دوباره شروع به نوشتن کرده. مي تونيد نوشته هاش رو از اين به بعد توي
نوازنده دوره گرد بخونيد. ما که خواننده نداريم. خدا خواننده هاي اين يکي رو زياد کنه شايد به يه جايي رسيد.
چند روز پيش، بهروز يه چيز قشنگي گفت. بحث واحد فرهنگي بود، گفت توي جلسه هاي واحد، آدمايي ميان که اگه يه صفحه A4 و يه خودکار دست هر کدومشون بدي، مي تونن نيم ساعته يه مطلب قابل چاپ بنويسن!» بعدشم مي گفت با چنين نيروهايي حيفه که واحد هم مرده باشه و از اين جور حرفها! حيف که وسط امتحاناست، (و مثلا خير سرم دارم درس مي خونم) وگرنه همين سوژه يه مطلب در حد خداااااااااااااااست که مي شه ده سال! در موردش روده درازي کرد.
مي گه به خدا توهين نکن! مي گم من و اون اين حرفها رو با هم نداريم. گفتي هر چي دلت مي خواد به من بگو، ولي به اين دور و بريات کاري نداشته باش (کار بدي) مي گه که خدا بايد ارزش پرستش داشته باشه، نه رفاقت! نمي دونم
مي خوام سرم رو بکوبم به کيبرد و خلاص! راحت شم.
آخرين اظهار نظر: آقاي نيکنام! شما خيلي نهيليست شده ايد (نهيليست= احتمالا پوچ گرا)
دليل آخرين اظهار نظر: زمان چيست؟ گذشته که تمام شده و از بين رفته و وجود ندارد (عدم است) آينده نيز که هنوز نيامده و آن نيز وجود ندارد. ححظه اي بيش نيست و تنها مبدل اين دو عدم به يکديگر است!
يا حق
--------
AUTHOR: Baran
DATE: 1/10/2003 08:39:00 PM
-----
BODY:
به صداي دورشونده ي
دوره گردي كه زيرپنجره ات مي نوازدوميگذردگوش ده.
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/09/2003 07:15:00 PM
-----
BODY:
کيفش رو جمع کرد. راه افتاد که بره. گرسنه اش بود. شکمش قار و قور مي کرد. ماشين رو بي خيال شد. پياده، پياده روي رو عشق است. سوز سردي ميومد و به گونه هاش بوسه مي زد. لااقل دلش مي خواست که اون شلاقها رو بوسه اي فرض کنه که «او» داره به گونه هاش مي زنه. از شدت حرص يا از شدت گرما! يه ديدار پس از سالها. سرباز کردن زخمي که چند سال بود از ياد برده بود. زخمي که نمي سوخت. بلکه داشت روحش رو نوازش مي کرد. تو اوج قله بود. شادتر از شاد اين قدر شاد که يادش رفته بود که ظهر پول نداشت براي بچه ها نوشابه بخره و سر همين غذاش رو برد يه گوشه اي، دور از چشم همه و هول هولکي خورده بود و به سرعت هم در رفته بود. اون قدر که به نظر ميومد پير نبود. ياد دوران جوونيش افتاده بود تو وجودش. نمي دونست سر چي بود که اين موقع ياد اون افتاده بود. ياد تمام اشکهاش که شبا ريخته بود روي بالش و اون اصلا خبر نداشت. ياد اين افتاد که همين جوري هي راهشون به هم مي خورد و مثل بز واي مي ايستاد و کفشاي پاره خودش رو نگاه مي کرد. اصلا از لباس خريدن بدش ميومد. چون هميشه بدترين چيزها رو براي خودش مي خريد و مي خريدن. البته کاپشن گرمي داشت اما الان حاضر بود سرما بخوره و اين خاطره رو از دست نده. خاطره؟ توهم؟ ياد؟ عکس؟ پس چي؟ همين جور ياد اين افتاد که شب مي نشست تا درس بخونه و همش تو خيالش با اون حرف مي زد:
اين دفعه که ديدمش، مي رم جلو و مي گم سلام مي گه سلام {ووووووووووووووووي} مي گم حال شما خوبه؟مي گه ممنون {آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ} مي گم... مي گم... مي گم: «دوستت دارم» (دلش غنج مي زد واسه اين يه لحظه، لحظه اي که اين جادوان از گلوش خارج بشه) همين شکلي، بي دليل يه قطره عرق تمام صورت رو، از بالا تا پايين سير کرد و از چونه اش چکيد. ها! اونم يه ذره سرخ و سفيد مي شه و به کفشاش خيره مي شه و زيپ کيفش رو باز و بسته مي کنه و مي گه: «منم همين طور» تو خيالش همون جا، بغلش مي کنه و مي بوستش. بوسه اي که تمام صورتش رو بي حس کرده. سرش رو بالا کرد. دکمه هاش باز بودن
«مستقيم آقا!؟»
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/09/2003 06:04:00 PM
-----
BODY:
از
مهران:«پيتر ويل بيچاره فقط سه كلمه بلد بود
سلام . چطوري ؟ خداحافظ
تا اينكه يك روز از دست يك نفر عصباني شد
كلي كتاب و لغتنامه خوند
تا ياد گرفت بگه « برو به جهنم»
لباساشو تنش كرد. رفت روبروي طرف وايستادو گفت:
سلام . چطوري؟ برو به جهنم .خداحافظ
همه چيز خوب پيش مي رفت
تا اينكه يك روز پيتر ويل بيچاره عاشق شد
كلي لغتنامه خوند تا ياد گرفت بگه « دوست دارم»
لباساشو تنش كرد موهاشو شونه كرد .ادكلن زد و يك شاخه گل خريد
رفت روبروي طرف وايستاد وگفت:
سلام . چطوري؟ دوست دارم . برو به جهنم . خداحافظ
و گل و برداشت و سريع دور شد
حتي پشتشو نگاه نكرد
پيتر ويل بيچاره خيلي خوشحال بود كه تونسته همه ي حرفاشو بزنه»
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/08/2003 05:53:00 PM
-----
BODY:
رخوت و سستي يه شوخي نيست، يه ادعاي خالي بندي هم نيست. يه واقعيته که دارم مي بينمش. همه خسته، همه کوفته، هر کي تو اين محيط باشه و اينجا زندگي کنه و دوام بياره، بايد حتما بفهمه که تغيير کرده. ديگه اون آدم قبلي نيست. شب اول که مياي، يا نه اگه براي يه شب بياي و بري پيش رفقا، آن قدر مي خندي و حال مي کني که برمي گردي مي گي «خوش به حال شما» اما چند روز بعد که يه سر بياي اتاق، مي بيني که يکي نشسته يه گوشه و داره يه نوار درپيت، مثلا از ابي گوش مي کنه. حالا ابي که خوبه (مرده شورش رو ببرن!) اين اسما رو شنيدين؟ حميرا، جواد يساري، داريوش، حبيب، افغاني و چرت و پرتايي از اين قبيل. هر کي يه گوشه افتاده (دقت کنين!
افتاده) چهار تا ورقه گرفته دستش، مثلا داره مي خونه. اين که خوبشه. يا دارن ورق بازي مي کنن (تفريحات سالم) يا اينکه اصلا دراز کشيده و خيره شده به ترکهاي سقف. حتي حال اينکه بشيني و درس بخوني رو هم نداري. دلت مي خواد بزني به همه در و ديوارا و همه شون رو نابود! کني.
منم يه گوشه همين جا هستم. يه گوشه، دارم تند و تند فرار مي کنم. از هم اتاقي امسالم، از هم اتقي پارسالم، از هم رشته ايها، از هم دانشکده ايها، از همسالها، از همشهريها، از همه، از تو، از اون، از من. مي خوام که سر به تن هيشکي نباشه. مي خوام که با مشت بزنم تو چونه اوني که اين خراب شده رو ساخته. مي خوام کله آرمان رو بکنم زير آب. مي خوام اون پسره ۴۸ کيلويي پررو رو تيکه تيکه کنم. تو خجالت نمي کشي که جلوي بقيه يه چيزي مي گي که اونا که نخوندن برگردن پيش خودشون هر حسابي که دلشون خواست بکنن!؟ مگه نمي بيني وضع کارهاشون رو؟ نمي خواي ببيني!؟ معلومه که نمي خواي. تو هم مثل خيليهاي ديگه صبح به صبح مي گي:
«به به از آفتاب عالم تاب!»
نمي بيني که بقيه دارن چيکار مي کنن، دارن چي مي گن. برات مفهوم نيست. شايد واسه هيشکي ديگه هم مفهوم نباشه. مگه خلي؟ برو بابا! نديدي! نمي دوني! اصلا نمي فهمي! پروتکلت فرق مي کنه. زبون من زميني نيست. چون من مثل تو توي آسمون و روي زمين سير نمي کنم، من از زمين هم پايين ترم. از زير زمين هم پايين تر. من اينقدر پايينم که تو نمي توني بدون دردسر ببيني که من اين ور و اون ورم رو چي گرفته. تو فقط دماغ من رو مي بيني و دو سه سانت بالا و پايينش رو! مي خواي بفهمي؟ يه ذره چشمات رو بمال. بعد شکمت رو بمال، شايد که چشم دلت هم از خواب دربياد. تحقير کن! کتک بزن! تيکه بنداز! ضايع کن! مسخره کن! برده و بنده کن! فايده نداره. ديوار بين ماها بلندتر از قد عقل تو هست. چطوره يه شعبه ديگه هم افتتاح بشه. هميشه در دسترس!
چي مي شه اگه فردا صبح تصادف کنه!
...لااقل منو زير بگيره
کمن! خيلي کمتر از اون هستن که راحت بشه همه جا پيداشون کرد. چه کارهاي بزرگي رو که يه بهونه کوچولو انجام مي ده. عشق رو مي خوان يا معشوق رو؟
کاشکي جمعه صبح نباشه تا من يه نيمرو بخورم... بعد از يه عمر
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/08/2003 03:17:00 PM
-----
BODY:
خيلي وقت بود مي خواستم اين عکس رو اسکن کنم و بذارم. نشد و نشد تا ديروز که از وحيد آلبوم رو پس گرفتم و امروز اومدم آپلودش کردم و حالا اين شما و اينم من ؛)
به معناي واقعي کلمه
«چه مي کنه!؟»
پي نوشت: خب ديگه، تاريخ بالاي هر نوشته و همچنين لينک آرشيوها رو هم فارسي کردم. اينم براي اينکه نشينين حساب کنين که «اين مي شه کي!؟»
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/06/2003 01:37:00 PM
-----
BODY:
وبلاگ، در مقياس استانداردشان به عنوان فيلتري از اينترنت و به خصوص اخبار آن تعريف شده اند. نويسندگان وبلاگها، به عنوان قسمتي از بدنه جامعه و مردم معمولي، مي توانند خبرنگاراني باشند که اخبار را، قبل از خبرگزاريهاي بزرگ و بهتر و دقيق تر از آنان، در اختيار مخاطبان خود قرار دهند. به زودي اين وبلاگها خواهند بود که سرمنشا انتشار اخبار جنجالي اسرار مگو خواهند شد و از بزرگان دنياي اطلاع رساني سبقت مي گيرند.
يک گزارش تصويري از يک تجمع در دانشگاهمان تهيه کرده ام که مي توانيد در
اينجا ببينيد و بخوانيد. (لينک تصحيح شد)
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/04/2003 07:24:00 PM
-----
BODY:
دلم نمي خواد به روزمرگي بيفنه اينجا، هر چند که خودم به شدت روزمره باشم. تمام دلخوشيم هم به اينه که چهار نفر اينجا نظر بذارن، اما دريغا که ...
نمي دونم. شايد اصلا نبايد سال به سال بنويسم، شايد که سختي خوندنش کمتر بشه. شايد بايد بنويسم:
«گرمه، گرمتره، پام تو کفشم داره مي سوزه، تمام تنم تب کرده، احساس مي کنم به جاي از بيرون، بايد از درون آب يخ بريزند روم، از بيرون که فايده نداره! چرا قيافه ام قبل از اينکه پشت کامپيوتر بشينم و شروع کنم به تايپ کردن خيلي قشنگ و مرتب و تر تميز و شاده، پشت اين که مي شينم، يه جورايي حس غم مياد تو وجودم. خيلي جالبه. مي گن که اين دستگاه روح نداره، اما اساسي روح من رو تحت تاثير قرار مي ده. خيلي عجيبه که حس آدم، پشت اين صفحه، پشت دنيا، پشت عکسها و چک ميل هايي که مي بيني هيچ چيز و هيچ کس پشتشون نيست، عوض مي شه. کسي که برايم نمي نويسه، کسي که بهم زنگ نمي زنه، کسي که باهام حرف نمي زنه. خودم هم براي کسي نمي نويسم، خودم هم به کسي زنگ نمي زنم، خودم هم که با کسي حرف نمي زنم. اينا کار منه يا کار
ديوار!؟ من از بقيه دورم يا ديوار؟ بقيه منو مي شناسن يا ديوار رو؟ پشت اين کيبرد، من مي نويسم يا ديوار؟ بالاخره از کجا بايد فهميد!؟ کاش يه روز ول مي کرد و مي رفت دنبال کارش تا من هم به زندگيم برسم... ولي مگه من مي دونم زندگي چيه!؟ مگه اين ديوار نبود که زندگي مي کرد؟ پس چي؟ بايد باهاش کنار بيام؟
نوشته هام و نوشتنم داره بهتر مي شه. از بعضي نوشته هام دارم لذت مي برم. حاضرم براي بار دوم بخونمشون. دو سه تا عکس جديد هم توي عکسدوني گذاشتم.
اينجا
با نظر دادن، بهم نشون بدين که هستين، يا شايد
هستم
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/03/2003 08:08:00 PM
-----
BODY:
خيلي عجيبه. هر چي سعي مي کنم نمي تونم از اين جو خودم رو خلاص کنم. يه هفته سرماست، يه هفته گرما، يه هفته خواب، يه هفته بي خوابي، يه هفته درده، يه هفته کوفتگي
موقعيه که انگار خودم نيستم. موقعيه که دلم مي خواد يه ديوار باشه، بهش تکيه بدم يه ديوار که نه پشتش چيزي باشه و نه جلوش، نه سايه داشته باشه و نه عکس ماه، يه ديوار که باهاش حرف بزنم، باهام حرف بزنه، من راز مگو بهش بگم، اون ندونسته هام رو بهم يگه. ازش بپرسم چي؟ ازش بپرسم کي؟ ازش بپرسم کي؟ (چه وقت) ازش بپرسم چه جوري؟ ازش بپرسم کدوم؟
ازش بپرسم چرا!؟
ديوارجواب نمي ده. همين جوري ساکت و آروم وايستاده و زل زده به من. مي گم ازت خواستم من رو از دست بقيه نجات بدي و ازم دورشون کني، دورم کردي. مي خواستم از دست اونا رها بشم. دارم اسير تو مي شم. گفتم از دست اونا خلاص بشم تا هر کدومشون با يه نگاه
اونجوري نگاهم نکنن، تا مجبور نباشم صبح تا شب، توي خوابگاه، توي سلف، توي دانشکده، توي خيابون، همه جا، هي سرم رو بندازم پايين و تند تند فرار کنم. حالا تو جلوم وايستادي و داري با نگاهت منو ملامت مي کني! چرا؟ تو ديگه چرا!؟ اونا يادم نيستن. وقتي من رو به ياد ميارن، شروع مي کنن به تحقير، به توهين، به نگاه
اونجوري شروع مي کنن به از ياد بردن من، به حساب نکردن من، به ...
ديوار وايستاده جلوم. تمام دور و برم رو پرکرده. ديوارشيشه ايه که منو از دست بقيه دور نگه داشته، نه اونا مي تونن بفهمن من رو، ببينن من رو، بشنون من رو، منم هيچي از اونا نمي بينم، نمي شنوم، نمي فهمم. من تنهايي ميام و تنهايي مي رم. ولي ديوار همه جا با منه. چسبيده، جزوي از منه. اونا ديوار رو مي بينن. ديوار يک
من دروغين، يک نيکنام ساختگي براي اونا ساخته. ديوار نمي ذاره اونا منو ببينن. اونا مي رن دنبال يه خيال، يه وهم، يه دروغ شاخدار، اونا فرق شاخ گاو و شاخ سوسک و شاخ کرگدن رو نمي فهمن. ولي منم اونا رو ...
کي موقع اون مي شه که من دستم رو دراز کنم و يک پتک بردارم و اين ديوار رو بشکنم؟ چرا بشکنم؟ مگه من به درد کي مي خورم که ديوار رو بردارم!؟ بذار باشه تا هم من بمونم و هم يه فايده اي به اونا برسه. اونا نمي تونن به من صدمه بزنن. ديوار دوستت دارم
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 1/02/2003 07:27:00 PM
-----
BODY:
آقا ما ديروز کلي کارهاي بد بد کرديم! از اون کارايي که از ترس اينکه گوشم رو بکشن، مي گيره مي کشه من رو! (به شهادت! نه، نه، نه، به قتل! بازم نه!؟ باشه، به هلاکت مي رسونه!) القصه اينکه ديروز کلي شلوغ بازي کرديم و کلي هم عکس گرفتم از ماجرا (!؟) و امروز چاپشون کردم. نامرد، اين بهروز، پا شد رفت و هارد کامپيوتر دبيرخونه رو هم برد. وگرنه الان اسکنشون کرده بودم و تو عکسدوني بودن. در هر صورت، با معاون امور دانشجويي دانشگاه هم، عکس گرفتم. اونم چه عکسي...
امروز ظهر که فيلم رو بردم براي ظهور، سه تا دختر، چهار بار اومدن و رفتن و هي من رو نگاه کردن. از جلوم که رد مي شدن (نشسته بودم منظر، تا عکسها حاضر بشن) اون ور جلوي صندوق وايستادن، باز روشون سمت منه. ميان مي رن بيرون قدم بزن، از پشت شيشه هي من رو نگاه مي کنن و لبخند مي زنن. رفتن دارن عکساشون رو مي گذارن توي آلبوم، باز روي دو تاشون سمت منه. نمي دونم ولله! شايد خيلي قيافه ام ديدنيها شده! تازه! نگاه کردن خالي که اشکال نداره! اما اينا هي نگاه کردن و ... و خنديدن و ... نمي دونم به کي بايد بگم:
«Single,not looking!»
؛-)
فقط اميدوارم کسي نگه که اونجا برمي گشتي مي گفتي: «مثل اينکه خيلي خوش تيپم ها!» يا «مي شه بپرسم چرا خيره شدين!؟» يا «ببخشين، اگه کسي قراره خيره بشه و نگاهش بمونه، منم نه شما!» يا اصلا «ببخشين! اين شماره موبايل منه! هر وقت خواستين، زنگ بزنين، در خدمتيم!»
باران جان! دمت گرم! زود باش شروع کن که منتظريم بنويسي!
جلوي کسي که با همه چيز و همه کس مخالفه چي کار مي شه کرد؟
باز هم اين پنجشنبه هاي کذايي شروع شد و باز هم من ...
اين مطلب رو لطفا بخونين تا ببينين دارم از چي صحبت مي کنم.
خيلي وقتها، خودم هم نمي دونم دقيقا هدفم چيه!؟ اخلاق و درست تر رو نمي تونم تشخيص بدم. هر دو تا استدلال درستن و منطقي. هر چند يکي روي اخلاق تاکيد مي کنه و يکي هم روي انسانيت و انساني بودن انسانيت انسانها. خيلي وقتها نمي دونم هدفم چيه از اين کاري که دارم مي کنم، حرفي که مي زنم، جايي که مي ايستم، کسي که مي بينم، حتي هدف از يک مکث پا، مکث نگاه، هدف از يه تريپ بچه پولداري، هدف از يه تريپ بيخيالي، هدف از يه تريپ شاعري، هدف از يه تريپ سياسي، يه تريپ روشنفکري، يه تريپ ...
يه تريپ کلاس گذاشتن، يه تريپ قيافه سراسر حماقت، ظاهر بزرگ شده، مکث و فکر کردنهاي الکي وسط حرف، يه تريپ بچه بازي و (شايد) ديوونه بازي در حد اعلي، يه تريپ توجه در حد خدااااااااااا، يه تريپ بي خيال بابا! نمي دونم خودم بايد با کدومش رفتار کنم. نمي خوام کارم به جايي بکشه که براي بخونن
عيب رندان مکن! اي زاهد پاکيزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيکم و اگر بد، تو برو خود را باش
هر کسي آن درود عاقبت کار، که کشت
همه کس طالب يارند، چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است، چه مسجد، چه کنشت
دارم راه غلطي رو مي رم، حالا هر راهي که مي رم. هر راهي رو هم انتخاب کنم، آخر سر معلوم مي شه راه اون وريه درست بوده. شبيه کي بشم!؟ مهدي ارزنده که پارسال تو دانشکده شون اساسي، تابلو کرده بود؟ يا بهمن کارگزار که به طور ضمني در حين حرفاش (بحث در مورد موبايل بود) گفت رکوردش هفت ساعت بوده! و من پرسيدم اگه عاشق بشي چي مي شه!؟ و اون گفت که... گفت که تا الان توي دانشکده هيچکس، اينقدر هم نمي دونسته! يا شبيه وحيد شم که سر جشنواره نشريات عاشق شد و از هر انگشتش هم يه هنر مي باره؟ چطوره شبيه مجيد (رييس از سال ديگه واحد فرهنگي، متال۷۹) که هر کاريش کردم، به نظر مياد يه ذره از خصوصيات و احساسات عادي جووناي هر دوره اي (خب بابا! عشق!) تا حالا تو وجودش نبوده و هيچ حس يا تصور خاصي هم ازش نداره. همه کاراش يه جورايي (از نظر من) آرمانيه و هيچ (جز در مورد ميزان بهداشتي بودن زبان) نگاه نمي کنه که کي جلوش وايستاده. خيلي با همه راحته و حداقل يک سوم دانشکده و خوابگاه هم مي شناسنش. هر چند که در مواردي احساس مي کنم دردهايي داره، شبيه به دردهاي من. با اين تفاوت که اين دردهاي اون تا حد زيادي از طرف خونواده بهش تحميل مي شه. همون قضيه (من از اين خواننده متنفرم
چه دردي است، در ميان جمع بودن
ولي در گوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در بطن خود، غوغا نشستن
دردهاي من، تنهاييها و بي کسيهاي من، دردهاي باران، ارزش ندادنها و تبعيض ها و درک نشدنهاي باران، دردهاي مجيد، دردهاي همه، نسل درد، سن درد، چقدر ما قشنگ خودمون رو آرايش مي کنيم!؟ کاش به جاي آرايش، مي تونستيم پيرايش کنيم. به قول فرهاد: «به خودم مي گم که اين صورتکه» و برداشتن اون کاري نيست که بقيه کمکمون کنن. کار خودمه. کاش يه روزي برسه که يک انتخاب بکنم به عنوان آخرين انتخاب. کاش اون روز نرسه! چون نمي دونم درست کدومه. کاش ماها هم جزو آدمها بوديم. کاش ماها احساس مي کرديم آدميم. کاش لازم نبود براي اثبات آدم بودن، زنده بودن، هر روز دستم رو به يه دستگيره اي آويزون کنم. فقط از اول مهر رو مي شمرم
وبلاگ، پيک پرديس، وبلاگ، کنفرانس، وبلاگ، انجمن اسلامي، وبلاگ، واحد فرهنگي، وبلاگ، کنفرانس، عملگي، بغض، کار فرهنگي، کار سياسي، نشريه هايي که در اومدن، نشريه اي که در خواهم آورد و ... کاش از صبح تا شب مي نشستم و مي خوندم و مي نوشتم.
از خودم بدم مياد. تمام فکرم اونجا بود که فلاني شايد بخونه. خب عزيز من! تو نمي خواي با خودت کنار بياي!؟
چرا! هر وقت که فهميدم دارم کدوم وري مي رم يا بايد کدوم وري برم. نمي خوام بشينم شب تا صبح خر بزنم و ... ديگه هيچي! بيا! کمک کن!
خسته شدم، شدي، شد، شديد، شديدا خسته شديد
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/31/2002 07:40:00 PM
-----
BODY:
چند تا چيز رو بايد بگم. نمي دونم از کدوم شروع کنم!؟
اولش اينکه اين سايت نظرخواهي اومد بالا و درست شد. حتما! لطفا! اگه ممکنه! خواهش مي کنم! تو رو خدا! جون مادرتون!... بريد براي نوشته هاي قبليم به خصوص در مورد اين نوشته پاييني نه، پايينش، نظراتون رو بگين که لازمشون دارم
دوم اينکه يه بابايي که مطمئنم از من بيشتر وبلاگ مي خونه، مي گفت که همه وبلاگها رو که مي ري، مي بيني دو خط نوشته که مثلا
«بي چتر موندم تو بارون»
يا
«چتر بردم، ولي بارون نيومد»
بعد ملت ۳۰ تا نظر گذاشتن. نظرها رو که نگاه مي کني مي بيني نوشته:
«سلام
دمت گرم! وبلاگت خيلي توپه!
يه سري هم به ما بزن»
(يا در موارد پررويي: يه لينکم به ما بده!)
آخه اينم شد کار!؟ يارو مي ره سي تا وبلاگ مي خونه تا روزي سي تا بيننده داشته باشه. اون موقع خودش هم از همينا مي نويسه. اوناييش که پسرن، با توجه به نگاه بدبينانه من به پسرا! همشون پي دوست دختر پيدا کردن هستن. اما دختراش چي؟ چرا از اين چرت و پرتا مي نويسن؟ سر قيف اومدن و افه گذاشتن!؟ نمي دونم ولله!
مجوز نشريه ام صادر شد. با نام زيباي
راه بهتر
خب البته قشنگ نيست، ولي دليل داره و دليلم رو به عنوان سرمقاله توي اولين شماره، و حتما همينجا مي نويسم. انشالله که تيراژش بشه صد هزارتا! و ملت براي
خريدنش صف بکشن و من دونه اي صد تومن بفروشم و با پولش که مي شه خيلي! (خب بابا! ده ميليون) برم يه پژو ۲۰۶ بخرم و باهاش واسه ملت کلاس بذارم. صبح به صبح هم راه خوابگاه تا دانشکده رو با ۲۰۶ برم. کفشم هم پاره شده! (البته بايد اعتراف کنم که من نه تنها عقده ۲۰۶ و خودشو مثل بعضيا ندارم، بلکه اصلا بهش و حتي به يه رنو۵ مدل ۶۰ رو هم ندارم)
برداشتن يه آدم بي سواد رو کردن مسوول کميته سياسي دانشکده و بعدش هم شده مسوول کميته سياسي انجمن اسلامي دانشگاه! چي بگم ديگه؟ از من هم بي سوادتره! پوزش رو مي زنم.
دلم اساسي گرفت دوباره. پام رو که از تهران گذاشتم بيرون، يه دفعه تمام شارژم دوباره خالي شد. خيلي حالگيريه به خدا! دوباره اين قضيه تنفر از دور و برم، به خاطر نداشتن هر جور حرکتي، شروع شده. دلم لک زده يه جا با ۱۰ نفر بشينيم سر يه موضوع بحث (کل کل) کنيم. کسي جايي سراغ نداره؟
بعد از دو سه ماه، معلوم شد زنده است. دستت درد نکنه که نه گذاشتي ما يه حلوا بخوريم، نه گذاشتي يه ميلک شيک بخوريم! ممنون!
خيلي حيف شد دوربينم رو همراهم نياوردم. آخه با اين باران تعطيل شده، صبح رفتيم بدويم، ماشين پنچر شد (بابا جون! پارک خيلي از خونه ما دوره!) من و اون هم، توي بزرگراه و تو اوج سرما، نشستيم و بعد از نيم ساعت تونستيم لاستيک يه چرخ ماتيز رو عوض کنيم (تازه قالپاق جا نرفت) و در اوج سرما و با دماغ سوخته برگشتيم يه هليم (حليم!) زديم و بعدشم خونه! اين بچه هم خيلي مي ناله! کلي از موضع بالا نصيحتش کردم! نتونست يه ذره نصيحتم کنه! خاک بر سرت! من بدبخت چي کار کنم؟
روز، خارجي،
من: اين سبيلاي مسخره تريپ قيصري چيه گذاشتي!؟ قيافه ات خيلي افتضاح شده!
اون: من که مثل تو قدم بلند و هيکلم گنده نيست. تو خيابون که راه مي رم ... (به خدا از اينجا به بعدش رو نگفت) فکر مي کنم يه دور بردنش لندکروز سواري! ؛) {نزن تو رو خدا! شوخي کردم!}
يا حق
پ.ن.: دوباره يه دور قاطي کرد و نصف نوشته ام رو نياورد. دوباره پابليشش کردم. اديت شدني هم نيست قبليه :( نوشته سه تا پاييني در مورد پنجشنبه و اينها رو بخونين و نظر بدين لطفا!
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/31/2002 07:39:00 PM
-----
BODY:
چند تا چيز رو بايد بگم. نمي دونم از کدوم شروع کنم!؟
اولش اينکه اين سايت نظرخواهي اومد بالا و درست شد. حتما! لطفا! اگه ممکنه! خواهش مي کنم! تو رو خدا! جون مادرتون!... بريد براي نوشته هاي قبليم به خصوص در مورد اين نوشته پاييني نه، پايينش، نظراتون رو بگين که لازمشون دارم
دوم اينکه يه بابايي که مطمئنم از من بيشتر وبلاگ مي خونه، مي گفت که همه وبلاگها رو که مي ري، مي بيني دو خط نوشته که مثلا
«بي چتر موندم تو بارون»
يا
«چتر بردم، ولي بارون نيومد»
بعد ملت ۳۰ تا نظر گذاشتن. نظرها رو که نگاه مي کني مي بيني نوشته:
«سلام
دمت گرم! وبلاگت خيلي توپه!
يه سري هم به ما بزن»
(يا در موارد پررويي: يه لينکم به ما بده!)
آخه اينم شد کار!؟ يارو مي ره سي تا وبلاگ مي خونه تا روزي سي تا بيننده داشته باشه. اون موقع خودش هم از همينا مي نويسه. اوناييش که پسرن، با توجه به نگاه بدبينانه من به پسرا! همشون پي دوست دختر پيدا کردن هستن. اما دختراش چي؟ چرا از اين چرت و پرتا مي نويسن؟ سر قيف اومدن و افه گذاشتن!؟ نمي دونم ولله!
مجوز نشريه ام صادر شد. با نام زيباي
راه بهتر
خب البته قشنگ نيست، ولي دليل داره و دليلم رو به عنوان سرمقاله توي اولين شماره، و حتما همينجا مي نويسم. انشالله که تيراژش بشه صد هزارتا! و ملت براي
خريدنش صف بکشن و من دونه اي صد تومن بفروشم و با پولش که مي شه خيلي! (خب بابا! ده ميليون) برم يه پژو ۲۰۶ بخرم و باهاش واسه ملت کلاس بذارم. صبح به صبح هم راه خوابگاه تا دانشکده رو با ۲۰۶ برم. کفشم هم پاره شده! (البته بايد اعتراف کنم که من نه تنها عقده ۲۰۶ و خودشو مثل
چلچراغ خوندن. به خدا نمي دونم چه جوري مردم مي تونن اين جوري رفتار كنن.
چند وقت پيش توي يكي از نشريه هاي دانشكده يه مقاله جالب خوندم كه تلفيق اون مقاله و نظر خودم رو مي نويسم.
مجرد بودن، جرم اين است!
در جامعه ما مجردان اگر مجرم نباشند، متهمند! نظام اجتماعي و فرهنگ دروني شده ما، بر اين باور است كه شخص، تا آن زمان كه به مهار خانواده در نيامده، مجرم است و ياغي. او در زمان تجرد يك عنصر ضداجتماع است كه مي خواهد (شايد چون
مي تواند) نظام را بر هم بزند و ديگران را از دايره بسته مهار اجتماعيشان بيرون بكشد و ... (توي پرانتز عرض كنم كه من از اين لحن روشنفكرانه و از اين جور چيزها خوشم نمياد. سر همين، از اينجا به بعدش با لحن خودم و فكر و اعتقاد خودم) حقيقت اينه كه فكر مي كنم يه همچين چيزي باشه. اصلا يه جورايي «تعهد ‹=› تاهل» يعني كه نظام اجتماعي و بالتبع خانواده، توي نگرش سنتي كه به اون وجود داره و نگاه و تلقي سنتي، به خصوص قضيه نگاه جنسيتي و غير انساني، كه حداقلش توي احساس مالكيت مرد نسبت به زن ديده مي شه، يك جور مهاره و يوغ. اصلا قضيه اينكه انسانها الان توي سنين مختلف، التزامات فكري و عملي مختلفي دارن، شايد تا يه حد زيادي از همين تلقي هاي اشتباه نشات گرفته باشه. يه چند تا مثال كوچولو مي زنم كه روشون فكر كنين و بگين چرا (شرمنده اگر خيلي جالب نيستن)
1-{آژانس سر كوچه تون} «به چند نفر راننده
متاهل با ماشين مدل بالا نيازمنديم»
2-{شهربازي} «شهربازي تهران، با فضايي عالي و لحظاتي شاد، پذيراي خانواده هاي گرامي مي باشد
3-{نيازمنديهاي همشهري} «پيك موتور سوار با ضامن كتبي و متاهل استخدام مي شود، با حقوق و پورسانت عالي و مزاياي مكفي»
4-{پيتزافروشي شيك و فرد اعلا} «لژ خانوادگي»
5-{معاملات مسكن، مالك خانه} «من به سه كس خونه نمي دم. دزد و معتاد و دانشجو!» (طبيعي است كه كسي كه در شهر ديگري درس مي خواند، ازدواج نكرده است)
...
به يه مورد كوچك هم فكر كنيد. كسي هنوز ازدواج نكرده است. (كارش غلط است. اما دارم مسئله طرح مي كنم) او با شخص يا اشخاص ديگري سكس دارد. (از روي دوستي يا ...) اگر پسر باشد چقدر بد است!؟ اگر دختر باشد چقدر بد است!؟ چقدر در فكرتان كار او بد است!؟ صادق باشيد!
حال اگر او ازدواج كرده باشد و مثلا در سفر باشد. آن وقت چه!؟ مطمئنيد!؟ چرا؟؟؟
(اين مسئله را هنوز براي خود من طبيعي نشده است. هنوز زنان مجرم، بدترند و من بر خودم لعنت مي فرستم به خاطر اين احساس غلط! بدين معني كه چرا جرم مردان را سبك مي شمارم!؟ دوم اينكه ما مردان، مسئوليت سنگين تري داريم. چون از گناه يا اشتباهمان، (هر كدام كه مي پسنديد) در آينده اثري باقي نمي ماند. اما زنان، بايد جوابگو باشند و روزي از آنان، خانواده اي سوال خواهد كرد.)
بايد تلقيهاي خودم، خودمان، و سپس جامعه را تغيير دهيم.
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/26/2002 07:43:00 PM
-----
BODY:
دوباره پنجشنبه است، دوباره عصر پنجشنبه است، دوباره دبيرخونه تعطيل شده، دوباره سايت تعطيل مي شه، دوباره دو روز بيکاري، بي عاري، علافي، تنهايي، دوباره دو روز غربت، دوباره حسرت قربت، دوباره چشم به راه اوني که نمياد، دوباره سرفه از شدت خالي بودن عريضه، دوباره غم، دوباره بغض، دوباره ...
هميشه احساس مي کني که جمعه ها عصر، دلت گرفته، يه جور رخوت وجود آدم رو پر مي کنه، هر کار بکني، چه درس، چه فيلم و تلويزيون، چه بازي، چه گپ، چه و چه، باز هم دلت يه جورايي سرده، سرابها هم سرداب رو گرم نمي کنن. احساس مي کني که تنت عرق کرده، احساس مي کني که بايد بري زير دوش آب، ولي باز هم انگار يه پوششي، يه لايه اي از يه چيزي روي پوستت رو گرفته و نمي ذاره گرما يا سرما به داخل نفوذ کنه. اگه پات به در هم بخوره، اينقدر درد مي گيره که انگار ده صبح سه شنبه رفته زير تانک! براي من احساس يه جور غمه، يه جور تنهاييه، نه! تنهايي نيست، هميشه تنهام. خيلي بالاتر و عميق تر از تنهاييه. مي گن همه عصر روز آخر هفته (چه جمعه، چه يکشنبه) دلشون مي گيره و همه انتظار مي کشن. نمي دونم انتظار بقيه چيه يا براي کيه، اما براي خود من انتظار اينه که يه بار، اين تنهايي پر شه. حتي دلم مي خواد خدا بياد وجودم رو پر کنه. انتظارم براي موعود، محدوده به انتظار براي يک شونه! يک شونه که سرم رو بذارم روش، يه بغض ماهها نشکسته بشکنه، يک دل پر (نمي دونم چرا ياد يه صحنه از فيلم دالان سبز Green Mile افتادم. اون صحنه اي که سياهه دردها رو تو خودش نگه مي داره تا بعدا بريزه توي تن اون مرده که دخترا رو کشته بود) آره! دردها وجودم رو پر کردن و تلوتلو خوران دارم جلو مي رم، شايد توي Road To Perdition راهي به سوي تباهي، دارم توي چاه مي دوم. دارم با شوق براي پايين تر رفتن نفس نفس مي زنم. خودم مي دونم راهي که مي رم به جلو و به بالا نيست، اما ...
خيلي وقتها شده که احساس مي کنم اين انتظارم براي يک چيزيه (حالا هر بار يه چيزي) احساس مي کنم فرصت به دست آوردنش رو داشتم و به راحتي هر چه تمام تر اون فرصت رو بر باد دادم. احساس مي کنم که کاش بعضي وقتها تصميمات ديگه اي مي گرفتم و جور ديگه اي رفتار مي کردم، اما هر بار حساب مي کنم، مي بينم که رفتارم کاملا صحيح و درست بوده... نمي دونم توي يه پارادوکس عجيب هستم. پارادوکس علاقه به احساس در مقابل عقل مطلق علاقه به بستن چشمها براي راحت شدن و احساس درستي باز بودن چشمها، علاقه به زندگي در برابر خوشي ناشي از مبارزه، نمي دونم سخته که بتونم فرار کنم.
عصر پنجشنبه است. دو شبانه روز همه چي تعطيل و دور از دسترسه. همه شب مي رن زيارت. خوابگاه خاليه و ذهن من خالي تر. چي مي شد اگه اون مي اومد و من... خودش مياد يا من بايد برم دنبالش!؟ آخه کجا؟ چه جوري؟ تا کي؟
پيدا شو که مي ترسم، از بستر بي قصه
پيدا شو نفس برده، مي ترسه ازت غصه
بي وقفه ترين عاشق، موندم که تو پيدا شي
بي تو، همه چي تلخه، بايد که تو هم باشي
انتظار، بغض، ترس، تو مردي، نمي خوام، از خودت خجالت بکش، آخه تو که وضعت خوبه، مردم رفتن دنبال بدبختي هاشون، همه همين جوري شدن، بابا از بي دردي داري درد واسه خودت درست مي کني، بشين درست رو بخون! اي هميشه افتاده! اين تواضعت همه رو کشته، من که حتي خونه هم نمي تونم زنگ بزنم من رو چي مي گي؟، برو بابا دلت خوشه تو که همه اش با اين و اون داري مي خندي، همه جووناي تو اين سن از اين غمها دارن، ...
يعني مي شه که يه بغضي روي شونه يکي (هر کي) توي يه تنهايي، توي يه گوشه تاريک، با نهايت شدت . غايت راحتي و آرامش بشکنه. بدترين غم دنيا حسرت شکستن بغضه. بغض ناچيز بودن، بغض ناشخص بودن، زندگي «زنده»گي، فقط غذا و آب و هوا خوردن و بعد هم دفع کردنشون. نمي دونم. خسته ام. شايد من هم
مسافر خسته من، بار سفر رو بسته بود
تو خلوت آيينه ها، به انتظار نشسته بود
مي خواست كه از اينجا بره، اما نمي دونست كجا
دلش پر از گلايه بود، اما نمي دونست چرا
دفتر خاطراتشو رو تاقچه جا، گذاشت و رفت
عکساي يادگاريشو، براي ما گذاشت و رفت.براي ما گذاشت و رفت
دل که به جاده مي سپرد. کسي اونو صدا نکرد
نگاه عاشقونه اي براي اون دعا نکرد.براي اون دعا نکرد...
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/24/2002 07:01:00 PM
-----
BODY:
نمي دونم چرا هر وقت به
عکسدوني لينک مي دم، هم اون پست خراب مي شه و درست از جاي لينک به بعدش ديده نمي شه، هم اينکه غيرقابل ويرايش مي شه و هر بار اديت رو مي زنم The request page could not... مي ده و نمي شه درستش کرد. نمي دونم چيکار بايد بکنم. فعلا که آدرس عکسدوني رو عوض کردم. اميدوارم گير نده و اين نوشته پاييني هم قابل ويرايش بشه تا درستش کنم.
باران! خجالت بکش! مثل بچه آدم شروع کن به نوشتن که حال و حوصله اينکه تو هم دچار ياس بشي رو ندارم. اينجا گفتم، مجبورم نکن که بيام اون ور هم بگم. در ضمن، خودت بهتر از من مي دوني که خيلي حرف براي گفتن و نوشتن بيشتر از من داري. پس لطفا خودت برو
اون نوشته رو ديليت کن، وگرنه...
امتحان مقاومت امروز هم که دو تا اشتباه مسخره کردم. نامرديه، همه امتحانها وسط مريضي منه. توي کلاس هم که استاد با کمک بقيه و من، «سمفوني سرفه» راه انداخته! بايد خر مسوول کميته انفورماتيک اين کنفرانس جديده (ASME2003) رو بگيرم تا اينا لااقل سايتشون به يونيکد باشه و نه عربيک ويندوز (اشکال عربيک ويندوز اينه که تو جستجوي گوگل فارسي پيدا نمي شه) چقدر آدم از بعضيا بدش مياد و دلش مي خواد با ميله پرده، معده شون رو پاره کنه تا اينقدر شکمشون کار نکنه. يه چيز ديگه هم اينکه امروز يه نشريه توي دانشکده ديدم به اسم سيميا، جالب اينکه نه تنها طرح گرافيکيش با يه نشريه تازه توقيف شده به اسم «پژواک» يکي بود، که آدرس ايميلي هم که روش نوشته بود، آدرس ايميل صاحب امتياز نشريه پژواک بود که سه روز پيش توقيف شده! جل الخالق! اون موقع مي گن زنجيره اي، مي گيم نه
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/23/2002 07:24:00 PM
-----
BODY:
حالا که يه مدت از برگزاري
کنفرانس گذشته، فکر کنم حال و حوصله اش رو دارم که يه سري تقريبا کامل در موردش بنويسم و غر بزنم. قضيه از اونجا شروع مي شه که يه سري دانشجو، تصميم مي گيرن يه کنفرانس برگزار کنن. حالا اونم چه کنفرانسي!؟ يه کنفرانس بزرگ و کامل که دست آخر شامل اين موارد شد
۱-بيشتر از ۱۴۰۰نفر شرکت کننده
۲- تعداد مقالات وصولي: ۱۹۳ مقاله (دقت بفرماييد! صدو نود و سه مقاله)
۳- برگزاري همزمان در سه سالن مجزا
۴- برگزاري نمايشگاه جانبي
۵- برگزاري کلي کارگاه آموزشي که سطح پايين ترينشون (که اسمش رو من فهميدم) UML و XML بود
به اضافه يک اجراي فوق العاده (برگزاري) و از نظر من هنوز مهمترين مساله اين بود که ٪۶۰ مقاله هاي ارسالي مال اعضاي هيات علمي با مدرک دکترا و تقريبا ٪۱۵ درصد مقاله ها مال دانشجويان و افراد با مدرک ليسانس بود. کنفرانس بزرگ و از نظر سطح علمي بالا، که دانشگاه، دانشکده، گروه، و همه و همه فقط سنگ جلوي پاش انداختند و هيچ کمکي بهش نکردن. رييس دانشگاه در افتتاحيه و اختتاميه کنفرانس سراسري هزار و چهارصدنفري ما شرکت نکرد و به جاش، در روز دوم کنفرانس ما، رفت و يک کنفرانس رو افتتاح کرد با تعداد شرکت کنندگان هفتاد نفر. واقعا زور نداره؟ البته از رييس دانشگاهي که در مراسم معارفه اش گفته که «ما در دانشگاهمان يک
فضاي سبز نمونه در سطح کشور خواهيم داشت» و به کلي بي خيال علم و پژوهش و اين جور چيزهاي به درد نخور شده، انتظار ديگه اي هم نمي ره. اينجا کار جنبي و فعاليت فوق برنامه (به خصوص اگه مجلس نوحه خوني نباشه و کار علمي باشه) هيچ طرفداري نداره. از اون مهمتر اينکه يه عده دانشجو حق ندارن جمع شن و با کمک هم، کنفرانسي برگزار کنن که بزنه تو پوز هر چي کنفرانس سالانه . کنفرانس استادي هست. ماها همچنان مظنونين هميشگي هستيم.
يا حق
(تو
دانيال! شماره اش رو مي گيرم و صبر مي کنم. يه زنگ، دو زنگ، سه زنگ، نه اينم نيست. سرفه هام شديدتر مي شه. ديگه دارم خفه مي شم. از سرفه مي ميرم (واقعا که چه شاعرانه!) واي! برداشت. سلامي مي کنه پرشورتر از اوني که فکرش رو مي کردم. مي گه: «سلاااااااااااااااااام نيکنام! چطوري؟ خوبي؟...» به جاي حرفاي درست حسابي، طبق معمول چرت و پرت مي گم. اصلا از حرفايي که مي زنم خوشم نمياد. سر وقتش و جاش که مي شه حرف حسابي يادم مي ره. شبا مي رم دراز مي کشم و خيره مي شم به سقفم. (دل فرهاد بسوزه که من يه سقف بي روزن دارم. البته دارم از بي روزني اين سقف خفه مي شم) کلي فکر، کلي حرف حساب، کلي نقشه، کلي تيکه، کلي خنده... ميام بيرون و مي رم تو حال و هواي اون دنيا و وقتي برمي گردم همه چي از يادم رفته. فقط فکر اينم که کي ظهر مي شه، نهار بخورم. اتاقي رو پارسال با سه نفر شريک بودم و توش احساس امنيت رواني مي کردم و با خيال راحت مي خوردم و مي خوابيدم. اما امسال، با يه نفر شريکم و احساس مي کنم که زن باباي اتاقم. نه توش حرف مي زنم و نه چيزي مي خورم و نه هيچ کاري. وقتي نيست از شدت راحتي مي خوام آواز بخونم، هر چند که احساس عذاب وجدان مي کنم. واقعا چرا!؟
سرفه ها و دلتنگيها و بي کسيها و تنهاييها، همگي با هم ادامه دارن و من همچنان ديگران رو با سرفه هام ديوونه مي کنم. از خودم که گذشت...
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/19/2002 07:26:00 PM
-----
BODY:
آقا من کفم بريد. امروز بعد از کلاس نقشه کشي پا شدم رفتم توي اين شهر کذايي بدم عکسها رو چاپ کنن. يه ساعتي طول مي کشيد تا عکسها آماده بشن. رفتم يه چرخي بزنم و دو سه جور خوردني بگيرم که يه وقت قطر شکمم کم نشه ؛) مي خواستم از عرض خيابون رد شم (آخه پل و خط کشي دور بود و من هم که پايه وفاتم) که يه آقا پسر قدبلندتر از من ۱۸۵ سانتي، با يه کاپشن سياه با راههاي قرمز، يه سامسونيت بزرگ و شيک (منم مي خوام!) يه صورت تراشيده و تر و تميز و موهاي ژل زده و يه شلوار جين اعلا و کفشهاي اعلاتر و ... خلاصه اش خوشگل و خوش تيپ و پولدار، اومد جلو و گفت: «سلام آقا پسر، خسته نباشي: «يه چند تومني داري؟ من کيف پولم رو گم کردم مي خوام برم خونه...»
يکي نيست بگه عزيزم، قربونت برم، فدات بشم، درسته من تو اين خراب شده گريبم (غريب به لهجه شمال از شمال غربي) اما بچه شهرستون که نيستم سرم گول بمالي! من خودم End اين کارام و بچه تهرونم. زرشک، اين دفعه ميخت به HLES(فولاد با حد کشساني بالا High Level of Elasticity Steel) خورده و نرود در سنگ! نمي دونم اين مافياي گدايان روش جديدي رو انتخاب کرده که اين مسخره بازيها سرمون در اومده يا ... پس چي؟ خوش تيپا بدبخت شدن؟ پس من چي بگم؟
راستي اين جاي عکسها رو هم درست کردم. بريد
عکسدوني رو ببينيد. به زودي کلي ديگه هم آپلود مي کنم. مطلب درست حسابي هم بمونه واسه وقت درست حسابي
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/16/2002 05:58:00 PM
-----
BODY:
خب! به مبارکي و ميموني عکسهاي من هم روي وب اومد. به قول خودم: «برو! حله! رله است!» تمام عکسهايي رو که داشته باشم از اين به بعد مي ذارم
نيلگون همچنان يک وبلاگ محبوب منه و نوشته هاش کوتاه و لطيف و نوازشگر هستن. از دست ندينشون. هر چند که استعداد زيادي در زمينه کامپيوتر استعدادش کمه.
وبلاگ نيما هم جالب و خوندنيه. آها يه چيز ديگه
اينجا کليک کنيد هر چند مثل اينکه نتيجه اي نداره. من دارم مي ميرم. بهتر! بذارين بميرم
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/15/2002 03:55:00 PM
-----
BODY:
آقا من چه زجري کشيدم.اين چند روزه که کنفرانس بود, در کل هفته در مجموع يه چيزي حدود ده پونزده ساعت بيشتر نخوابيدم. تو شش روز. اين شد که جمعه شب هرچي خوابيدم, باز هم شنبه سر کلاس داشتم چرت مي زدم و يه نيم ساعت بيدار بودم و پنج دقيقه خواب خواب. خدا را شکر که هيچکدوم از استادها امتحان نگرفتن! وگرنه که قضيه امتحان معادلات تکرار مي شد و من بيچاره, بدبخت مي شدم. اما شرحي از آن چه گذشت...
شنبه: دوندگي, گردن کج کردن, حمالي, بدبختي, بيچارگي, نصب کردن پانلهاي نمايشگاه, نخوابيدن شنبه, بخاري نداشتن سالن نمايشگاه و يخ کردن ما, ملت! عکساي توپ, سورت Sort کردن مجموعه مقالات به صورت دستي, يه مجموعه ۷۰۰-۶۰۰ صفحه اي با شمارگان ۳۰۰ تا يا به عبارت بهتر يه چيزي حدود
يکصد هزار صفحه کاغذ!!! (شايان ذکر است که اين کار پايان نيافته و همچنان ادامه دارد) اونم با تعداد پرسنلي در حدود پنج نفر, خيلي کار افتضاحي بود. فرض کنيد چهار نفر نشستن روي زمين و هر کدوم پنج سري کاغذ جلوشونه و با هر بار خيس کردن (تف مالي!) دستاشون, يک سري پنج تايي رو روي هم مي ذارن و يه نفر ديگه ايستاده و خم مي شه و از جلوي هر نفر يه دسته بر مي داره و مرتب مي کنه و روي هم مي چينه. اون هم به شکلي که بعدا اين دسته پنجاه صفحه اي (۲۵ برگي) با دسته بعديش قاطي نشه. بعدا چند تا از اين پنجاه صفحه ها که آماده شد, يکي ديگه بايد اونها رو روي هم بذاره و مرتب کنه و بعدا ...
تازه حساب کنيد که کاغذهاي يک رو خورده, سفيد, خراب و ... بايد جدا بشن و بايد دقت کرد که درست چيده بشن و صفحه هاي رويي بايد شماره شان فرد و زيريها زوج باشه (مي دونين سر اين قضيه ما چند هزار صفحه رو دوباره جدا و سورت کرديم!؟) خيلي کار طولاني و سخت و ملال آوري بود که بايد يه عده بچه هاي تيزگوش! (برگزارکننده اصلي کنفرانس, انجمن پويندگان, کانون فارغ التحصيلان سمپاد, بود) انجامش مي دادن. اسمش رو نيارين که دلم اساسي خونه
و اما پانلهاي نمايشگاه: يک تعداد ميله سه متري و نئوپان سه متري و پايه که بايد با وجود کمبود تعداد ميله و پايه, و نخوندن اندازه هاي سالن با اندازه هاي نقشه و حساس بودن و سنگين بودن کار و ... آقا جان بي خيال! گزارش حماليهات رو مي دي!؟
سر همه رو درد آوردم. بقيه اش باشه بعدا
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/09/2002 06:44:00 PM
-----
BODY:
من بابت يه سري چيزايي شرمنده ام. اولين که در سه شبانه روز گذشته مجموعا ۱۰ ساعت خوابيده ام و در چهار شبانه روز آينده نيز از اين هم کمتر فرصت خواب پيدا مي کنم. الان هم که نشستم دارم وبلاگ مي نويسم در حال جنايت و تحت تعقيبم. پوريا روز اولي که گفت براي کنفرانس بياييد مي گفت که حتي شايد روزهاي آخر من هم (خودش) رييس يا مسوول کميته تدارکات نباشم. گفت که روزهاي آخر فقط ۱۰۰ نفر از گروه کامپيوتر به اين کميته تزريق مي شوند و ... اما الان کمتر از ۱۰ نفر آدم که نصفشون مثل من منتظر فرصت فرارن ريختن و دارن کار ۲۰۰ نفر رو انجام مي دن (کنفرانس ۷۰۰ نفري تعداد شرکت کنندگانش ۱۵۰۰ نفر شده معلومه صد و خورده اي هم بايد بشه دويست تا) تازه خيليا هم کارشون رو ميندازن گردن تدارکات بيچاره و هر کاري که مخاطبش جسم يا انسان ماشيني (احمقِ نفهمِ الاغ!) باشه رو مي گن تدارکات. همه مسوولين دانشگاهي و استاني و کشوري هم که زدن زيرش. پول هم که نداريم. چي بگم جز اينکه تا شنبه يکشنبه بعيده اينترنت گيرم بياد. اينجا تعطيله
امتحان معادلات هم که هر چي خوندم لامصب اينقدر سخت گرفت که همه بعد از امتحان مي ناليدن. با اين وضع بعيد نيست بندازه نصف کلاس رو و از همه مهمتر من بدبخت رو
آآآآآآآآآآآآآآآهااااااااااااااااااااااااي اين چه حرفيه که مي زني؟ يعني چي آخه؟ خودم عقلم مي رسه که چي درسته و چي غلطه! تحقير تحمل نمي کنم
هيچ وقت
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/06/2002 04:22:00 AM
-----
BODY:
من اينجا اگه داستاني مينويسم يا از تجربههاي خودم نقل ميكنم، بايد به برخيها يادآوري كنم كه اينجا سايت يا وبلاگ سكسي يا عاشقونه نيست. بعدا نگين كه نگفتي! زندگي واقعي يك رؤيا نيست و بيشتر مواقع هم كابوسه. دلر هر حال اينم داستانيه و تجربهاي. كشش رو هم به من ببخشين.
فكر مي كنم پارسال بود.اولين باري كه با قطار سيمرغ سفر مي كردم. يادمه ساعت 6-4 كلاس داشتم و ساعت هفت،قطار.جلد اول «هري پاتر»م دست حميد بود و بهش گفته بودم كه چون دارم ميرم تهران،بيارش دانشكده كه من با ساكم بيام و از دانشكده هم يك راست برم ايستگاه. ولي اين گل پسر، اين قند عسل، فراموش كرده بود و كتاب، توي اتاقش جا مونده بود.دردسرتون ندم كه ما دوتايي بدو بدو از دانشكده برگشتيم خوابگاه و ايشون هم تشريف بردن و كتاب رو آوردن.حالا ساعت از پنج گذشته و از خوابگاه تا ايستگاه راه آهن،دست كم چهل دقيقه با ماشين راهه.زنگ ميزنم به «تاكسي پرديس» كه آقا جون مادرتون يه ماشين بفرستين بياد كه ديرم شده،از قطار جا موندم. گفتن كه اينجا ماشين نداريم و همه ماشينها تو محوطه دانشگاه هستن و بگردين و جلوي يكيشون رو بگيرين. من هم از اينجا رانده و مانده، پياده راه افتادم كه شايد يه ماشيني چيزي پيدا كنم و برم به قطار برسم. يه پنج دقيقهاي كه توي محوطه با يه ساك سنگين خيابون گز كردم، يه دفعه ديدم سر يه پيچ، يه ماشين نگه داشت و از توش يه دخترهاي پياده شد و رفت. با تمام توانم دويدم و بهش گفتم: «آقا راهآهن ميري؟» گفت: «آره! ولي اين خانومه هم داره ميره راهآهن» من هم برگشتم و گفتم كه پس ماشين مال كس ديگهايه و من سوار نميشم.آقا ما هم هي وايساديم و هي وايساديم و از ماشين خبري نشد. پيش خودم گفتم «آخرش اينه كه ازش اجازه ميگيرم و سوار ماشين ميشم. گناه كه نميكنم.آخه اگه سوار نشم، نميرسم.» درضمن اون موقع من تازه يكي دو ماه بود اومده بودم دانشگاه. دردسرتون ندم كه اين خانومه هم رفته بود توي خوابگاه متاهلين و من هم همچنان زير سرما منتظر پيدا شدن يه تاكسي بودم. آخرش اين شد كه برگشت و من هم گفتم كه اگه دم در بهم گير بدن كه كارم ساخته است و اين اول سالي ميرم كميته انضباطي! پيش خودم بيخيال شده بودم كه ديدم ماشينه راه افتاد و اومد جلو بوق زد. من هم گفتم خيلي ممنون، مزاحمتون نميشم. دختره هم برگشت گفت كه نه بابا! اشكالي نداره، بياين بالا! توي راه هم كه آدم با هر كي نشسته باشه، راننده و مسافر، شروع ميكنه به غر زدن و از هوا و زمين و زمون و كمون! ناليدن. فقط همين دستگيرم شد كه همشهريمونه و موقعي كه پول ماشين رو حساب كردم (اين كاملا طبيعيه. من تا حالا هر بار با يه دانشجو سوار آژانس شدم، چه اول من سوار شدم و چه اول اون، به طرز عجيبي هر بار من حساب كردم و نامردا حتي تعارف هم نزدن) و وارد ايستگاه داشتيم ميشديم تشكر و خداحافظي كرد و اونجا فهميدم كه همقطاريم! ايشون واگن 8 بود و من واگن 9 رفتم يه تلفن زدم و رفتم كه سوار قطار بشم. وقتي بليطم رو به مهماندار واگن 9 دادم، گفت كه اينجا نوشته واگن 8! من هميشه تو خوندن اين شمارههاي چاپي اشتباه ميكنم. دردسرتون ندم كه با هم، همكوپه بوديم. (پس عاشقش شدي! ها؟) نه بابا! دلت خوشهها! دو تا همكوپهاي ديگهام هم يه دختر خاله پسرخاله جنوبي بودن (دختره حدود 30 سال داشت و پسره حدود 23-22 سال) اين دو تا هم مثل ما هيچ نسبتي با هم نداشتن. اون شب به جاي اينكه رييس قطار در كمتر از يه ربع پيداش بشه، بعد از يه ساعت داشت مياومد و ما چهارتا هم، فهميده بوديم كه اگه با هم باشيم، اساسي خوش ميگذره. رييس قطار اومد و از اون دو تا پرسيد چه نسبتي با هم دارن و بعد از ما پرسيد. گفتم هيچي گفت: «پس خانوما وسايلشون رو جمع كنن تا برن ويژه خواهران» پسره گفت كه مسووليت اين خانوم با منه و نبايد جدا بشيم و اينا رييس قطاره هم گفت كه باشه و همينطور كه سرش پايين بود و داشت مينوشت گفت «اين دو تا كه بايد از هم جدا بشن» داغ كردم و گفتم يه چيزاي زيادي تو اين مايهها كه اولا شما به چه جرأتي ميگي «اين دوتا» و ثانيا اينكه مگه من و ايشون قراره چه جرمي مرتكب بشيم و چه عمل خلاف شرعي بكنيم و ... اون هم عصباني شد و برگشت گفت من سه تا بچه دارم و همهشون از تو بزرگترن و شما جوونا هر كاري كه بخواين ميكنين و فكر كردين من ميذارم و من شماها رو خوب ميشناسم و اينجا حرف، حرف منه و ... من هم اين وسط دستشوييم گرفته بود و با توجه فراوان و نهادن هرگونه وقعي به ايشان، به دليل نياز به قضاي حاجت، از وسط جناب رييس و در كوپه، به سمت دستشويي فرار كردم («فرار به سوي پيروزي» با بازي ادسون آرانتز دونانيكنامتو! معروف به نيكي پله!) موقعي كه برگشتم همه لبخند ميزدند و مثل اينكه با پادرميوني مهماندار، قضيه به خوبي و خوشي فيصله داده شده بود و از مقررات عدول، نشستيم به بحث و گپ (وآخر شب، جوك) و طبق معمول تموم خوابگاهيها، بحث از دلتنگيها و اين جور چيزها. طولاني ميشه اگه همه چيز رو بگم. مهماش رو ميگم و خيليهاش هم يادم رفته. پسرخاله برگشت گفت: «خب، چرا شما دو تا با هم دوست نميشين!؟» اون هم (بذارين اسمشو بذاريم مثلا... مريم!) برگشت گفت: «خب با هم دوستيم ديگه!» آقا چه دردسرتون بدم كه اين مريم خانم، دو سال از من بالاتر بود و بيرون از دانشگاه هم خوابگاه داشت و تو دانشكده علوم پايه (يه دانشكده ضايع با يه سري آدم پايه!) درس ميخوند و خونهشون هم اين محله بغلي بود. در مجموع قيافهاش قشنگ (گفتهاند كه از به كار بردن لفظ خوشگل، جدٌا” خودداري فرماييد!) بود و هر جور بخواين حساب كنين از خانم ... خيلي خوشگلتر بود، تنبك ميزد و مثل من بيهنر نبود. دو تا حرف حسابي ميشد از زبونش شنيد، صداي قشنگي داشت و مثل بعضيها نبود كه صداشون به زحمت از نيممتري شنيده ميشه (به دليل سعي در ناز كردن و عشوه و ادا درآوردن) و اينقدر نازكه كه دل آدم ميشكنه. صداي دخترونه، ولي زيبا و ايرانياي داشت. (من بعدا يك سري در مورد ايدهآلهام در مورد دختر و پسر مينويسم) تيپش هم توپ، در عين حال ساده بود و كسي نمي تونست بهش بگه جوات! سرتون رو درد آوردم. اين دخترخاله پسرخالههه هم كه فكر كرده بودن خبريه و اينا، فكر كنم بيشتر مدت بيرون كوپه بودن و ما دو تا رو تنها گذاشته بودن. اما خوشبختانه يا متاسفانه يا من عرضه نداشتم (يا اونطور كه بعدها فهميدم، مريم نميخواست) هيچ حرفي، اتفاقي، گپي، به قول يه بابايي «نه ماچي، نه بوسي، نه سكسي» (به خدا يه نويسنده بزرگ قبل از انقلاب اين رو توي يه رمان معروفش گفته كه من يه بار توي يه وبلاگي خوندم) كاري نداريم به اينا. مريم موقعي كه چهارتايي توي كوپه نشسته بوديم و بحث ميكرديم در مورد روانشناسي شخصيتي، به ويژه در مورد اهالي شهر دانشگاه ما شروع كرد به گفتن ...
خسته شدم و خسته شدين. بقيهاش باشه يه وقت ديگه. ياد اون مواقع بخير! كاش بعضي كارها رو آدم اجازه داشت دو بار انجام بده و در بعضي موقعيتها، با تجربه قبلي قرار ميگرفت. من امروز تنها حسرت گذشته پرفرصت و آينده خشن و مطمئنالوقوع خودم را ميخورم. جواني فرصتي است با يك بار امكان استفاده.
هر فرصت شب قدر عمريست. غنيمت بداريمش
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/05/2002 01:38:00 AM
-----
BODY:
از من چيزي رو ميخواد كه ميدونم از پسش برنميآم. نميدونم چرا حاضر نيست باور كنه كه من هر چي دارم مينويسم، حقيقت محضه. شايد فكر ميكنه قيافه ميگيرم. ولي به خدا دارم سعي ميكنم خالص ترين عواطف و احساساتم رو اينجا به زبان بشري برگردونم و تقريبا خوب ميدونم كه نميشه خيلي از حرفها رو، خيلي از احساسات رو به كلام تبديل كرد. خيلي وقتها مطمئنم مخاطب، نفهميده كه منظورم چيه. خيلي وقتها واژه ها نتونستن مفهوم رو كامل كنن. خيلي وقتها، به خاطر لوث شدن نمادها در اثر عوام زدگي اونها، (مثلا بارون و شستشوي دست پاك طبيعت، اينقدر كه توي سطحيترين و بيخودترين انواع فيلم و سريال به كار رفته، كه ديگه تبديل شده به يه كليشه) نميتونم از اون نمادها استفاده كنم. نميدونم اصلا نماد چه ربطي داره! بحثم از اين بود كه شايد بعضيها، شايد حتي اگه خودم اين نوشته ها رو ميخوندم، فكر ميكردم كه اين حرفها و اين ابراز نااميديهاي اين بابا، همش افه و قيافه است و نه يه واقعيت و احساس حقيقي! ولي به خدا هيچ سعي نكردم كه بر خلاف احساسم و حقيقت احساسم بنويسم. اما كتمان هم نميكنم كه فكر ميكنم دلخوشيها و شاديهاي زودگذرم، هيچكدوم واقعي و خالص نيستن و از كنار اون احساسات به راحتي رد ديگرانميشم. مغزم بغض كرده، اما گلوم خاليه. مغزم پر از نيازه، دلم بدون قطره اي احساس و شايد داره براي اون لهله مي زنه. از خودم، از حسوديم به
ديگران، از رنجي كه نمي برم، از رنج ديگران، از اينكه فقط روز به روز، لحظه به لحظه، فقط ظاهرم و تيپم (و شايد جيبم) داره بهتر مي شه كه اونم از صدقهسر كار «ديگري» هست و نه خودم. شايد خيليها من رو ببينن و بگن «آخه تو اين همه داري، از چي مي نالي!؟» ميگه
«هم سالم و سلامتي، هم مشكل مالي نداري، هم داري درس! ميخوني، هم خونوادت سالمن، هم اينكه وقتت پره و از دبيرخونه اين كنفرانس كه بياي بيرون، ميري تو دبيرخونه اون يكي، و خودت هم كه خيلي كنفرانس و نمايشگاه و از اين جور چيزها رو دوست داري. تازه داري واسه فلان نشريه و بهمان نشريه هم كه مينويسي، تازه آمار وبلاگت هم كه سر به فلك! زده و چندين و چند برابر شده و ... بازم بگم؟؟؟ آخه واسه چي خوت رو ناراحت ميكني؟ چرا از اين همه چيزي كه داري، باز هم فقط گريه ميكني و مينالي و زار ميزني؟ بيخود چرا بهترين دوران زندگيت رو براي خودت زهر ميكني؟ چرا يه ذره سعي نميكني كه از اينايي كه داري (حالا زياد يا كم) لذت ببري و خوش بگذروني؟»
نميدونم چرا به جاي اينكه سرم رو بالا بگيرم و سعي كنم جواب بدم، خيره شدم به زمين و پنجه هاي پاهام، توي كفش جمع شده و دستم رو هم مشت كردم و ناخنهام رو توي كف دستم فرو كردم. معدهام داره به شدت ميسوزه و سرم داره از درد منفجر ميشه.هيچكي توي دنيا از اون خيرخواهتر، براي من نيست. اما نميدونم چرا حس ميكنم شايد نفهميده. شايد اون نه تنها زبون عادي من رو نميفهمه، كه احساسم رو هم نميفهمه. خودش ميگه منم همين كار رو، وقتي به سن تو بودم، ميكردم و دنيا رو به كام خودم زهر كرده بودم. اما الآن حسرت اون روزهايي رو ميخورم كه به راحتي از دست دادم و هيچ لذتي هم نبردم. حرفهاش همه، شايد منطقي باشند و اين بار جوابي براي اين منطق ندارم. جز اينكه بگم «خب من چي كار كنم؟ با چي كيف كنم؟ از چي يا از مصاحبت با كيا لذت ببرم؟ از كجا ميشه اين شادي و خوشحالي و لذتي رو كه شما ميفرماييد بخرم؟ چرا متوجه نيستين كه من از
خودم بودن و از چيزها و روشهايي كه توي تئوري و ذهن خودم ميپسندم،دوست دارم كه لذت ببرم. من از نبود شرايط و امكانات اين جور چيزها، به خصوص نبود آدمهايي با اون ظرفيت و اون خاصيت، مينالم. به قول پژمان هديه دات كام، من بر جوانيم و توان و قابليتم در لذت بردن از دنيا، كه چون برق و باد از كفم ميره، مينالم. امروز صبح كه داشتم از ترمينال برميگشتم خونه، سر راه توي كوچهمون ديدم يه دختر و پسر دانشجو، ايستادن و دارن در كمال لذت، با همديگه حرف ميزنن و از همصحبتي با همديگه لذت ميبرن.چقدر دلم ميخواست كه از روي حسودي بزنم توي دماغ پسره! يا چند شب پيش، توي افطاري واحد فرهنگي، دلم ميخواست جاي وهيد (درست خوندين، وهيد!) بودم و به اين رابطه عاشقانهاش با زنش حسوديم ميشد. حتي به فريد هم حسوديم ميشه. هميشه و همهجا و همهكار رو با بعضيها! هست و ميره و ميكنه. موقعي هم كه بعضيها نباشن و وسط ما اراذل، نشسته باشه، خيلي راحت و طبيعي (به زبون خودمون) حرف ميزنه. اصلا دلم ميخواد دوبامبي بكوبم توي صورت اين آدمهايي كه برخلاف من، يك نفر هست كه بهشون گوش كنه. فقط اون جوري نه، بقيه ملت كه وقعي به من نمينهند. شايد يك «اون» و يكي از «اون»ها به من گوش كنه.
آهاييييي پسره پررو! باز من يه دقيقه حواسم پرت شد و تو شروع كردي به چرت و پرت بافتن و از يه عده وهم گفتن!؟ عزيزان من! گوش كنيد چي ميگم. زنان وجه بزرگتر تغيير حالات و شرايطشان، جسمي است و تغييرات روحيشان نشأت گرفته از اين تغييرات جسمي است. اما مردان به شدت از لحاظ روحي متغيرند و گاه، اين مسأله بر روي جسم آنها هم تاثير ميگذارد. ميتونم بگم كه مردها، به شدت چندشخصيتي هستن و روز به روز و ساعت به ساعت، رفتار و اخلاقشون تغيير ميكنه. اين چند كلمه اون يكي شخصيت اين بابا (همين به اصطلاح
نيكنام) بود كه يك دفعه تحت تأثير اين دفترهاي شمع و شعر دخترها، بعضي چيزها رو باور كرده. زياد جديش نگيريد كه اينجا صاحاب داره و صاحابش منم. اگه من نبودم اين بابا اسم مستعارش رو به جاي نيكنام، بايد ميگذاشت بدنام! همين الان هم سر بعضي مسائل، چندان نام نيكي از ش نمونده...
برو بابا! ولش كنين خيلي خودش رو جدي ميگيره! حالم گرفته است. همچنان در حسرت يك فَس گريه و يك بغض شكني حسابي، حسابي لك زده. وگرنه كه بايد برم بميرم. هر چند الانش هم اميدي نيست. من آمادهام كه در اسرع وقت بميرم. براي كمك كردن به من پيغام بذارين... خدايا احساسم رو به من برگردون. خدايا دلم رو شاد كن و وجدانم رو راحت كن. جز شادي و سلامتي ازت هيچي نميخوام. من رو...
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/02/2002 03:58:00 PM
-----
BODY:
عجيبه! ولي مي توني براي يه مدتي، حالا کوتاه و بلندش فرق چنداني نداره، خودت رو در شادترين وضع دنيا ببيني. اما شب که بر مي گردي اتاق، يه دفعه مي بيني هيچ فرقي نکردي. تازه گزارش کار آزمايشگات هم افتاده به آخرين لحظات. تب و لرز مي کني. سردرد مي گيري. مي افتي رو تخت. يه دفعه از جات بلند مي شي و مي بيني که سه دقيقه وقت داري تا بري سلف و سحريت رو بگيري و بعد... يه انتظار طولاني، يه رخوت يه بي حالي که حتي با يه بازي اساسي هم درست نمي شه. مي خواي لمس کني، مي خواي لمس بشي، مي خواي گوش کني، مي خواي گوش بدن، مي خواي اينقدر بشيني تا بدنت لمس بشه، اما سر جات نشستي و جلوت، يه ديواره. به فاصله کمتر از دو متر. يه ديوار سفت، يه ديوار سنگين. يه ديوار سخت که تو اگه جاي اون ديواره بودي، از ته رنگ سبزي که رو تنت مونده خجالت مي کشيدي. يه پنجره، يه پنجره، يه پنجره که ازش پنجره اتاقاي ديگه معلومه و يه آسمون بي ستاره، چرا، صبر کن. يه چيز ديگه هم هست. يه تعداد لباس شسته که آب رگبار و بارون، کثافت هوا رو بهشون بخشيده. يه در، يه در، يه دري که به يه راهرو باز مي شه. راهرويي که ازش مي توني به يه جاهايي درست مثل اينجا، چرا، به دستشويي هم راه داره. بايد ظاهرت تميز باشه تا بتونن بخون: «چه خوشگل شدي، امشب» بايد روت رو به زمين بدوزي و به سقف. مواظب باش سرت به پنکه نخوره! خدا رو شکر که تابستون نيست.
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 12/01/2002 03:58:00 PM
-----
BODY:
۱-آقا من دارم شاخ در مي آرم. يعني کي يا کجا به من لينک داده که يک دفعه آمار وبلاگم N برابر شده؟ کسي اگه چيزي مي دونه اون پايين بنويسه.۲-ديشب جاي همگي خالي افطاري واحد فرهنگي بود و تقريبا دو سوم آدمايي که اومده بودن وروديهاي قبل از هفتادو هفت بودن و اکثرشون هم الانه سر کار هستن. اينقدر خنديديم که حد نداشت. عکساش که آماده بشه به همراه مطالب و توضيحات لازمه مي ذارم اينجا
۳-تمام اتفاقات خوبي که افتاده و همچنين خنده هايي که کردم و استادهايي که بعد از دوهفته ديدمشون هيچکدوم دليل اين نمي شه که احساسات عميقم فراموش بشن. جمعه بود داشتم فکر مي کردم داشتم با خودم حرف مي زدم. هر کار کردم نتونستم با خدا حرف بزنم. يه مدته جوابم رو نمي ده. به من کم محلي مي کنه. هر کار مي کنم فايده نداره. خودم هم بايد اين مطلب رو بنويسم.
من مي خوام بميرم
کسي نمي خواد کمکم کنه!؟
دليلش کاملا معلومه. من از اين زندگي خسته شدم. از اين زندگي که توش هر روزم از ديروزم بدتره خسته شدم. از اين پسرفت، از اين زبوني هر روزه، از نفاق خودم، از لحظاتي که توش فقط بايد بشينم و به حال خودم گريه کنم، از زندگي يي که جز «زنده»گي هيچي ديگه نيست.بخور، بخواب، حرف بيخودي بزن و چرت و پرت بگو و... ديگه هيچي! واقعا هيچي! من يه زماني کلي دوست داشتم، يه زماني کسايي پيدا مي شدن که من رو دوست داشته باشن. يه زماني من هم احساس مي کردم که آدمم. الان فقط يه «توبه فرماي بي توبه» هستم که همه اش دم از انسانيت مي زنه، بدون اينکه خودش ذره اي انسانيت تو وجودش باشه. يه زندگي بي فايده، يه سري کارهاي تکراري و لغو و بيهوده، يه آدمي که نوک دماغش طاق آسمون رو نشونه رفته و از اين مي ناله که چرا بقيه نمي فهمن و خودش رو از بقيه آدمتر حساب مي کنه، يک آدمي که سالهاست تنهاست و نه مي تونه و نه خواسته که با بقيه رابطه برقرار کنه. من احساس ندارم. شدم يه ماشين، يه تيکه سنگ، به احساسات و عواطف ملت مي خندم و همزمان افسوس مي خورم. خدا هم من رو دوست نداره. تا پارسال پيارسال هر وقت دلم مي گرفت، مي شستيم با هم درددل مي کرديم و اون خواب بعضي کارهام رو خيلي زود مي داد. الان ديگه شبهاي قدر هم هر کار مي کنم نمي تونم به اون حس قشنگ بچگيهام برسم. آره من دو سال پيش بچه بودم و پاک. عاري از خيلي از گناهها، پر از خوبي، بدون اين منطق لعنتي که چند وقت ديگه منو به جايي مي رسونه که حتي مادر و برادرم هم برام بي اهميت مي شن. قلبي تو سينه ام نيست. پس نه اميد دارم، نه انگيزه، نه عشق،
عشق... چه قدر اين کلمه مسخره است. نمي دونم ملت اين چرت و پرتا رو چه شکلي سر هم مي کنن! آخه
دل کدومه
مشکل کدومه
پيش من افسانه کم گو
از دل ديوانه کم گو
حتي اون خواننده در پيت هم اين رو فهميده بود. داشتم مي گفتم. اندک احساسي که تو وجودم مونده مي گه که من ديگه نسبت به قبل هيچي نيستم (حتي قبل هم نيستم. چه برسه به بعد بهتر) من الان انسان نيستم. پس بهتره نباشم. چقدر بايد واسه همه استدلال کنم...
خدايا! خداوندا! خيلي از تو، از خودم، از همه چيز دور افتادم. من رو بميرون. شايد که به تو نزديکتر بشم
يا حق
--------
AUTHOR: Baran
DATE: 11/29/2002 10:07:00 PM
-----
BODY:
در حياط آموزشگاه نشسته بودم.تنها.دور تا دور حياط پر از نيمكت خالي بود.من هم يكي از همانها را پر كرده بودم.نشسته بودم و كيفم را كنارم گذاشته بودم.منتظر بودم.هوا سرد بود.كلاهي كه واسه ام خريده بود را سرم گذاشته بودم.زياد هم سرما را حس نميكردم.منتظر بودم.دير كرده بودم.حياط آموزشگاه خلوت بود.گهگاه دانشجويي استادي كسي از در چهار طاق حياط وارد مي شد و وارد ساختمان اصلي مي شد.زانويم را روي آن يكي انداخته بودم و سرم روي پايم گذاشته بودم.دلم مي خواست چشمهايم را ببندم اما مي ترسيدم لحظه ي آمدنش را از دست بدهم.«نكنه نياد!»كم كم داشتم مي ترسيد.صداي كلاغي از جايي بلند شد.نمي توانستم از كجا شايد هم نمي خواستم بدانم.ياد موقعي افتادم كه شكارچي كلاغ بودم.تمام كلاغها را مي كشتم و از همه شان از ته قلب متنفر بودم.صداي كلاغ كم كم بلند مي شد و من كم كم بيشتر مي ترسيدم.جداً اين پرنده روي من تاثير بدي دارد.تمام قلب من پر بود از نفرت.زندگي ام خالي بود و سرد.درست مثل حياط آموزشگاه.تا او آمد.همه چي عوض شد.هوا گرمتر شد.عشق به قلبم نفوذ كرد.زندگي من ديگر خالي و پوچ و سرد نبود.ديگر براي هر چيزي دنبال بهانه نبودم.همه چي او بود.حالا مي ترسيدم نيايد.هم كلاسيها آرام آرام مي آمدند.هر كدام نگاهي به من مي انداختند و لبخندي مي زدند و وارد ساختمان مي شدند.هوا سرد بود.نمي توانستم لبخندشان را تفسير كنم.بعضي از حسادت بعضي از دلسوزي و بعضي از تمسخر.من همه شان را با هم قاطي كردم.حتماً با خودشان مي گفتند «امروز دوستش نيومده هورا!!» يا «آخي امروز دوستش نيومده!!» و يا «آخي آخي بچه دوستش نيومده افسرده شده نميتونه بياد سر كلاس!!» هنوز نيمده بود.داشتم نگران مي شدم.«نكنه واقعاً نياد» صداي كلاغ بدجوري بلند شده بود.انگار از همه جاي حياط سرم داد مي زد كه نمي آيد.نمي توانست نيايد.مي دانست اميدم به اوست.حتماً مي آيد.يكي از هم كلاسيها آمد.يك خانم كه از نشستن ما پيش هم جرات گرفته بود.پرسيد:«بعد از استاد ميري؟» نگاهش كردم و لبخند زدم.زوري. «منتظر دوستاني؟» تنها كسي بود كه حرف دلش را زد.از اين كارش خوشم آمد.«بله اگه بيان.هيچكدومشون نيومدن» هوا ديگر بيش از حد سرد شده بود و كلاغ ها به من هجوم مي آوردند.من مترسكي شده بودم كه هيچ كلاغي از من نمي ترسيد.يادم داده بود كه متنفر نباشم.«اَه انگار همه ي پيكاناي تهران امروز از اينجا ميگذرن.هيچ ماشين آبي رد نشده.چه برسه به ...» چشمم به در چهار طاق حياط بود.مي دانستم مي آيد.از كلاس مدتي گذشته بود.نمي توانستم بدون او سر كلاس بروم.يك ماشين آبي ايستاد او آمده بود.صداي كلاغها تمام شد و هوا گرم شد.مخصوصاً سرم كه كلاهي كه او برايم خريده بود سرم بود و مخصوصاً قلبم كه خودش در آن بود.زندگي دوباره آغاز شده بود و من ديگر نمي ترسيدم.اما اگر نمي آمد چي؟ اگر نمي آمد ... .
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 11/28/2002 01:59:00 PM
-----
BODY:
خدا جون! خداي خوب و مهربون! يک سال ديگه هم مي گن که گذشت و من، همچنان تنها و غريب، تو قربت آدما و تو غربت آدما تنها موندم و تو رو هم کمتر حس کردم. يادته؟ يادته هر شب مي نشستيم (يعني من دراز مي کشيدم) و با هم ديگه حرف مي زديم و درددل مي کرديم. يادته جوابم رو همون جا مي دادي و جلوي خودم بقيه، ضايعم نمي کردي؟ ولي الان انگار ديگه حرفام رو نمي شنوي. من که نمي بينمت. صدات رو نمي شنوم. تو هم جوابم رو فقط با ضايع کردنم مي دي. مگه من چه گناهي کردم که بايد اين جوري ناراحتم کني؟ ديگه انگار گفتي برو! ولي من اگه برم يا مي رم مي ميرم يا يادم مي ره که کسي بوده که به من بگه برو! از ما گفتن بود و از تو نشنفتن! ولي خدا جون،قبول کم که هر چي بوده، بلط تقصير من نبوده و باز هم تو هم کم نامردي! نکردي و حسابي من رو تنها و بي کس گذاشتي. خودت مي دوني که آرزوي هميشگيم، براي خودم و همه، شادي بوده و سلامتي. آرامش و آسايش، و هر چي ديگه هم بگم،باز يه قسمت از همون شاديه. من از پارسال وپيارسال غمگينترم. يعني تو نمي خواي يه ذره مرام بذاري!؟ يه امسال کاري کن که من از يه سالي که از عمرم گذشته راضي باشم، نه مثل الان بگم که «بر جواني از دست رفته ام افسوس مي خورم.لحظاتي که چون برق و باد توان خوشيهايم را بر باد مي دهد.» فقط مشکل از منه!!؟؟ اصلا همه اش تقصير توئه
-الو...
-خدا؟؟؟
-BUZZ
-هستي؟
)-:
\-:
))-:
)':
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 11/28/2002 01:58:00 PM
-----
BODY:
من قالب اين وبلاگ کذايي رو عوض کردم. خوب هم کردم که عوضش کردم! D:
اينجا «انديشه هايي براي زباله دان تاريخ» هست و نمي تونين توقع داشته باشين که جک بگم. سر همين قضيه اول يک تيکه در مورد هاشم آغاجري مي نويسم. توضيح اينکه سه شنبه اينجا تريبون آزاد (!!!) بود و من به عنوان پنجمين نفر و اولين نفري که هيچ سمتي نداشت رفتم بالاي تريبون و جلوي ۵۰۰ نفر کم نياوردم. ما اينييييييييييم ديگههههههههههههههههه!
به نام آن که ديده را نور بخشيد
بيست و سوم بهمن ماه ۱۳۷۸/ سالن شهيد افراسيابي/ مراسم معارفه و پرسش و پاسخ کانديداهاي مجلس ششم
آغاجري: «...در پاسخ به سوال شما مبني بر اينکه چرا بنده رد صلاحيت شدم بايستي بگويم که من به خاطر اين نظام و اين کشور، يک پايم را از دست داده ام. اما به نظر اعضاي شوراي نگهبان، اين کافي نيست. آنها مي خواهند من سرم را از دست بدهم...»
... و امروز، روزي که سر هاشم آغاجري بالاي دار مجازات برود، روزي است که صلاحيت او براي نمايندگي ايرانيان تاييد خواهد شد... (تشويق ممتد حضار) D:
ـــــــــــــــــ
مورد ديگه اي که امروز بايد ازش صحبت کنم يه جمله سعديه. مي گه: «گر همه شب، قدر بودي، شب قدر بي قدر بودي» يه شب اساسي با ممد سبيلو در اين مورد بحث کرديم. يک کلام آقا! من با اين جمله مخالفم. دليلش هم اينه:
ببينيد سعدي داره مي گه شب قدر، پرقدر و منزلته. به اين دليله که در هر سال يک شب قدر بيشتر نداريم. اما نظر من اينه که دليل قدر و منزلت شب قدر، مدت زمان تکرار و مدت زمان تاثيرشه. يعني شب قدر، اين قدر و منزلت رو داره، چون که هر ۳۵۴ روز، يک بار هست و براي ۳۵۴ روز هم تعيين سرنوشت (به گفته) مي کنه. يعني اگر هر ماه يک شب قدر داشتيم، اون شب قطعا تکليف يک ماه آينده ما رو معلوم مي کرد (لطفا نپرسيد چرا! چون که نمي شه که دو بار يا دوازده بار، سرنوشت يک موقعي از آدم معلوم بشه. مثلا شب قدر ماه بهمن، من خوب باشم و ماه اسفند بد، اون موقع فروردين سال ديگه خوبم يا بد!؟) و چون شب قدر با دوره تناوب يک ماهه، براي يک ماه تعيين سرنوشت مي کنه، به اندازه همون يک ماه قدر و منزلت داره و مهم ئگرفته مي شه. حالا اگر هر شب، شب قدر بود.
مسئلةُ: اون موقع شبها چه فرقي با هم داشتند؟ اصلا آيا در اين حالت مي شد به قدر، به عنوان صفت شب، نگريست؟
ببينيد، ذهنتون رو به حالتي ببريد که همه شبها، از نظر قدر بودن با هم ديگه مشترک و متشابه بودند. در اون حالت شب به اين صورت تعريف مي شد:
هنگامي از ساعات شبانه روز، که خورشيد در آسمان نيست، ماه و ستارگان به سادگي قابل رويتند. بايد شام خورد. وقت خواب است، سرنوشت آدمي براي يک شبانه روز آينده اش تعيين مي شود. در اين حال، از نظر من بايد گفت ساعت قدر! نه شب قدر! و به اندازه يک روزي که برايش تعيين سرنوشت مي کند قدر و منزلت و ارزش دارد و مورد توجه قرار مي گيرد. علت اينکه براي (آنان که معتقدند) سب قدر اين قدر مهم است، اين است که در مقياس زندگي انساني و عادي بشر، يک سال زمان طولاني و قابل توجهي است. اما يک پيرمرد نود ساله را در نظر بگيريد. شايد آنچنان که من جوان ۲۰ ساله مي گويم يک سال، او بگويد يک ماه! و با آه هم بگويد يک ماه. مقياسها خيلي در ارج و قرب اشيا و مفاهيم تاثير دارند. ذات آنها ممکن است نقش چندان تعيين کننده اي نداشته باشد. طول عمر پشه، سه روز است. در مقياس او، اگر ۵ دقيقه در روز، «وقت قدر» باشد، چه اهميت فوق العاده اي براي او خواهد داشت؟؟ باور کنيم که اگر از مقياسهاي عادي خودمان، هميشه براي سنجش ديگران و ديگر چيزها استفاده کنيم مرتکب اشتباه بزرگي در محاسبه و تخمين شده ايم. همه چيز (و از همه مهمتر،اخلاق!) نسبي است و نه مطلق! مخصوصا کهاخلاق سر کل کل با آخوندها و امثال اين نفهمها، نسبي نسبي نسبي نسبي است!
نه سعدي حريف منه و نه کس ديگه اي به خصوص از نوع سوفسطيش
يا حق
--------
AUTHOR: Baran
DATE: 11/27/2002 06:29:00 AM
-----
BODY:
ديشب احيا بود.من بودم و خدا.قرآن بود و مناجاتهاي پير هرات.خيلي مسخره است كه من همه ي مراسم مذهبي رو مي خوام به شيوه ي خودم برگزار كنم؟ غير از اون نمار اولش كه به خاطر يه نفر ديگه خوندم, بقيه اش كاملا من درآوردي بود.يه قدح شير داشتم با 4 تا خرما.از ساعت 11 شروع كردم.اول نماز خوندم.نماز بر پا نداشتم.فقط خوندم.بعد از نماز حس كردم دلم مي خواد سجده كنم.يه سجده ي طولاني.سجده كردم و خدا رو صدا كردم.خيلي صداش كردم.در حالي كه مي دونستم با اولين صدا مي شنوه كه من صداش كردم.نه تنها من بلكه هر كس ديگه اي.باش حرف زدم.ناله كردم.بخشش خواستم.طلب بخشش كردم.التماس كردم و اصلا احتياجي به دعاي جوشن كبير يا چيزي شبيه اون نداشتم.مگه خودم بلد نبودم با خدا حرف بزنم؟بعد قرآن خوندم.سوره ي بقره.من خيلي اين سوره رو دوست دارم.اول با حرفايي در مورد كافران و رياورزان شروع مي شه بعد مي رسه به خلقت آدم.بعدش هم مي ره سراغ بني اسرائيل.البته اين فقط 70-60 آيه ي اولش بود كه من ديشب خوندم.هميشه آرزو ميكنم كه كاش اين قرآن از اول تولد ما اين تقدس رو نداشت تا با ترس كمتري سراغش مي رفتيم و بعضي اون قدر تقدس ظاهري بش دادن كه آدم اصلا جرات نمي كنه بش فكر كنه يا در موردش بپرسه و البته نپرسيدن باز به خاطر جوابهاي بعضيهاست كه آدم رو بيشتر به شك ميندازه.يه قسمت از اين سوره مي گه كه موسي به بني اسرائيل گفت كه يه گاو قرباني كنن(احتمالا اسم سوره هم از همينجا اومده) و اونا شروع كردن به پرسيدن سؤالهايي در مورد گاو و به جاي اينكه امر خدا رو به جا بيارن و او را عبادت كنن در جنبه هاي ظاهري اون عبادت و امر خدا غرق شدن.نه لذتي از اون عبادت بردند و نه اونطور كه بايد و شايد با خلوص دل انجامش دادن.درست مثل نماز خوندن ما.به جاي اينكه اون چيزي كه تو دلت سنگيني مي كنه غمي تشكري خواسته اي چيزي رو به خدا بگي اونقد مجبوري حواست باشه كه مبادا لغتي از اون لغتهاي هميشگي نمازو اشتباه نگي.يا حواست باشه چند ركعت خوندي.نميدونم شايد من اشتباه كنم و خدا عبادت ظاهري رو بيشتر قبول داشته باشه.شايد اصلا منظور از خوندن نماز يه چيز ديگه باشه و عبادت و رازونياز كردن با خدا(همونطور كه در كتابهاي ديني تمام دوران تحصيل نوشته) نباشه.يكي منو از اين سردرگمي در بياره.يه سري آيه ي ديگه بود كه انگار خطاب به بني اسرائيل بود ولي برداشت من اين بود كه براي همه است.ميگقت كه خدا فقط مال يهود يا فقط مال مسيحيها يا فقط مال مسلمونا نيست.چيزي كه من مي خواستم امروز براش ثابت كنم.دقيقا نوشته بود كه بايد كار نيك انجام دهيد و ايمان داشته باشيد خدا سخاوتمندانه ستاره پرستها رو هم گفته بود.شما فكر مي كنين فرشته ها تو شب قدر فقط واسه مسلمونا ميان رو زمين و مي گردن و دعا مي خونن و....؟ما جدا بايد قرآن رو دقيقتر مطالعه كنيم.قرآن رو سپرديم دست يه عده آدم ظاهرپرست و خودمون رو ازش دور كرديم و به ناچار هر كي هرچي مي گه قبول مي كنيم چون خودمون اطلاعي نسبت بش نداريم.بعدش ازش كمك خواستم.كمك خواستم كه شجاع باشم.يه جور دعاي مسيحي بود.چون مسيح هم از خدا مي خواست كه شجاع باشه.چون فقط به اين يكي نتونست اونجوري كه ميخواد پيروز بشه.تمام وسوسه ها رو از بين برد جز اين يكي.هموني كه من در اون مشكل دارم.ازش كمك خواستم.در مورد گذشته طلب بخشش كردم و روم رو به آينده كردم.به آينده چشم اميد بستم.خيلي حركت قشنگيه.اينو با تمام قلبتون حس خواهيد كرد.يه سجده ي طولاني ديگه.بخشش ، توبه.بعد خواجه عبدالله انصاري آمد.همون كه مناجاتش خيلي قشنگه.به نظر من همه ي دعاها يه جورند.اول كلي به خدا تملق ميگن بعدش هم خواسته شونو مطرح مي كنن.من نمي گم چجوري دعا مي كنم!!! كتابو باز كردم و شروع كردم به خوندن.خيلي قشنگ بود و به نظر من دقيقا براي شبهاي قدر بود.اين دعاها به آدم يه شور ديگه مي دادن.دقيقا معني و مفهوم رازونياز رو مي فهميدم.نه تنها خوابم نمي برد بلكه شور و شوق هاي نهفته ام هم بيدار شدند.من اون دعا رو خوندم.خودم هم كلي دعا كردم.براي اون.دعا كردم از آسيبهاي مسخره اي كه اين اجتماع لعنتي بش وارد ميكنه حفظ بشه.يعني از خدا خواستم حفظش كنه و به من هم اين قدرتو بده كه حفظش كنم.اون قدح شيرو خوردم و اون 4 تا خرمارو.مثل مستي بود.احيا خوشگلي بود.من يه بار چند سال پيش تصميم داشتم مثل مسلمونا! احيا بگيرم و نشد.ولي امسال به شيوه ي خودم احيا گرفتم اونم قرار بود تو اتاق خودش احيا بگيره.كاش پيش هم بوديم.اينجوري خيلي قشنگتر مي تونستيم احيا بگيريم.مي تونستيم با هم دعا بخونيم با هم قرآن بخونيم.خدا ديشب به من خيلي نزديك بود.سر نماز نمي تونستم تمركز كنم چون مي خواستم به اون چه كه مي خوام بش بگم فكر كنم و مجبور بودم حواسم رو جمع نمازي كنم كه ممكن بود از كليشه اش خارج بشه.ولي فكر كنم حتي اونجا هم با من بود.هميشه با منه. تا ابد.
تا ... .
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 11/25/2002 04:03:00 PM
-----
BODY:
تو رو خدا دعوام نکنين. من ديگه خسته شدم. تا دو سه هفته ديگه هم انشالله خوب مي شم. فعلا هر اتفاقي که بيفته غير منتظره نيست
درست اومدين
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 11/24/2002 03:51:00 PM
-----
BODY:
من نمي دونم چرا ديوونه نمي شم!؟ هر روز تقريبا ما اين بساط رو داريم که من يک نوشته تر و تميز مي نويسم و بعد سر، Copy-Paste کردن، نوشته هام از دست مي رن و يا کپي نمي شن و يا پيست نمي شن و الخ. من بايد در آينده نه چندان دوري ديوونه شدنم را اعلام جهاني بکنم!!!
راستي جمعه براي افطاري
کنفرانس دعوت بودم هتل. به عنوان يکي از اعضاي کميته تدارکات. استاندار و معاون فرهنگي دانشگاه و فرمانده لشگر پنج نصر و يک عده کله گنده ديگه هم دعوت بودن. دور از چشم اينا چنان مسخره بازي يي راه انداختيم و خنديديم که خدااااااا کلي عکس توپ گرفتم که هر وقت ظاهر کردم و اسکن (اگه بتونم سر سبيلو رو گول بمالم البته!) آدرسشون رو مي دم. ولي به جاش پدرمون در روزهاي آينده در مي آد. درست روز قبل از کنفرانس امتحان ميان ترم معادلات دارم. خدا به دادم برسه!
ديروز يه چيزايي در اين مورد نوشتم (مرحوم نوشته البته! فاتحه بخونيد براش) که همه جا داره از
آدم خالي مي شه و براي مثال هم مي تونم واحد فرهنگي رو مثال بزنم. البته الان بالاي درش نام پرطمطراق «سازمان دانشجويان جهاد دانشگاهي» به چشم مي خوره. الان توي جلسه هاي واحد، ترکيب اين جوريه. يک تعداد بيش از انگشتان يک دست، هفتاد و هشتي، دو فقره هفتاد و نهي و سه چهار باب هشتادي و هيچ قلاده! هشتاد و يکي. واقعا بايد تاسف خورد. يک دانشکده دو هزار نفري و اين همه!!! آدم با فکر و ذکري جز درس و لاس! اين واحد فرهنگي يک نشريه هم داره (واحه) که به زودي!!! (خدا بکشدت سبيلو که اگه در نمي آد تقصير توئه! آخه سردبير ايشونن و مطالب بيشتر از يک ماهه که آماده است) بله، به زودي چهل و پنجمين شماره اش در مي آد که من فکر مي کنم چهل و پنج شماره، بين نشريات دانشجويي يک استثناي به تمام معنا باشه. اما الان ما مشکلمون اينه که توي يک شماره «واحه» اگر من اراده مي کردم همه اش را من نوشته بودم. ملت هفتاد و هشتي که دارن واسه فوق مي خونن و ديگه حال و وقت ندارن. اما توي وروديهاي پايينتر، در راه خدا يک نفر هم پيدا نمي شه. سابقا (پيارسال) جلسات واحه با حضور بيشتر از بيست و پنج نفر برگزار مي شده که همه هم نوشته داشتن و حتي نصف نوشته هاي رسيده هم چاپ نمي شده. اما الن به زور شش هفت نفر مي شينن و فقط حرف مي زنن (گفنگوي تمدنها!) و نوشته ها هم که ...
بين همين عده اي هم که هستن، همه تقريبا دارن مرامي کار مي کنن و اين نشريه که سابقا بهترين گرافيک و صفحه آرايي رو داشته، الان وهيد! به زور طرح جلد رو مي رسونه و آرمان هم همه اش ناز مي کنه. همه زدن تو کار در آمد و پول. هر کدوم ماهي متجاوز از سيصد چهارصد هزار تومن درآمد دارن و وضعشون اينقدر خوبه که يکيشون رفته زن گرفته! سابقا توي اين دانشکده يه آدمايي بودن که من الان به بازمانده هاشون نگاه مي کنم، قد خودم را در حدود ۳۸ سانتيمتر احساس مي کنم و اونا در مقابل من بي سواد کوتوله، غولهاي بي شاخ و دم فکر و سواد و انديشه اند. ۰البته هيچ کدوم مثل من تو همه زمينه ها! تخصص ندارن ؛-) ) اين داستان اين زير رو که خوندم، فرداش سر کلاس ديناميک (سال چهارمه و ديناميک داره!!!) بهش گفتم «وحيد، تو داري مرتکب جنايت مي شي که نمي نويسي!»
من که اين رو خوندم کلي حال کردم. بخونين ببينين چي مي گم
زماني براي مردن
اولا که قرار نبود به اين زوديها بميرم. ثانيا هيچ وقت فکر نمي کردم به اين وضع فجيع بميرم. هميشه فکر مي کردم يک روز، در حالي که مشغول قدم زدن در پارک هستم، «ملک الموت» با آن شنل سياهش، از پشت درخن بيرون مي آيد و با يک لبخند نه چندان مليح، سلام مي کند و مي گويد: «قربان، آمده ام جان شريفتان را بگيرم» -به هر حال من آدمم و او فرشته، سلسله مراتب بايد رعايت شود- و بعد هم برس و ادکلن را از توي کيفم در مي آورم، موهايم را مرتب مي کنم، ادکلن مي زنم و بعد خيلي سنگين رنگين، با عزت و احترام بالا مي رويم. فکر مي کردم از آن بالا همه چيز را مي بينم و هر وقت دلم براي همسر، فرزندان يا دوستانم تنگ شد، مي توانم يواشکي از ديوار بهشت بالا بروم و سري به آنها بزنم -خب بر مي گشتم، فرار که نمي کردم- و در حالي که آنها مرا نمي بينند، در اتاق را باز مي کنم، قاب عکس روي ميز را مي اندازم، لامپها را کمي روشن و خاموش مي کنم و بعد که کمي تفريح کردم بر مي گردم بهشت و دفتر حضور غياب را امضا مي کنم. به هر حال آدميزاد به اين تفريحات احتياج دارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
اما يک جاي کار اشتباه از آب در آمد. من امروز صبح،بدون اطلاع قبلي مردم و يا به عبارت بهتر دچار مرگ ناگهاني شدم. آن هم با آن وضع رقت بار و فجيع:
مي خواستم از چهارراه عبور کنم، چراغ عابر پياده سبز بود و من با خيال راحت راه افتادم. ولي کاميوني به سرعت رسيد و مرا زير گرفت، سرم زير چرخهاي عقب کاميون له شد و مغزم وسط خيابان پاشيد. يک لحظه قبل از تصادف راننده را ديدم، خود «ملک الموت» بود، نمي دانم چرا اينقدر عجله داشت، شايد يک نفر زيادي نفس کشيده بود و او بايد سريع مي رفت و جانش را مي گرفت. ولي خوب، تمام اين حرفها دليل قانع کننده اي براي زير گرفتن من، و مهمتر از آن عبور از چراغ قرمز نبود. اين چهارراه هميشه يک پليس داشت. ولي امروز خبري از پليس نبود ، وگرنه يک قبض جريمه بزرگ توماني برايش مي نوشت و بعد «ملک الموت» بيچاره که پولي نداشت، مجبور مي شد برود منت کشي پيش «شيطان» و خوب معلوم است چه اتفاقاتي مي افتاد. از همه اينها مهمتر اينکه تا آنجايي که من خبر دارم «ملک الموت» تصديق ندارد - بر و بچه ها مي گفتند چند بار در امتحان شزکت کرده، ولي قبول نشده- و اگر سر آن چهارراه لعنتي يک پليس بود، برايش يک جريمه سنگين مي نوشت، آن وقت تا عمر داشت بايد قسطهاي وامش را به «قارون» پرداخت مي کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
با همان مغز له شده ام که با گرد و غبار کف خيابان مخلوط شده بود و مردم آن را با جارو و خاک انداز جمع کرده بودند و توي کيسه پلاستيکي ريخته بودند، شروع کردم به فکر کردن. ولي صداي عبور و مرور ماشينها يکسره در مغزم مي پيچيد، بايد مغزم را تصفيه مي کردم، ولي چطوري؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر چه فکر کردم عقلم به جايي نرسيد که کجاي کار اشتباه شده است يا اصلا مقصر کيست، خوب خدا هيچ وقت اشتباه نمي کند، ملک الموت هم که فقط مي تواند اطاعت کند. پس سه حالت باقي مي ماند، اول اينکه محاسبات من اشتباه بوده است، دوم اينکه تقصير پليس سر چهارراه بوده و سوم اينکه آن شخصي که زيادي نفس کشيده بوده، مقصر است.
اما حالت اول تقريبا غيرممکن است. من آنقدر منظم و دقيق زندگي کرده بودم که زبانزد عام و خاص شده بودم، اما احتمال ۲ و ۳ همچنان به قوت خود باقي بود و من کاري نمي توانستم بکنم جز اينکه شروع به تحقيق کنم و خلاصه پس از يک تحقيق مفصل، که نقريبا ربع ساغت طول کشيد -البته حتما مي دانيد که اين بالا زمان تقريبا بي معني است و يک شبانه روز اينجا، چيزي تقريبا معادل پنجاه هزار سال پاييني هاست- فهميدم حالتهاي دوم و سوم با هم اتفاق افتاده است. يعني اينکه آن شخصي که زيادي نفس کشيده بود، همان پليس سر چهارراه بوده که ساعتش يک ربع عقب بوده است و در نتيجه يک ربع ديرتر به سر پستش آمده و يک ربع زيادي نفس کشيده بوده است و شخصي که قرار بوده، وسط چهارراه، زير چرخهاي کاميون له شود، همان پليس سر چهاراه بوده، نه من
نکته قابل توجه اينکه با اين وضع آلودگي هوا و سوراخ شدن لايه ازون و ... اگر قرار باشد هر نفر يک ربع ساعت بيشتر نفس بکشد، آن وقت چه بر سر جامعه جهاني مي آيد.
پس سعي کنيد ساعتهايتان را هميشه ميزان کنيد.
تا بعد که باز هم از مطالب قديم واحه بدزدم و بذارم اينجا...
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 11/23/2002 04:02:00 PM
-----
BODY:
استاد فرمولي جديد را درس داد. بعد نوبت به مثال زدن رسيد و استاد مسئله را طرح کرد و همينجوري به اين سمت تخته چشم دوخته بود و مي گفت: «خب چي ديگه لازم داريم؟» از فرمولي که شش عدد داشت پنج تايش را به عنوان داده مسئله گفت و ششمي هم که... و چون دانشجويان محترم به وي بد نگاه مي کردند گفت: «حب چيه؟ چرا اينجوري نگاه مي کنين؟ مثاله ديگه! مي خواين آب ببندم توي مثال!!!؟»
کلاس از خنده دانشجويان پر مي شود. اما من با خودم به طنز تلخي مي انديشم که در اين کلام اوست. استادي که در درس دادن، خود را درگير تکلف نمي کند به يک پله اي که بالاتر از دانشجو ايستاده، غره نمي شود و خود را موجودي آسماني! با هدف تربيت يک سري کرم خاکي، از طريق شيوه آموزشي «بنويس تا ياد بگير» و «کتک بخور تا ياد بگير» نمي بيند.
به راستي نگاه کنيم که استاد و دانشگاه و دانشجو اکنون در چه جايگاه و مقامي قرار گرفته اند!؟ امروزه (لااقل در دانشگاه ما) استاد ملزم است به انداختن به تکبر به سخت گرفتن به ياد ندادن (شايد به اين دليل که برخي از آنها ياد هم نگرفته اند) استاد ملزم است به انداختن سنگ جلوي پاي دانشجويان (و نه شاگردان خوب و سر به زيري که سال به سال جز فرموده هاي استاد تن به کار ديگري نمي دهند) استاد ملزم است به رد کردن نمره هايي با ميانگين زير ۱۵ استاد ملزم است به ... استاد ملزم است به ...
نگوييد که از خودت مي سازي يا اوهامي بيش نيست که واقعيتي است انکار نشدني که از طرف دانشکده و گروه آموزشي روي استاد فشار مي آورند تا استاد به راحت نمره دادن راحت بودن با دانشجو درس دادن بدون تکلف و بدون نگاه خيره از بالا به پايين و بدون غرور و تنها با هدف ياد دادن و فهماندن و هر شيوه و منش خير ديگري عادت که نکند هيچ! روي نيز نياورد. سخت است باور کردن اينکه فلان کسک بچه پولدار بوده و رفته انگليس و با دادن پول (شيوه اصلي مدرک گرفتن در انگليس) دکترا گرفته (چه گرايشي احتياج داريد؟ بگين براتون تايپ کنيم!) و امروز به دانشجويي که از قيف کنکور گذشته و به هر زحمت براي آموختن به دانشگاه آمده با نگاهي پر از غرور مي نگرد. گروه آموزشي برايش تنها چيزي که مهم نيست دانشجوست و در تمام دانشگاه مي گويند: ۱-هيئت علمي ۲-کارمند ... دانشجو. استادي که سالهاي سال خوب نمره مي داده به ناگاه چه مي شود که در يک ترم تصميم مي گيرد که ميانگين نمره هايش را از عدد سخاوتمندانه ۱۶! به ۱۰.۵ کاهش دهد؟ چه مي شود که تنها استادان باسواد گروه منتظند تا استاد تمام شوند تا به زندگي! فرار کنند و اين زندگي را در آن سوي آبهاي اقيانوس اطلس مي بينند. که آنها نيز با کمال ميل پذيراي دانش اين دسته استادان مي شوند. وگرنه استادي که از فلان دانشگاه انگليس مدرک گرفته همان فلان دانشگاه هم براي آموزش قبولش ندارد. هر آشپزي بهتر از هر کس مي داند که چه به خورد مشتريانش مي دهد!
استاد!!! يعني کسي که سر کلاس که مي آيد ابتدا به مدت نيم ساعت مي گويد خاک بر سر شماهاي بي سواد تنبل! (البته پس از حضور غياب اوليه به منظور دادن نمره صفر) سپس مجددا حضور غياب مي کند (بين کساني که اول جلسه بوده اند مبادا کسي فرار کرده باشد) و سپس با نوشتن چند خطي که قبلا از روي جزوه همکلاسيش در آن سوي مرزهاي اسلامي کَپ زده است بر پاي تخته بدون توضيحي و شرحي مسئله اي سخت را از ميان جزوه همان همکلاسي (با حسي نوستالژيک) بر مي گزيند و بي آنکه بداند چيست نقاشي مي کند و توقع دارد انتگرال سه گانه با مشتقات جزئي را بلد باشيد تا بفهميد پرتقال فروش صبح آمده يا عصر! در انتها نيز مجددا زندانيان آلکاتراز را آمار مي گيرد. مبادا از فراريان به ميدان اعدام (افتادن) کسي را جا انداخته باشم. من دانشجو نيز جوگير مي شوم و استادي خفن را برتر از استادي مي شمارم که تنها آنچه را بايد بياموزد و تمام آنچه را بايد بياموزد در زمان لازم به من درس مي دهد و با دادن انواع و اقسام تمرينها و حل تمرينها و حضور و غيابها و تهديدها و نصايح اخلاقي نمي خواهد که مرا به راه راست «درس خواندن و ديگر هيچ» بازگرداند. او به عقل و شعور من اطمينان دارد و وظيفه خود مي داند که بودجه مملکت را به درستي مصرف کند و اسراف آن را جايز نمي داند. اسرافي که تنها به هدف لذت بردن خويش غرور خويشتن را رشد مي دهد و شکستن ديگران را الزامي مي شمرد (همانها که در کلاس يک پله پايينتر از او مي نشينند)
حافظ! گرت ز پند حکيمان، ملالت است
کوته کنيم قصه، که عمرت دراز باد
من نيز از جنس شمايم و هدفم آموختن است و نه چيز ديگر. اگر من پايين رفتم و پايين ماندم مقصر اصلي تويي که بالا بردن من وظيفه ات است. بالاتر هستي قبول! من را نيز ارتقا بده. اما در انسانيت، (اگر جز اين کني) من از تو بسيار بلندترم و تو پست و زبوني!
يا حق
--------
AUTHOR: Baran
DATE: 11/22/2002 10:50:00 PM
-----
BODY:
نيكنام جان جيم جمالتو خيلي با اين مطلبت حال كرديم.مي خوام يه كم در مورد سينما حرف بزنم.يه هنر صنعتي يا يه صنعت هنري.يه هنري كه بش مي گن هنر هفتم.آقا اين هنر بدجوريه.از نويسندگي و بازيگري گرفته تا موسيقي و حتي نقاشي كه از نظر من پايه ي اول اين هنره توش نقش داره.الان خيلي از كشورها با استفاده از اين مقوله سعي در شناساندن فرهنگ خودشون به جهانيان هستن و در خيلي از كشورها بودجه هاي هنگفتي به اين صنعت اختصاص داده مي شه. مثلا هند.سينماي هند كه در بين قشر روشنفكر ما جايگاهي پايين داره يكي از تاثير گذارترين سينماها در تاريخ اين هنر به حساب مياد.در اوائل دهه ي 70 هاليوود دچار ركود در فروش شد و در همين دوران فيلمهاي سينماي هند(كه بعدها به تقليد از امريكا باليوود نامگذاري شد) فروش خوبي داشتند و پس از تحقيقات اين نتيجه حاصل شد كه فيلمهاي هندي به خاطر بار عاطفي زياد در نشان دادن عشقهاي زميني طرفداران بسياري دارد.هاليوود از سينماي هند الگو برداري كرد و با به كار گيري اين پايه در سينماي خودش و با استفاده از تكنولوژي هاي تصويري خودش را بالا كشيد.اكنون هاليوود بيشترين توليد فيلم را در بين كشورهاي جهان دارد.اين توليدات اكثراً توليداتي زيبا و قابل توجه هستند و دومين توليد فيلم به كشور هند و باليوود تعلق دارد كه اكثراً توليداتي پيش پا افتاده هستند كه به سختي مي توان نام فيلم به روي آنها گذاشت.البته من چند فيلم هندي خوب را هم ديدم كه مي تونم از فيلم «آينه» نام ببرم.همچنين يه فيلم ديگه كه يه بار تلويزيون ايران نشون داد و سياه و سفيد بود.راج كاپور و نرگس توش بازي ميكردن.راستشو بخواين فيلم يه مايه هايي شبيه اون فيلم مهدي فخيم زاده بود كه خودش نقش «نمكي» رو بازي مي كرد.به نظر من چيزي از اون فيلم كمتر نداشت.سينماي ايران را مي توان به سه دوره تقسيم كرد.اولين دوره كه از فيلم دختر لر شروع ميشود و تا انقلاب پيش ميايد.در اين دوره توليدات سينماي ايران با كيفيت پايين ولي كميت بالا عرضه ميشد.معدود فيلمهايي مثل «قيصر» و «گوزن ها» اثر مسعود كيميايي،«گاو» و «آقاي هالو» اثر داريوش مهرجويي،«فرياد زير آب» اثر سيروس الوند «طوقي» اثر علي حاتمي و «كندو» كه كارگردانش را نمي شناسم يافت مي شود كه اين رقم در برابر تعداد فيلمهاي توليد شده ي زمان قبل از انقلاب ناچيز است.البته لازم به ذكر است كه بهترين توليد سينماي ايران (البته از نظر نگارنده) در اين دوره ساخته شده است كه فيلم «سوته دلان» اثر علي حاتمي است.دوره ي دوم از انقلاب تا اواسط دهه ي هفتاد است كه فيلمهاي بسيار زيبايي در اين دوره داريم كه جدا ليستي از اين فيلمها تهيه كردن كار مشكليه.درسته كه كار كمي اين دوره پايين تر از قبل از انقلاب بود اما كيفيت فيلمها بسيار بالا بود.«هامون» اثر داريوش مهرجويي، «مادر» اثر علي حاتمي، «اجاره نشينها» داريوش مهرجويي، «روسري آبي» رخشان بني اعتماد، «باشو غريبه ي كوچك» و «مرگ يزدگرد» بهرام بيضايي و .... .اين فيلمهاي زيبا تمومي ندارن و همچنان نام علي حاتمي بر تارك سينماي ايرن مي درخشد و به نظر تمامي تماشگران و دست اندركاران سينما بهترين كارگردان ايران هست.در دوره ي سوم كه از اواسط دهه ي هفتاد و همراه با آزادي بيشتر سينماگران همراهه تا الان هست.اين دوره باز فيلمهاي زيباي بسياري داريم اما همراه با ساختن فيلمهاي موسوم به جشنواره اي بوده و همچنين فيلمهاي تقليدي.چه از سينماي خارج چه از سينماي قبل از انقلاب و چه از همين سينماي حاضر.در كل سينماي ما به نظر من سير صعودي داشته.مي دونم هيچ جاي اين نوشته به بقيه اش ربطي نداره! اما خوب ديگه چه مي شه كرد من اينطوري مي نويسم.
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 11/21/2002 12:25:00 PM
-----
BODY:
خب من تا اينجای اون نوشته رو چهارشنبه، و پشت اينترنت، نوشته بودم و وقت برای پابليش کردنش پيدا نکردم (سرور رو خاموش کرده بودن) و فقط تونستم بريزمش توی يه فايل Word و بقيه اش رو الان دارم توی مجتمع کانونهای فرهنگی هنری (که اينجا معروفه به «سوله فرهنگی») می نويسم و دليل اينکه اينجا کامپيوتر گيرم اومده اينه که اينترنت اينجا قطعه و در نتيجه کامپيوترهای عادی خاليه و در ضمن کامپيوترهاش هم OutLook داره و هم Word2000 در نتيجه راحت هم می شه فارسی نوشت. (و من از اين موضوع بسيار، خيلی، زياد، کلی، اساسی، :-) هستم. اما اينم از ادامه نوشته قبلی.
واقعيت اين است که دليل اين مسئله (کم آوردن در تحليلها و ...) بی سوادی و بی دانشی آنان نيست، بلکه نوع نگاه وتلقی آنان از امور است. به نوعی به جهان بينی آنان مربوط است. هرچند که در موارد اندکی، شاهد حضور و ظهور کسانی که درک و تحليل درستی از آنچه در برابرشان هست، دارند. اما در اکثر مواقع شاهد ارائه نگاهها، تحليلها و راه حلهايی داز سوی محافظه کاران بازگشتی هستيم که نه تنها موجب تفريح و خنده طرف مقابل می شوند، بلکه انسان را در مورد تحصيلات و حتی عقل اينان نيز به شک می اندازد. (حسين الله کرم، دبير کل انصار حزب الله، دکترای علوم استراتژيک دارد! و ده نمکی، ديگر عضو بلندپايه اين تشکل، فوق ليسانس علوم سياسی دارد! محافظه کاران بازگشتی اروپا را نيز که خودتان بهتر می شناسيد) حرفهايی که اين دسته می زنند اما، به شدت احساسات مخاطب را بر می انگيزانند و او را تهييج می کنند. زيرا از گذشته ای دم می زنند که او کم و بيش، آن را می شناسد و تعريف و تحليل آنان، بهشتی مجسم را به پيش روی او می گذارد. عرق ملی، مذهبی، حس نوستالوژی، چشمهايتان را ببنديد و به آن گذشته پر افتخار بينديشيد، خاک بر سر اين زمانه زبون و ...
جلوی اين دست کلمات و اين گونه حرفها چه چيزی می تواند بايستد؟ من جواب آن را در اصلاح طلبی می دانم. از منظر من و شايد علم سياست، اصلاح طلبی با اين بينش و روش پای به عرصه می گذارد.
1-آينده و حرکت رو به جلو، مسئله و واقعيتی است، غير قابل گريز يا قابل پيشگيری (يا درمان!)
2-در دنياي آينده با مسائل و نکات و سوالات جديدی روبرو هستيم که هيچ جوابی در حال يا گذشته ندارند. (بحث امنيت در دنيای اينترنت، بحث کمبود سوختهای فسيلی و اتمام آنها در آينده، بحث فرهنگ، و تقابل يا گفتگوی آنها، بحث توزيع نامتعادل همه چيز (احتمالا به جز عقل!) در ميان بنی بشر، بحث پايان يافتن منابع از قبيل آب و ... بحث رسوخ قدرت اصلی در جامعه، از سمت دولتها و حکومتها به سمت شرکتهای غول پيکر و صاحبان سرمايه يا حتی بحثهای عادی مثل کمبود خانه و رشد بی رويه جمعيت (سياست گزاری غلط در اين بخش را چه کسی پاسخگو خواهد بود؟) و بحران اشتغال و ...)
3-برای مسائل ونکات جديد به بحثهای جديد و راه حلهای نو نيازمنديم که حتی شباهتی نيز به گذشته ندارند و جستجو و يافتن (يا بهتر بگوييم اختراع آنها!) نيازمند ابداعات و اختراعات پيشرفته ايست که نيازمند پيشرفت و حرکت رو به جلو و رشد در تمامی زمينه های علوم انسانی و مهندسی هستيم
محافظه کاران سنتی عنصر مهم تغييرات در مسائل را از ياد برده اند و شايد وجود تغيير را به کلی اکار می کنند. محافظه کاران نوگرا سرعت تغيير راکمتر پيش بينی میکنند و از ريسکهايی که برای ادامه و حفظ وضع موجود نياز است، می پرهيزند و در نهايت می گويند: «همينی هم که هست، خيلی خوب است و آن را نبايد از دست داد. بگذاريد با خيال راحت زندگيمان را بکنيم»
محافظه کاران بازگشتی نيز می گويند: «بايد به شيوه آن زمانها (ممکن است يک سال، ده سال، صد سال، هزار وچهار صد سال، دو هزار و پانصد سال يا مثل کمونيستها، ده هزار سال پيش!) عمل کنيم» و هنگامی که به ايشان می فهمانيم که قابل انجام نيست يا راه حلها و شيوه های
آن زمانها را به نحوی، برای امروز آرايش می هند و يا مسائل امروز را به آن نحو تفسير می کنند. (مانند سقوط کمونيسم در شوروی، هر چند من تا حد زيادی سوسياليسم را می پسندم و می پذيرم) يا آنکه
از اينجا مانده، از آنجا رانده می گويند: «آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ملت! آخرالزمون شده! اون زمونا که ما بوديم از اين خبرا و از اين حرفا نبود! بايد با اين مظاهر فساد در جهان، به شدت مبارزه کرد و الخ»
اصلاح طلبان واقعی از همه چيز بهره مندند به جز يک فاکتور اصلی، اين فاکتور چيزی نيست به جز توانايی دادن انواع وعده و وعيد وهمچنين تحريک احساسات از راه نويد دادن به بازتوليد گذشته ای استثانايی يا انظار دادن در مورد از دست رفتن شرايط و موقعيت فعلی، هر چند که اين هم حفظ نشد و با وجود تورم و رشد کلی قيمتها، بزرگترين آرزويمان نفت بشکه ای بيست دلار و سرانه توليد ناخالص ملی يی برابر با سال 1355 هستيم. که حتی در صورت وقوع چنين ناممکنی، باز هم از رتبه بيستم (حدوداً) در ميانگين ثروت سرانه، به رتبه ای زير صد درميان کشورهای جهان نزول کرده ايم. فريفتن مردم ،کار ساده ای بايد باشد، اما از پس دلسوزان واقعی و دارندگان راه حل برای مشکلات برنمی آمده و بر نخواهد آمد. بلکه خود آنان بايد بينديشند که کدام شيوه و روش کارساز است و اينکه آيا با نام علی و شبيه سازی برخی رفتارهای وی (آی! آنانی که دم از کندن چاه می زنيد. چاهتان مال خودتان! بگوييد که بدون اينترنت چطور می خواهيد زنده بمانيد!؟ و آيا آبی در سفره های زيرزمينی تهران باقی مانده که ده سال ديگر به جمعيت سيزده ميليونی اش بدهيد و يا اينکه بگوييد ده سال ديگر که نه، پنج سال ديگر با ماهواره ها چه می کنيد؟ و آن دنيا جواب خدا را چه می دهيد که می پرسد چرا مردمت، به هيچ جايگاهی در ميان دنيا نرسيده اند؟) می توان به سوالات ومشکلات امروز پاسخ گفت يا که نه!؟
می توانيد با تمام قوا، کمر همت به
حفظ وضع موجود ببنديد، يا که
به آرامی و با آرامش و برنامه ريزی با حداقل سرعت و حداکثر حوصله، سعی کنيد از
قافله شتابان جهانی جا نمانيد، يا آنکه
گذشته و عصری طلايی در تاريخ بشر را انتخاب کنيد و برای رسيدن به آن زمان و آن شرايط و زنده سازی دوباره آن
خاطره، از همه موانع عبور کنيد و حتی شرايط و موقعيت موجود را بشکنيد و فطعه فطعه کنيد و به مشتی چرندگوی فاقد عرق ملی و مذهبی، که می گويند شرايط عوض شده، اعتنا نکنيد چرا که آن دوران قابل زنده سازی مجدٌد است. در آخر می توانيد بگوييد مسائلو مشکلات جديدند و زمانه جديد و راه حلها و حرفها و فکر نيز بايد جديد باشد. اصول ثابتند، اما ظاهرها بايد نو باشند و هر صفحه ای از اينترنت را نمی توان با يک کامپيوتر 186، يک مانيتور CGA و يک مودم 8600 نمی توان ديد. (چون اسپيکر نداريم) تازه خط بدون DSL و مودم مربوطه نيز، شايد پيغام«Request Timed Out» را به نمايش بگذارد.
در هر حال انتخاب راه و روش مطلوبتان با شماست و جز خود شما (شايد بهتر باشد بگوييم ما) هيچ کس ديگری سرنوشتمان را برايمان تعيين نمی کند و سرنوشت محتوم يک شوخی بی مزه ای بيش نيست
يا حق
--------
AUTHOR: بهرنگ
DATE: 11/21/2002 12:03:00 PM
-----
BODY:
آقا چرا می زنی!؟ خب آخه تقصير من که نيست. اينجا خونه خودم يا خونه خاله ام که نيست که هر موقع خواستم بشينم پای اينترنت و بخونم و تا دلم می خواد بنويسم. من يه مدته نه وبلاگ زيادی خوندم و نه وبلاگ نوشتم. اصلا فکر کنم برای اولين بار در طول تاريخ! مقدار نوشته های روی کاغذم، از نوشته های روی کامپيوتر بيشتر شده! ای کاش من هم يه دونه سرويس Blogger Pro داشتم تا نوشته هام رو برای چند روز گذشته و آينده پست می کردم تا به نظر می اومد: «وووه! چقدر اين بابا مرتب می نويسه!» امروز می خوام حداقل دو تا مطلب بنويسم. اين از اوليش
انواع گوناگون محافظه کاری
مسئله به اين سادگيها هم نيست
بسياری از ما، هنگامی که از معنای کلمه محافظه کاری مورد پرسش قرار بگيريم، آن را به معنای تاکيد بر حفظ وضع موجود می دانيم. اما در حقيقت، اين کلمه به اين سادگی قابل معنی کردن نيست و هر محافظه کاري، خواهان حفظ وضع موجود نيست! اين نوعی ساده سازی اين رفتار و منش است. اطلاق من در اين نوشته، به کل اين منش است و نه فقط به محافظه کاری سياسی! بلکه در عرصه فرهنگ و هنر و اقتصاد و غيره هم می توانيم شاهد حضور محافظه کاری و محافظه کاران باشيم. در حقيقت، از ميان سه گونه محافظه کار دو گونه خواهان تغيير در وضع موجود نيز هستند و نمی توان آنان را طرفداران مطلق حفظ وضع موجود دانست. اما سه گونه محافظه کاری:
1-محافظه کاری سنتی:
اين گونه و اين دسته از محافظه کاران، به مفهومی که شما از محافظه کاري مد نظر داريد، بسيار شبيه و نزديکند. اين دسته، وضع موجود را، با حداقل تغييراتی، بهترين و قابل حصول ترين وضع موجود می دانند. آنان با تغييراتی که هدفش بر هم زدن نظام موجود است مخالفند و بين اصلاح و پايداری، پايداری را انتخاب می کنند و تا ته چيزی يا کاری معلوم نباشد، از دس